من
ميدوني
من
همينجوري ها
يهويي وسط ِ بغض
وسط ِ اين اشکي که ته ِ چشمامو ميسوزونه
يهويي خندهام ميگيره
تو باهام حرف زدي،
اون آقاهه داره واسه خودش ميخونه:
چرا دوباره اومدي صدا رو جون دادي ..
بنيامين دوباره زنگ ميزنه و دوباره و دوباره.
بار آخر، وسط دانشگاهام، دعواي بدي باهاش ميکنم و اون دوباره تهديد ميکنه و ميگه ديگه زنگ نميزنم.
من قطع ميکنم و ته ِ دلم هي ميگم خدا مگه من چيکار کردهام که اينطور ميکني باهام.
صبح بيدار ميشم ميبينم آخر شب ميسکال دارم ازش.
خيلي بده آدم آرزوي مرگ کسي رو بکنه
کار من از آرزوي مرگ گذشته
خودم ميکشمش
اونم با کمال ميل
ميدوني
من
همينجوري ها
يهويي وسط ِ بغض
وسط ِ اين اشکي که ته ِ چشمامو ميسوزونه
يهويي خندهام ميگيره
تو باهام حرف زدي،
اون آقاهه داره واسه خودش ميخونه:
چرا دوباره اومدي صدا رو جون دادي ..
بنيامين دوباره زنگ ميزنه و دوباره و دوباره.
بار آخر، وسط دانشگاهام، دعواي بدي باهاش ميکنم و اون دوباره تهديد ميکنه و ميگه ديگه زنگ نميزنم.
من قطع ميکنم و ته ِ دلم هي ميگم خدا مگه من چيکار کردهام که اينطور ميکني باهام.
صبح بيدار ميشم ميبينم آخر شب ميسکال دارم ازش.
خيلي بده آدم آرزوي مرگ کسي رو بکنه
کار من از آرزوي مرگ گذشته
خودم ميکشمش
اونم با کمال ميل

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home