با دخترا نشستهايم، اين دفعه چهارتايي. با هدا خوش و بش ميکنم، ميگه: شنيدهم دو ميليون ضرر زدهاي. بور ميشم و عصباني: آخرين بار شنيده بودم يک ميليونه. ميگه نه، دو ميليون عزيزم. کاشف به عمل مياد که پرويز (مهندس سين ِ سابق) به علي جريان سربرگها رو گفته.
جريان چي بوده؟ آقايون محترم يه هاست و دومين گرفتهن واسه وبسايت شرکت، آدرسش رو هم زير سربرگها نوشته بودن. (من نميگم، ولي اينا خيلي بيسوادن و کاراشون محض چشم و همچشمي و از روي پول اضافه داشتنه) اين آدرس که اسم ِ خارجکي شرکته، بالاي سربرگ هم به عنوان تايتل اومده بود. وقتي من سربرگا رو براشون درست ميکردم، (اين سربرگا ديگه شده کابوس من!) حاجي (آقاي دال ِ سابق!) بهام گفت که يه e بايد بين دو کلمهي تشکيل دهندهي اسم شرکت بياد تا معنيدارتر بشه. آقا ما هم از دست اينا که ميگفتن بکگراندشو سبز بذار عصباني بوديم و وقتي ديالوگ زير بين من و رئيس پيش اومد، من ديگه اهميتي ندادم و مو به مو دستورش رو اجرا کردم!
- بله، اين بالا رو عوض کردين و e اضافه شده، ولي آدرس وبسايت رو اين پايين عوض نکردين.
- خب آخه اين آدرس اينترنتيه، معمولاً چيزاي ثابتي هستن، نميشه تغييرشون داد.
- نه، اين اشتباهه، بايد با تلفظ فارسي باشه، يه e اينجا اضافه کن.
و اگه راستش رو بخوام اعتراف کنم، با توجه به شناختي که از پرويز به دست اومده بود، فکر ميکردم همينجوري يه آدرسي نوشتهان براي کلاس کار و در حقيقت چيزي در دسترس نيست.
خلاصه سربرگها طراحي شد و بالاخره من و رئيس توي رنگشون هم تا قسمتي به توافق رسيديم و رئيس نسخهي نهايي رو فرستاد چاپخونه. (يه چيز ديگه رو هم تعريف کنم الان که وقت نق زدنه! توي شرکت سيدي خام نبود، حجم فايلها هم اي ... بدک نبود! من سيدي خام داشتم، حاجي گفت سيدي ِ خودت رو استفاده کن، پولش رو از ذ. بگير، بعد داشتيم متفرقه حرف ميزديم، پرويز از راه رسيد و وقتي حاجي بهاش گفت سيدي خام نداريم، به من گفت: خودت که داري، مال خودت رو بذار. ما هم البته به روي مبارک نيورديم) بله. و سه روز پيش پرويز در جريان يه مسئلهي ديگه، رو کرد که يه دومين گرفتهن و من زدم زير خنده و براش توضيح دادم که حاجي گفته بود آدرسش رو عوض کنيم. پرويز اونجا هيچي نگفت (بيادبيه، ولي به نظرم نفهميد من چي گفتهام) اما فرداش با توپ پر اومد سراغ من که: چرا آدرس اينجا رو عوض کردي؟ خوشبختانه آقاي ذ. حضور داشت و گفت که حاجي خودشون گفتهن و خانم هم به حاجي گفتهن که نميشه، اما حاجي اصرار کردن. پرويز دوباره با من دعوا کرد و گفت: حاجي نميفهمه، و يه چيزي گفت توي مايههاي اين که تو که مثلاً ميفهميدي نبايد اين کار رو ميکردي. منم بنفش شدم و نزديک بود دعوا راه بندازم که ننداختم و يکي دو بار گفتم که حاجي اونطور گفته بود و بعد هم گفتم بله، حق با شماست (اين بله، حق با شماستها رو بدجوري دارم زور ميزنم تا بگم) و ديگه هم به روي خودم نيوردم و رفتم سراغ کارهام و پرويز هم رفت چاپخونه و عصباني برگشت که: يه ميليون داديم سربرگ و نميشه ديگه عوضش کرد و منم ديگه هيچي نگفتم تا امروز که شنيدم پرويز به علي گفته که من دو ميليون ضرر زدهم. دستشون درد نکنه من همينجا تشکر ميکنم.
خب طبيعتاً توي خونه کسي خبر نداشت و من به عنوان موخره اضافه کنم که وقتي هلن اينو شنيد، گفت اگه خواهر بزرگه همچين اتفاقي براش افتاده بود، همهي خونه خبردار ميشدن اما هديه به کسي نگفته بود و من اونجا کلي دلم براي بيکسي و بيهمزبوني خودم سوخت! :D بعدش هم خواهرها نشستهن از سوتيهاي خودشون توي محيط کار تعريف کردن که منو سر حال بيارن و منم ده دقيقهي بعد رفتم بخوابم. الان دارم فکر ميکنم اگه پدر محترمه بفهمن من اونجا تقريباً تنها کاري که اين روزها –وقت ِ خرابي کامپيوتر- انجام ميدم، اينه که چاي و خرماي حاجي و پرويز رو به راه کنم، چه عکسالعملي نشون ميده. اون هم پدر محترمي که وقتي فهميدن سمت من اونجا منشيه خيلي مودبانه خاطرنشان فرمودند که چنين شغلي در شان جنابعالي و خانواده نيست!
جريان چي بوده؟ آقايون محترم يه هاست و دومين گرفتهن واسه وبسايت شرکت، آدرسش رو هم زير سربرگها نوشته بودن. (من نميگم، ولي اينا خيلي بيسوادن و کاراشون محض چشم و همچشمي و از روي پول اضافه داشتنه) اين آدرس که اسم ِ خارجکي شرکته، بالاي سربرگ هم به عنوان تايتل اومده بود. وقتي من سربرگا رو براشون درست ميکردم، (اين سربرگا ديگه شده کابوس من!) حاجي (آقاي دال ِ سابق!) بهام گفت که يه e بايد بين دو کلمهي تشکيل دهندهي اسم شرکت بياد تا معنيدارتر بشه. آقا ما هم از دست اينا که ميگفتن بکگراندشو سبز بذار عصباني بوديم و وقتي ديالوگ زير بين من و رئيس پيش اومد، من ديگه اهميتي ندادم و مو به مو دستورش رو اجرا کردم!
- بله، اين بالا رو عوض کردين و e اضافه شده، ولي آدرس وبسايت رو اين پايين عوض نکردين.
- خب آخه اين آدرس اينترنتيه، معمولاً چيزاي ثابتي هستن، نميشه تغييرشون داد.
- نه، اين اشتباهه، بايد با تلفظ فارسي باشه، يه e اينجا اضافه کن.
و اگه راستش رو بخوام اعتراف کنم، با توجه به شناختي که از پرويز به دست اومده بود، فکر ميکردم همينجوري يه آدرسي نوشتهان براي کلاس کار و در حقيقت چيزي در دسترس نيست.
خلاصه سربرگها طراحي شد و بالاخره من و رئيس توي رنگشون هم تا قسمتي به توافق رسيديم و رئيس نسخهي نهايي رو فرستاد چاپخونه. (يه چيز ديگه رو هم تعريف کنم الان که وقت نق زدنه! توي شرکت سيدي خام نبود، حجم فايلها هم اي ... بدک نبود! من سيدي خام داشتم، حاجي گفت سيدي ِ خودت رو استفاده کن، پولش رو از ذ. بگير، بعد داشتيم متفرقه حرف ميزديم، پرويز از راه رسيد و وقتي حاجي بهاش گفت سيدي خام نداريم، به من گفت: خودت که داري، مال خودت رو بذار. ما هم البته به روي مبارک نيورديم) بله. و سه روز پيش پرويز در جريان يه مسئلهي ديگه، رو کرد که يه دومين گرفتهن و من زدم زير خنده و براش توضيح دادم که حاجي گفته بود آدرسش رو عوض کنيم. پرويز اونجا هيچي نگفت (بيادبيه، ولي به نظرم نفهميد من چي گفتهام) اما فرداش با توپ پر اومد سراغ من که: چرا آدرس اينجا رو عوض کردي؟ خوشبختانه آقاي ذ. حضور داشت و گفت که حاجي خودشون گفتهن و خانم هم به حاجي گفتهن که نميشه، اما حاجي اصرار کردن. پرويز دوباره با من دعوا کرد و گفت: حاجي نميفهمه، و يه چيزي گفت توي مايههاي اين که تو که مثلاً ميفهميدي نبايد اين کار رو ميکردي. منم بنفش شدم و نزديک بود دعوا راه بندازم که ننداختم و يکي دو بار گفتم که حاجي اونطور گفته بود و بعد هم گفتم بله، حق با شماست (اين بله، حق با شماستها رو بدجوري دارم زور ميزنم تا بگم) و ديگه هم به روي خودم نيوردم و رفتم سراغ کارهام و پرويز هم رفت چاپخونه و عصباني برگشت که: يه ميليون داديم سربرگ و نميشه ديگه عوضش کرد و منم ديگه هيچي نگفتم تا امروز که شنيدم پرويز به علي گفته که من دو ميليون ضرر زدهم. دستشون درد نکنه من همينجا تشکر ميکنم.
خب طبيعتاً توي خونه کسي خبر نداشت و من به عنوان موخره اضافه کنم که وقتي هلن اينو شنيد، گفت اگه خواهر بزرگه همچين اتفاقي براش افتاده بود، همهي خونه خبردار ميشدن اما هديه به کسي نگفته بود و من اونجا کلي دلم براي بيکسي و بيهمزبوني خودم سوخت! :D بعدش هم خواهرها نشستهن از سوتيهاي خودشون توي محيط کار تعريف کردن که منو سر حال بيارن و منم ده دقيقهي بعد رفتم بخوابم. الان دارم فکر ميکنم اگه پدر محترمه بفهمن من اونجا تقريباً تنها کاري که اين روزها –وقت ِ خرابي کامپيوتر- انجام ميدم، اينه که چاي و خرماي حاجي و پرويز رو به راه کنم، چه عکسالعملي نشون ميده. اون هم پدر محترمي که وقتي فهميدن سمت من اونجا منشيه خيلي مودبانه خاطرنشان فرمودند که چنين شغلي در شان جنابعالي و خانواده نيست!

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home