Sunday

ذ. ديگر شورش را درآورده است. امروز رسماً کشيد به باکرگي و خال وسط سينه‌ي يک بنده‌خدا. سرم را انداخته بودم پايين، سرخ شده بودم و هي ته ِ دل‌ام خدا خدا مي‌کردم زودتر خفه شود. مرتيکه‌ي اواخواهر! سخنراني مفصلي هم داشت در باب اين که زن عروسک مرد است و چجور در خانه لباس بپوشد و چجور در بيرون و اين اباطيل. اول با عصبانيت موضع گرفتم و نزديک بود بزنم توي دهنش که ياد حرف هاني افتادم، لبخند زدم، گفتم: بله، حق با شماست، و ته دلم هي به‌اش فحش دادم و دعا کردم زودتر کامپيوترم درست شود و من پناه ببرم پشت ِ مانيتور و جز وقتي که لازم است، با کسي حرف نزنم. حوصله‌ي آدم‌هاي پرحرف ِ اين جنسي را ندارم که مي‌خواهند خودشان را خوب نشان بدهند، اما هي دست مي‌مالند به دست آدم و هي پرت و پلا مي‌گويند و –گمان مي‌کنم که- هي منتظرند ببينند آدم کجا کج مي‌رود که توي سرش بگوبند. يکي از بدترين آدم‌هايي است که اين مدت باشان سر و کار داشته‌ام. و از بدشانسي، محسن رفته سربازي و دو روزي توي شرکت بايد وقتم را با پرحرفي‌هايش بگذرانم تا خودش برود مرخصي و بعد هم مستخدم جديد بياورند. نزديک ِ ديوانگي‌ام. امروز کاملاً «دوستانه» به‌ام توصيه کرد که چون حاجي قبلاً رئيس سپاه بوده و مراجعين‌اش، از جنس خودشانند، ديگر مانتوي سفيد نپوشم و به ناخن‌هايم لاک نزنم و خيلي ضمني به‌ام فهماند که خوب نيست زياد آرايش بکنم. و اضافه کرد، خيلي بهتر است که اين‌ حرف‌ها را من اينطور به‌تان بگويم تا حاجي بگويند. من لبخند زدم و از حسن نيت‌اش تشکر کردم.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home