فکر ميکنم قرار است از حالت آزمايشي دربيايم و بروم توي يک مرحلهي ديگر. پريروز ذ. بهام گفت سهتا عکس ببرم با کپي شناسنامه و کپي دفترچهبيمه و چندتا چيز ديگر. قرار است بيمه هم بشوم. راستش فکر ميکردم بيمه يعني اين که هرماه مبلغي کسر بشود تا اگر احياناً روزي اتفاقي افتاد، بيمه هزينهاش را بدهد و فکر ميکردم چيز بيخودي است و عينهو گارانتي ِ آدم ميماند، بعد هدا روشنام کرد که اگر بيمه بشوي، ميرود جزء سابقهي کار و خيلي خوب است و فلان و بهمان. من راستش هنوز با اين که قرار است آنجا رسميتر از اين که هستم، بشوم، مشکل دارم و بدم ميآيد که بخواهم سمت داشته باشم با شمارهي پرسنلي (که هشتهزار و خوردهاي است) و با اين که بخواهم احساس مسئوليت کنم. من هنوز آنجا که هستم دلم ميخواهد شينطنت کنم و –بين خودمان بماند- اين دو سه روزه کلي کيف کردم که کامپيوترم خراب بود و آنجا همهاش ماجراهاي نارنيا را ميخواندم و تک و توک تلفنها را جواب ميدادم و بعدش ميرفتم دانشگاه و آنجا هم که همهاش الواتي بود.
نميدانم چرا کار ِ شرکت را نميتوانم خيلي جدي بگيرم. فکر ميکنم به خاطر اين است که آنجا را خيلي دوست دارم و کاري هم اگر بکنم، مثل اين ميماند که توي خانه يک ليوان آب بدهم دست پدرم. به مهندس د. و مهندس س. دقيقاً همچين حسي دارم. موقع کار با مهندس س. خيلي تفريح ميکنم و تازگيها که فهميدهام مهندس د. شيميايي است و دياليز ميشود و بينايي چشماش هم که خيلي خيلي ضعيف است و بر خلاف چيزي که قبلتر فکر ميکردم، نه پنجاه و پنج- شصت، که فقط چهل و چهار سال دارد و همهي اينها به خاطر چندسالي است که توي جنگ بوده و مدتها، خط مقدم، جاده ميساخته، بدجوري به ارادهاش، به اعتقادش، به ايماناش، احترام ميگذارم. من راستش تا حالا آدمي حقيقي که از جنگ لطمه خورده باشد را از نزديک نديده بودم و حالا که ديدم، خيلي چيزها برايم روشن شده است و خيلي چيزها درم تغيير کرده است. براي همين بود که ديروز، وقتي مهندس ميخواست دوتا سکهاي که گرفته بود براي يکي از آشنايان را کادو بگيرد، کلي زل زدم به دستهايش که يک کمي ميلرزند و هي فکر ميکردم که با آن زرورق و آن دوتا جعبهي کوچولو چه کارها که نميشود کرد و وقتي مردد کاغذ را تا ميزد، يادم هست که فکر ميکردم اگر بابا بود، ميداد به من و يکهو بياختيار بلند شدم: آقاي مهندس، ميخواهيد من کادو کنم؟ يک کمي تعجب کرد و گفت: اگر زحمتاش را بکشيد. البته من بلند شدم رفتم ازش جعبهها و کاغذ را گرفتم و زحمتي هم برايم نبود. پرسيدم: همينطور ساده باشد يا .. ميخواستم خوشگلاش بکنم و فکر کردم شايد مثل ِ بعضيوقتهاي بابا، خوشاش نيايد! خنديد، مسخره کرد: راه راه هم ميشه؟
چيزي که از زير دستم درآمد، شبيه آن کاکائوهاي خوشمزهاي بود که لاي زرورق ميپيچند و توي دهان آب ميشود. گذاشتم روي ميزش. خنديد، خوشاش آمد.
خوشحال شدم.
نميدانم چرا کار ِ شرکت را نميتوانم خيلي جدي بگيرم. فکر ميکنم به خاطر اين است که آنجا را خيلي دوست دارم و کاري هم اگر بکنم، مثل اين ميماند که توي خانه يک ليوان آب بدهم دست پدرم. به مهندس د. و مهندس س. دقيقاً همچين حسي دارم. موقع کار با مهندس س. خيلي تفريح ميکنم و تازگيها که فهميدهام مهندس د. شيميايي است و دياليز ميشود و بينايي چشماش هم که خيلي خيلي ضعيف است و بر خلاف چيزي که قبلتر فکر ميکردم، نه پنجاه و پنج- شصت، که فقط چهل و چهار سال دارد و همهي اينها به خاطر چندسالي است که توي جنگ بوده و مدتها، خط مقدم، جاده ميساخته، بدجوري به ارادهاش، به اعتقادش، به ايماناش، احترام ميگذارم. من راستش تا حالا آدمي حقيقي که از جنگ لطمه خورده باشد را از نزديک نديده بودم و حالا که ديدم، خيلي چيزها برايم روشن شده است و خيلي چيزها درم تغيير کرده است. براي همين بود که ديروز، وقتي مهندس ميخواست دوتا سکهاي که گرفته بود براي يکي از آشنايان را کادو بگيرد، کلي زل زدم به دستهايش که يک کمي ميلرزند و هي فکر ميکردم که با آن زرورق و آن دوتا جعبهي کوچولو چه کارها که نميشود کرد و وقتي مردد کاغذ را تا ميزد، يادم هست که فکر ميکردم اگر بابا بود، ميداد به من و يکهو بياختيار بلند شدم: آقاي مهندس، ميخواهيد من کادو کنم؟ يک کمي تعجب کرد و گفت: اگر زحمتاش را بکشيد. البته من بلند شدم رفتم ازش جعبهها و کاغذ را گرفتم و زحمتي هم برايم نبود. پرسيدم: همينطور ساده باشد يا .. ميخواستم خوشگلاش بکنم و فکر کردم شايد مثل ِ بعضيوقتهاي بابا، خوشاش نيايد! خنديد، مسخره کرد: راه راه هم ميشه؟
چيزي که از زير دستم درآمد، شبيه آن کاکائوهاي خوشمزهاي بود که لاي زرورق ميپيچند و توي دهان آب ميشود. گذاشتم روي ميزش. خنديد، خوشاش آمد.
خوشحال شدم.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home