Tuesday

ديروز بعد از دانشگاه هم رفتم شرکت و بالاخره ساعت هفت و نيم، کارت‌ها آمده شدن. مهندس ح. که اومده بود اون‌جا، به‌ام گفت دست‌اتون درد نکنه خانم، خيلي خوب شده‌ان. گمونم اين‌قدر که رئيس روي مهندس ح. به عنوان کارفرمايي که احترام به‌اش واجبه، تاکيد مي‌کنه و خود ِ مهندس ح. به زيردست‌هاش (!) نگاه هم نمي‌کنه، بايد برم از شدت افتخار بميرم.
هه. نمي‌دونم چرا اين رتبه‌هاي اداري به يه ورم هم نيست. فکر کنم تقصير مهندس گ. باشه که با اون‌همه برو و بيا، يه اتود دزد ِ کثيف بيشتر نيست!!!!
ضمناً اومدن مهندس ح. کار کردن آقاي ذ. رو در شصتاد هزار کيلومتري زادگاه‌اش توجيه کرد؛ برادر خانوم ِ آقاي مهندس تشريف دارن. .
قبلاً به اين نتيجه رسيده بودم که ذ. يه آدم کثافت و مزخرفه. حالا هم با اين که خيلي ادعا داره و خيلي هم به نظر خوش‌‌برخورد و مودبه و رفتارش دوستانه‌اس، نظرم عوض نمي‌شه. سعي مي‌کنه ظاهر قضيه رو حفظ کنه، ولي روحاً هرزه‌اس.

آهاه.
بنيامين ديروز زنگ زد.
محمد هم توي دانشگاه به وفور يافت مي‌شه.
الان چه رنگي‌ام؟
لجني.

خودم رو خوب نگه داشتم.
راست هم مي‌گفتم.
مي‌خواست توجيه کنه،
من مي‌گفتم واسه‌م مهم نيست.
خب مهم هم نيست.

يه –به قول نارسيس- آنتراکت به خودم دادم
اون روز دلم يه کتاب لايت و سرگرم کننده‌ مي‌خواست
رفتم رشد
اول بادبادک‌هاي رومن گاري رو برداشتم
بعد بيست دقيقه قفسه‌ها رو زير و رو کردم
آخرش يه نگاهي هم انداختم به اون قفسه‌ي کتاب‌هاي اعلا که معمولاً طرفشون نمي‌رم!
اول دو جلد آنا کارنينا رو ديدم و به خودم گفتم يه وقتي مي‌خونمش.
بعد يه دوره‌ي سه جلدي ديدم
نگاه ِ مترجمش کردم
برق از سرم پريد
چهار سال بود دنبالش مي‌گشتم
بعد خب خريدمش ديگه!
چهارده و چهارصد از جيب مبارک دادم
علاوه بر بادبادک‌ها
سه جلد ِ کمدي الهي رو گرفته‌م،
ترجمه‌ي شجاع‌الدين شفا.
الانم دارم مي‌بلعمش
ضمن اين که بادبادک‌ها ع ا ل ي بود
از اون کتاباي خوبي که خيلي وقت بود نخونده بودم
نمي‌دونم چرا گاري اين‌قدر کتاباش باور کردني‌ان
با يه عالمه شخصيتاي واقعي و ملموس و تخيلي!

بعد از اونجا که ديروز پاور هم سوخت و يه خورده‌ي ديگه «پياده شدم» (!)
الانه هيچي پول ندارم
جز اون صد و نود و چهار تومنه!
حقوق هم هنوز به‌ام ندادن
اه

مي‌گم
يه مقدار پول به‌ات قرض داده بودم، الان مي‌خوامش
مي‌گه ندارم
توي دلم گفتم دستت درد نکنه

کلاً مکالمه پر از حرف‌هايي بود که من توي دلم مي‌گفتم.

آره مي‌دوني، من کاملاً باور کردم.

شستشو بود خب! بنيامين جان دوش ِ مفصلي گرفتتن. از خونسردي ِ خودم خوشم اومد

بار اول توي شرکت بود، من خيلي خونسرد جلوي آقاي ذ. و آقاي ف. گفتم: فلان ساعت مي‌رم دانشگاه، احتمالاً تا ساعت فلان مي‌بينمش، اون موقع زنگ بزن. خيلي دوستانه و مودبانه و معمولي.

وقتي توي خيابون به‌ام زنگ زد،
با خشونت، بدون سلام، گفتم چي مي‌خواي؟
من عرض مي‌کنم بشر نفهم تشريف داره،
مي‌گه: تو چرا اون موقع اونقدر خوب حرف زدي و الان اينقدر بداخلاقي؟

من نمي‌دونم بعد از اين مدت بايد براش مي‌رقصيدم؟!

مي‌فرمان: ميام اهواز، ببينمت يه سري وسيله هست با پولت به‌ات بدم
عرض مي‌کنم: من وسيله‌اي پيش جنابعالي ندارم، براي پول هم شماره حساب مي‌دم، واريز کن
مي‌گه نمي‌شه، مي‌خوام ببينمت
رويي دارن ملت‌ها
ديگه رودروايسي و «ناراحت مي‌شه» و اين کوفتا رو انداختم دور: من نمي‌خوام ببينمت
بعد پرسيدم: با مريم مي‌خواي بياي؟!

مي‌گه: فلان وقت به‌ات زنگ مي‌زنم
مي‌گم: غلط کرده‌اي
تو حالا ديگه يه زن .. ببخشيد يه مرد شوهردار .. اه! يه مرد زن‌داري
بعد اضافه مي‌کنم: مريم خوشش نمياد

مي‌تونم بگم يه کمي دلم خنک شد
البته نه به قدر کافي

راستي
آقاي ف. رو خيلي دوسش دارم
خيلي ماهه
:)

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home