ببينم، خدايياش اين آدماي بعد از تو چيکار کردهان با من که رسماً تبديل شدهام به يه قاتل بالقوه؟!
راضيه ميخواست ريمل بخره، مارک ليرا. از اونجا که من جديداً با بغض نگاه ِ همهي اتودها ميکنم، کلي مسخرهاش کردم که ليرا مداد اتود داره، اون طفلک هم توي مغازهي لوازم آرايش فروشي حواساش پرت ميشه ميپرسه: اتود ليرا دارين؟ خانومه کلي با تعجب نگاهش ميکنه و بعد همگي ميزنيم زير خنده.
خب من چيکار کنم؟ ماه بود لامصب! همينجوري زل زده بودم بهش و نميتونستم دست بردارم. فکرشو بکن، شبيه اين آقاهه بود، مممم .. رابين ويليامز ِ بازيگر. لاغر ِ لاغر با قد ِ بلند ِ نردبوني، چشمهاش هم سبز. خيلي خوشگل بود. محض ِ حس ِ زيباشناسي و زيباپسندي هم که شده دلم ميخواست برم ازش چندتا عکس ِ هنري بگيرم، بعد ديدم از نيمرخ خيلي دک و پوزش جلو اومده. از بانک که رفت بيرون ولي پشيمون شدم.
فکر کنم بانک ِ پارسيان تنها بانکيه که هم ميشه خيلي ازش خوشات بياد، هم خيلي بدت بياد.
گند زدم امروزها، سيديدرايو کامپيوتر ِ کارخونه خراب ميشه، از شرکت ميزنم بيرون که برم يکي براش بگيرم، بعد دنبال ِ کاراي بانک ِ خودمم ميخوام برم. يک ساعت بعد، نزديک ِ بانک، با دست ِ پر دارم تند تند از خيابون رد ميشم، يهو يکي با صداي بلند ميگه: سلام خانم فلاني. برميگردم ميبينم پرويز نشسته توي ماشين! ميپرسه خريدي؟ الان ميخواي بري نصباش کني؟ جواب ميدم آره. بعد ميرم بانک. يک ساعت هم توي بانک معطل ميشم، بعد آقاي ذ. زنگ ميزنه: کجايي؟ مهندس توي دفتره کارت داره!
با همهي آت و آشغالهام ميرم طبقهي دوم و ميشينم پشت ِ ميز آقا زشته و کتابم و سيديدرايو ِ خراب رو ميذارم روي ميز. آقاهه مسخرهام ميکنه: ميخواي راديو ضبط رو بذاري توي حسابت؟
ببين من تا حالا اينو بهت نگفته بودم،
نه، اصلاً الان هم نميخوام بهت بگم
به قول اليزه: بذار بهاش بگم ديوث! بذار بهاش بگم برو گمشو .. !
خودمونيم، قاتل بالقوه بودن خيلي کيف داره.
با نازي و راضيه، پسره رد ميشه ميگه: چطوري خوشگله؟ جلوتر که ميريم، ميگم: با من بود. راضيه ميگه: نخير با من بود. نازي ميگه: دعوا نکنين با خودم بود!
اميررضا ميزنه به شکم ِ مامانش، ميپرسه: نيني دردش مياد؟
مامانش ميگه: مامان ِ نيني بيشتر دردش مياد!
کيس رو باز ميکنم، توش يهدونه قنده. کلي هم کثيفه. خانوم ميشم، روي مادربورد و کارتهاشو دستمال ميکشم!
آخ ع ا ل ي بود ديروز. کلي پياده با بچهها، اون بطري نوشابههه، هوا، خنده، ع ا ل ي بود. بعد از کلي اين آهنگه رو توي جمع گذاشته بوديم: آهاش خوشگل عاشق .. ليلي بهام ميگه با اين آهنگه ياد ِ تو ميافتم.
راستش هودمم باهاش ياد ِ گوشهي خونهي بچهها ميافتم و بالش ِ ليلي که توي بغلم بود و گوشهي ديوار و بغض ِ و عشق و همهچي.
فردا اين مهموني افطارهاس با کلي رئيس و معاون ِ توسعه و شهرداري و کلي شرکتاي ديگه.
خودمونيم خيلي واسهاش زحمت کشيديم!
حالا هي من از رو نميرم، به روي خودم نميارم، اينا چرا به روي خودشون نميارن حقوق ِ منو بدن؟! به قول ِ علي همهي خونواده منتظرن ببينن حقوق ِ من چقدره!
ديروز خسته و کوفته با کلي وسيله از شرکت ميرم دانشگاه، تازگيام راننده نيستش بايد خودم برم. بچهها شيريني ميخوان، ژيلا ميگه با اولين حقوقت بايد يه چيز ِ خوب برام بخري، مثلاً طلا. کلي ميخنديم، بعدش ..
بعدش بنيامين زنگ ميزنه و –بيادبيه- ميرينه به سرتاپاي اعصاب من.
من ميدوني چيکار کردم؟ زنگ زدم به سيمين و گفتم به محمد بگو به اين رفيق ِ –يادم نيست چه صفتي براي اين پسرهي بيشعور گفتم- بگو دست از سر ِ من برداره. اِ اِ اِ پسرهي پررو بعد از دوماه زنگ زده که چي؟ زنگ زده توضيح بده و معذرت بخواد. اي توي دهن اون توضيحات!
بعدش هي من ميلرزيدم و هي چشمهام پر ِ اشک ميشد و هي نميخواستم به اين فکر کنم که آره، لابد زنش دلش رو زده و دلش دوست دختر ميخواد که باهاش حرف بزنه. توي دهنت. تو غلط کردي اصلاً که با من حرف ميزني.
قاتل بالقوه بودن تا وقتي کيف داره که تو يادت بره طرف واسه چي مستحق ِ مرگه.
اه اه شدهام عين اينا که تا با ننهشون دعوا ميشه ميان وبلاگ مينويسن.
ميدوني چيه؟ هر چي ميگذره آروم نميشم. يه جوري پر شدهام از نفرت. خيلي نفرت. چرا تموم نميشه؟
يه سري لذتايي از زندگيام پاک داره محو ميشه. لذت ِ سايه چشماي رنگي و رژهاي قرمز، لذت ِ مانتوي رنگ ِ روشن، لذت موهاي توي باد، اينا رو واسه خاطر ِ شرکت گذاشتهام کنار.
يه چيزايي هم هست، که تو باعث شدي برن کنار. لذت ِ دوست داشتن، لذت ِ دوست داشته شدن –که ديگه اگه کسي دوستام هم داشته باشه، چون تو نيستي، از دوست داشتناش لذتي نميبرم- لذت ِ آرامش ِ بودن ِ يکي کنارت، لذت ِ گرماي دستاي يکي که بخواد دستاتو بگيره، لذت ِ يه زندگي ِ آروم و بيدغدغه .. تو اينا رو باعث شدي از بين برن.
واسه همينه که ميگم پستي. نه واسه اين که بخوام توهين کنم يا هرچي، واسه اينه که تو قدم ميذاري و پشت ِ سرت همهچي رو خراب ميکني و بعد هم ميري و هيچ وقت نميخواي بفهمي که اين خرابيا تقصير ِ توئه. خودتو ميکشي کنار، شايد با اين توجيه که: وزن ِ من اونقدرهام زياد نبود.
ميدوني، بعضي گناههام هستن که با يه «خدا، ببخش» ِ ساده، پاک شدني نيستن.
راضيه ميخواست ريمل بخره، مارک ليرا. از اونجا که من جديداً با بغض نگاه ِ همهي اتودها ميکنم، کلي مسخرهاش کردم که ليرا مداد اتود داره، اون طفلک هم توي مغازهي لوازم آرايش فروشي حواساش پرت ميشه ميپرسه: اتود ليرا دارين؟ خانومه کلي با تعجب نگاهش ميکنه و بعد همگي ميزنيم زير خنده.
خب من چيکار کنم؟ ماه بود لامصب! همينجوري زل زده بودم بهش و نميتونستم دست بردارم. فکرشو بکن، شبيه اين آقاهه بود، مممم .. رابين ويليامز ِ بازيگر. لاغر ِ لاغر با قد ِ بلند ِ نردبوني، چشمهاش هم سبز. خيلي خوشگل بود. محض ِ حس ِ زيباشناسي و زيباپسندي هم که شده دلم ميخواست برم ازش چندتا عکس ِ هنري بگيرم، بعد ديدم از نيمرخ خيلي دک و پوزش جلو اومده. از بانک که رفت بيرون ولي پشيمون شدم.
فکر کنم بانک ِ پارسيان تنها بانکيه که هم ميشه خيلي ازش خوشات بياد، هم خيلي بدت بياد.
گند زدم امروزها، سيديدرايو کامپيوتر ِ کارخونه خراب ميشه، از شرکت ميزنم بيرون که برم يکي براش بگيرم، بعد دنبال ِ کاراي بانک ِ خودمم ميخوام برم. يک ساعت بعد، نزديک ِ بانک، با دست ِ پر دارم تند تند از خيابون رد ميشم، يهو يکي با صداي بلند ميگه: سلام خانم فلاني. برميگردم ميبينم پرويز نشسته توي ماشين! ميپرسه خريدي؟ الان ميخواي بري نصباش کني؟ جواب ميدم آره. بعد ميرم بانک. يک ساعت هم توي بانک معطل ميشم، بعد آقاي ذ. زنگ ميزنه: کجايي؟ مهندس توي دفتره کارت داره!
با همهي آت و آشغالهام ميرم طبقهي دوم و ميشينم پشت ِ ميز آقا زشته و کتابم و سيديدرايو ِ خراب رو ميذارم روي ميز. آقاهه مسخرهام ميکنه: ميخواي راديو ضبط رو بذاري توي حسابت؟
ببين من تا حالا اينو بهت نگفته بودم،
نه، اصلاً الان هم نميخوام بهت بگم
به قول اليزه: بذار بهاش بگم ديوث! بذار بهاش بگم برو گمشو .. !
خودمونيم، قاتل بالقوه بودن خيلي کيف داره.
با نازي و راضيه، پسره رد ميشه ميگه: چطوري خوشگله؟ جلوتر که ميريم، ميگم: با من بود. راضيه ميگه: نخير با من بود. نازي ميگه: دعوا نکنين با خودم بود!
اميررضا ميزنه به شکم ِ مامانش، ميپرسه: نيني دردش مياد؟
مامانش ميگه: مامان ِ نيني بيشتر دردش مياد!
کيس رو باز ميکنم، توش يهدونه قنده. کلي هم کثيفه. خانوم ميشم، روي مادربورد و کارتهاشو دستمال ميکشم!
آخ ع ا ل ي بود ديروز. کلي پياده با بچهها، اون بطري نوشابههه، هوا، خنده، ع ا ل ي بود. بعد از کلي اين آهنگه رو توي جمع گذاشته بوديم: آهاش خوشگل عاشق .. ليلي بهام ميگه با اين آهنگه ياد ِ تو ميافتم.
راستش هودمم باهاش ياد ِ گوشهي خونهي بچهها ميافتم و بالش ِ ليلي که توي بغلم بود و گوشهي ديوار و بغض ِ و عشق و همهچي.
فردا اين مهموني افطارهاس با کلي رئيس و معاون ِ توسعه و شهرداري و کلي شرکتاي ديگه.
خودمونيم خيلي واسهاش زحمت کشيديم!
حالا هي من از رو نميرم، به روي خودم نميارم، اينا چرا به روي خودشون نميارن حقوق ِ منو بدن؟! به قول ِ علي همهي خونواده منتظرن ببينن حقوق ِ من چقدره!
ديروز خسته و کوفته با کلي وسيله از شرکت ميرم دانشگاه، تازگيام راننده نيستش بايد خودم برم. بچهها شيريني ميخوان، ژيلا ميگه با اولين حقوقت بايد يه چيز ِ خوب برام بخري، مثلاً طلا. کلي ميخنديم، بعدش ..
بعدش بنيامين زنگ ميزنه و –بيادبيه- ميرينه به سرتاپاي اعصاب من.
من ميدوني چيکار کردم؟ زنگ زدم به سيمين و گفتم به محمد بگو به اين رفيق ِ –يادم نيست چه صفتي براي اين پسرهي بيشعور گفتم- بگو دست از سر ِ من برداره. اِ اِ اِ پسرهي پررو بعد از دوماه زنگ زده که چي؟ زنگ زده توضيح بده و معذرت بخواد. اي توي دهن اون توضيحات!
بعدش هي من ميلرزيدم و هي چشمهام پر ِ اشک ميشد و هي نميخواستم به اين فکر کنم که آره، لابد زنش دلش رو زده و دلش دوست دختر ميخواد که باهاش حرف بزنه. توي دهنت. تو غلط کردي اصلاً که با من حرف ميزني.
قاتل بالقوه بودن تا وقتي کيف داره که تو يادت بره طرف واسه چي مستحق ِ مرگه.
اه اه شدهام عين اينا که تا با ننهشون دعوا ميشه ميان وبلاگ مينويسن.
ميدوني چيه؟ هر چي ميگذره آروم نميشم. يه جوري پر شدهام از نفرت. خيلي نفرت. چرا تموم نميشه؟
يه سري لذتايي از زندگيام پاک داره محو ميشه. لذت ِ سايه چشماي رنگي و رژهاي قرمز، لذت ِ مانتوي رنگ ِ روشن، لذت موهاي توي باد، اينا رو واسه خاطر ِ شرکت گذاشتهام کنار.
يه چيزايي هم هست، که تو باعث شدي برن کنار. لذت ِ دوست داشتن، لذت ِ دوست داشته شدن –که ديگه اگه کسي دوستام هم داشته باشه، چون تو نيستي، از دوست داشتناش لذتي نميبرم- لذت ِ آرامش ِ بودن ِ يکي کنارت، لذت ِ گرماي دستاي يکي که بخواد دستاتو بگيره، لذت ِ يه زندگي ِ آروم و بيدغدغه .. تو اينا رو باعث شدي از بين برن.
واسه همينه که ميگم پستي. نه واسه اين که بخوام توهين کنم يا هرچي، واسه اينه که تو قدم ميذاري و پشت ِ سرت همهچي رو خراب ميکني و بعد هم ميري و هيچ وقت نميخواي بفهمي که اين خرابيا تقصير ِ توئه. خودتو ميکشي کنار، شايد با اين توجيه که: وزن ِ من اونقدرهام زياد نبود.
ميدوني، بعضي گناههام هستن که با يه «خدا، ببخش» ِ ساده، پاک شدني نيستن.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home