Just For Test

My Photo
Name: Hadie K.
Location: Tehran, Iran

Thursday

شيطان رفت توي جهنم خودش، قه‌قه خنده را سر داد.
* *
پدر مقدس، پنهاني توي کليسا شراب مي‌نوشيد.
* *
مسيح گفت: بنوشيد، اين خون من است.
* *
که تو خداي‌ات را شکر کني که وسوسه‌ي شيطان کاري از پيش نبرد.
* *
که خنده نباشد، که گريه باشد از سر عجز.
* *
آقا،
شما مي‌توانيد بخنديد،
اما من محکوم‌تان مي‌کنم
من محکوم‌تان مي‌کنم به مرگ
به جزاي تمام قلب‌هايي که اراده کرديد بشکنند.
* *
زهرا مي‌گويد: ببینید آقای نون دال که آخر من چقدر دلم برای شما تنگ شده است بیشعور؟!
مي‌داني دخترکم، صحيح‌تر اين است که بنويسي: بي‌شعور.
* *
آقا،
برويد به همان خدايتان سجده کنيد که شيطان فريب‌تان نداد
اما آخر
تو را به خدايتان،
فريب را براي من معنا کنيد.
شيطان که مي‌دانم يعني من
* *

ضمن تقدير و تشکر
از عوامل سازنده‌ي سريال «او يک فرشته بود»
* *
سر ِ دوراهي،
تو رفتي به راست ِ خودت،
من رفتم به راست ِ خودم
حيف
چپ و راست‌مون يکي نبود.
حيف نه
فاک
* *
آقا
شايد دل شکستن‌هاتان از روي عمد نبوده،
دروغ‌هاتان اما چرا
اختيار بوده، نه جبر
جزاي دروغ در دين شما چيست؟

Tuesday

در دسترس نيست. خاموش هم نيست حتي. عصباني که نه، ناراحت مي‌شوم. هي فکر مي‌کنم اين وقت ِ شب، چه‌طور با موبايلي که در دسترس نيست، تماس بگيرم و برايش تعريف کنم که دل‌ام آشوب شده و دل‌هره دارم؟ دست به دامن مانا مي‌شوم ساعت يک و نيم شب، بعد از يکي دو تا تک‌زنگ که مطمئن مي‌شوم خواب نيست توي اين روزهاي شلوغ. ساعت گمانم از يک و نيم هم گذشته. دلم مي‌خواهد باش حرف بزنم، اکانت ندارد اما. مي‌گويم پيغام بفرستند براي عباس‌آقا. دل‌ام هنوز گپ زدن‌هاي شيرين دخترانه مي‌خواهد و خداحافظي مي‌کنم اما. –هي دارم فکر مي‌کنم وقتي يک ماه ديگر، قيض ِ هميشه هفت توماني ِ گوشي من به حدود ِ سي برسد، عکس‌العمل خانواده چيست!- بعد برمي‌گردم سراغ وقت‌گذراني ِ خودم. آهنگ گوش مي‌کنم، با اين طناب ِ counter دار ِ هيلا، پانصدتا طناب مي‌زنم که از نفس بيافتم، راه مي‌روم، کم‌کم نقشه مي‌کشم بروم توي بالکن بنشينم براي سه نخ esse و دو نخ وينستون‌ام. يک خاطره مي‌آيد، از گذشته، از سه شب، از يک عصر. از .. قهوه، سـکس، سيگار. ترکيبي که مي‌پسندم. شب‌هام را به ضرب و زور ِ قهوه و سيگار، بيدار مي‌مانم و درس هم هيچ نمي‌خوانم الحمدلله! چه غلطي مي‌کنم، خودم هم مانده‌ام. ده دقيقه مانده به شش، تا خرخره گير پايگاه‌ام. بوي ِ بدي مي‌دهد. متاسفانه. همان‌طور که حدس مي‌زنم، امتحان‌ام را خيلي خوب نمي‌دهم. دل‌ام براي هفده‌ ِ ميان‌ترم مي‌سوزد که حرام مي‌شود. برمي‌گردم شرکت، کلي توي دل‌ام با اين پسره، آبدارچي ِ شرکت مشکل پيدا مي‌کنم، يکي دو کار کوچک، بعد سيامک مي‌آيد. پانزده روز است که نديدم‌اش. افسرده از اروميه برگشته، يک کمي دل‌ام برايش مي‌سوزد، بعد برمي‌دارد فيلم ِ قمه‌زني‌هاي ملت لبنان را نشانمان مي‌دهد و يک عالم از شکنجه‌گرهاي صداف تعريف مي‌کند که مشعوف بشويم! سوقاتي برايم يک جعبه نقل زعفراني ِ ترد و شيرين آورده. :) اين پسره، آبدارچيه، اسم‌اش محسن است، من کاري به معلومات و فهم و شعورش ندارم، اما انگار کلمه‌ي «شما» در دايره‌ي لغات‌اش وجود ندارد. هم به من مي‌گويد تو، هم به سيامک. خب يک کسي بايد يک کمي شعور به‌اش برساند! توي خانه، دراز کشيده‌ام روي مبل. مانا زنگ مي‌زند. هي نگاه مي‌کنم که قطع مي‌شود يا نه. نه، تک‌زنگ نيست. جواب مي‌دهم، اميررضا هم ايستاده کنار دستم و هي حرف مي‌زند و با تعجب نگاه ِ من مي‌کند که هندزفري توي گوش، گوشي را توي دست‌هام چرخ مي‌دهم و بي‌خيال، حرف مي‌زنم. مي‌گويد: اين عباس‌آقاي شما صبح به گوشي ِ من زنگ زده بود. کلي خنده مي‌شوم و دل‌ام مي‌خواهد برايش تعريف کنم که عباس صبح کلي ذوق خرج کرده بود و خيال مي‌کرد من بي‌خبر رفته‌ام تهران که از تاليا برايش اس‌ام‌اس زده بودم، خنگ! د.ب، امروز با نمره‌ي نوزده و نيم، دکترايش را گرفت. فردا مي‌خواهم يک جعبه شيريني ببرم سر کار، ماتحت ِ پرويز را بسوزانم! اتاق‌ام به لطف همان خاطره، بوي دود گرفته. يادم باشد ديگر توي خانه سيگار نکشم. امروز، در اتاق را قفل کردم و از خانه زدم بيرون.

Sunday

مي‌نشينم توي بالکن، آتش به آتش سيگار مي‌گيرانم. درس مي‌خوانم، فکر مي‌کنم، خاکستر مي‌ريزد روي جانم، نمي‌بينم.
سيگار پنجم ..
سردم مي‌شود، دست‌ام مي‌سوزد. سيگار ششم را روشن مي‌کنم.
دود را از بيني‌ام بيرون مي‌دهم، باز خاکستر مي‌ريزد روي جزوه‌ام، خاکستر مي‌ريزد روي دفترچه‌ي کوچک‌ام، خاکستر مي‌ريزد روي دست‌هاي يخ کرده‌ام ..
سيگار هفتم ..

مستي دل‌ام مي‌خواهد. مستي دل ِ نازک‌ام مي‌خواهد.

Friday

اگه يک شب ِ ديگه
زير بارونا قدم زدي، بدون
که تمام ذهن من پيش تو بود
غير تو تو زندگي‌ام هيشکي نبود.

آدمايي که بعد از يه عالمه گه‌خوري، ادعاي تقدس هم مي‌کنن
Shit

Thursday

از ساحل خليج
براي تو

سرم درد مي‌کنه. نگاه مي‌کنم به جلو: خالي ِ خاليه
please leave me alone

Monday

يه درد عميق، يه سرماي عميق، يه اندوه عميق، روي قلب ِ يخ‌زده‌ام .. ناچار مي‌شم خودم رو توي سطح گم کنم.
تموم ِ مدتي که توي ديلم و گناوه با بچه‌ها مي‌خنديديم، من ته ِ دلم، ته ِ ته ِ دلم، يه حس ِ عجيب ِ خواستن غوغا مي‌کرد که دست‌هاي تو باشه و لب‌هاي تو و گرماي تن تو، که هيچ وقت نبودي.
کسي رو نمي‌شه سرزنش کرد. من با چشم باز نبودن‌ات رو انتخاب کردم.

Wednesday

هست که مي‌سوزي، توي سکوت ..

Saturday

مونده ته ِ جمله‌ي « برنامه‌ي Microsoft Excel يکي از برنامه‌هاي قدرتمندي است..» و همين. نه مي‌تونم بنويسم، نه ببينم، نه هيچي. چشم‌هات پاک نبود لعنتي، پاک نبود. به هم زدن‌ات يادم مياد، عاشق شدن‌ات يادم مياد، برگشتن‌ات يادم مياد، حرف‌هات، طعنه‌هات، همه‌چي توي ذهنم جرقه مي‌زنه و من به هم مي‌ريزم و به هم مي‌ريزم و به هم مي‌ريزم.
مي‌دوني چي دلم مي‌خواد؟ يه چيزي مثه اشک‌هاي جيل توي Immortal، همون‌قدر سرد و همون‌قدر سبک‌کننده. درد دل دل‌ام مي‌خواد با کسي که ديگه وجود نداره حتي. يه پوزخند ِ عميق هم چاره نيست ديگه حتي. هيچي ديگه نمونده، همه‌چي رو دوتايي به گند کشيديم. دوتايي .. هاه.

مي‌دوني، يه جور نفرت عميق ِ غير ارادي با يه بغض ِ نصفه نيمه مونده روي دلم. يک کمي حالت تهوع هم هست و سوزش ِ چشم.
ازت متنفرم.

Thursday

يه يار خوشگلي دارم
خوش آب و گلي دارم
مي‌گم نده منو آزارم
گوش نمي‌ده به من
- نه که نمي‌دم

خيلي خوشگله يارم
همينه مشکل کارم
هي منو مي‌ده آزارم
گوش نمي‌ده به من
- نه که نمي‌دم

دوپينگ به اين مي‌گن :) انقده شنگول و ماهه که آدم کيفور مي‌شه. منم استعداد عجيبي دارم که توي اوج ِ بدحالي، با يه چيز کوچولو کلي خوب‌تر بشم و حس کنم که بخشيده‌مت.

اوضاع خوب نيست. جکي قهر کرده، با کار مشکل ِ شخصي پيدا کرده‌ام، توي خونه هم افتاده‌ام به جغدبازي: روزها خواب، شب‌ها کتاب و فيلم.
دلم واسه جکي تنگ شده، ولي بميرم هم اينو به خودش نمي‌گم.

Tuesday

ساعت دهه. من خيلي شيک توي شرکت، لم مي‌دم روي کاناپه‌ي سه‌نفره و شيرقهوه‌ي داغ مي‌خورم و ناتاشا سنت پير گوش مي‌دم. کسي نيست. ده و نيم بايد راه بيافتم برم دانشگاه که برسم به کلاس ساعت يازده و حدس مي‌زنم سيامک مثه هفته‌ي پيش زودتر از يازده و بيست نياد. خيال دارم يه زنگ بزنم به پرويز و اعلام ِ situation کنم و ضمناً بگم که هفته‌ي پيش يه غيبت ِ گنده خوردم و البته ربطي به‌اش نداره که بگم بچه‌ها به دستور استاد لم داده بودن روي صندلي و تمرين ِ relaxation مي‌کردن و با صداي باز شدن ِ در همه از جا پريدن و زدن زير خنده و داداش سيا ضايع شد. نتيجه‌ي منطقي‌اش اينه که سه حالت داره: يا سيامک زودتر از حاجي و پرويز مياد در رو باز مي‌کنه، يا پرويز مياد پشت در معطل مي‌شه تا سيامک بياد، يا حاجي مياد پشت در معطل مي‌شه تا سيامک بياد، و يه حالت چهارمي هم داره که من ترجيح مي‌دم حتي تصور نکنم که حاجي و پرويز هر دوشون پشت در معطل بشن .. به قول هدا شايد آدم بشن واسه خودشون کليد بسازن، شايد هم –که محمتل‌تره- من رو به علت بي‌مبالاتي در کار شرکت اخراج کنن که من استقبال مي‌کنم. اين روزا اصولاً دل به کار نمي‌دم و اميدوارم شنيده باشين که دو نفر داشتن ترتيب همديگه رو مي‌دادن، اولي زير ِ کار به شدت آه و ناله مي‌کرد و دومي صداش درنمي‌اومد، جوري که اولي به‌اش گفت: فلاني، دل به کار نمي‌دي ها .. ! بله، خلاصه يا من رو اخراج مي‌کنن يا من اين سه چهار تا قلوه‌سنگي رو که سيامک پيش ِ پاي من انداخته، تلافي مي‌کنم. خب من برم يه زنگ بزنم به پرويز براي شرح ماجرا. شما هم بچه‌هاي خوبي باشيد و دل به کار بديد.

Monday

اصلا اينجا نمي‌دونم چرا مال ِ من نمي‌شه انگار اون پاييزانه هم که به فاک رفت دستش درد نکنه آرشيو اونجا لازم بود پاک بشه و من دلم نمي‌اومد پست فطرت ِ لعنتي دو سال از زندگي‌ام نابود شد قشنگ. کسي، مي‌تونه کاري کنه يا کسي رو بشناسه که بتونه کاري کنه؟

مي‌دوني چيه؟
اولش گفتم: آخي .. نازي .. روشي بوده. لبخند ِ ماه مي‌شم توي دلم، بعد يهويي بغض مي‌کنم و مي‌فهمم و بعدش .. بعدش بي‌تفاوت مي‌شم و خنده و الان خوب.

آقا با انرژي مي‌رم دست‌شويي و موقع ِ برگشتن، جد مي‌کنم که فردا جدي ِ جدي حرف بزنيم و براش توضيح بدم که از يه رابطه چي مي‌خوام و چجور آدمي رو دوست دارم و آيا تو مي‌توني اونجور باشي يا نه.

به‌اش زنگ مي‌زنم، مي‌گه: برنامه‌ي فردات چيه؟ مي‌گم دوست دارم فردا طرفاي ساعت سه بريم بيرون قدم بزنيم، صحبت کنيم، به شدت ِ هرچه تمام‌تر تعجب مي‌کنه و کلي توضيح مي‌ده که الان هفته‌ي بسيجه و اصلاً از ظهر بيرون رفتن خوش‌اش نمياد و .. کلي سفسطه مي‌بافه، طوري که من يادم مياد با چه مدل آدمي طرفم.

من نمي‌دونم، بايد عوض‌اش کنم که اون مدلي بشه که من خوش‌ام بياد، يا بگردم دنبال ِ اون مدلي که دوست دارم، يا اصلاً هيچي.
گفته بودم که، يه چيزايي پاک از زندگي‌ام محو شده‌ان.

مي‌دوني چرا الان ازت بدم مياد؟
چون اون روز، توي کوه، چشم‌ات پاک نبوده.
پاک نبوده لعنتي بعد از اين همه ادعات.

اصلاً اين پسره ق‌ن‌پ‌س خيلي ماه شده اين روزا.
بچه‌ام راضيه هم پسنديدش،
گفت سليقه‌ات رو قبول دارم!

بعد هاني اومده، ما همه‌اش داريم فيلم مي‌بينيم. Hide and Seek و Sin City و Le Phantom of the Opera و کلي لحظه‌هاي خوب ِ با هم.
اين دوتا فيلم اوليه خدان. امشبم نوبت In mortal ِ. اصلا خيلي وقت بود درست ننشسته بودم فيلم ِ خوب ببينم.

فردا يادم باشه زنگ بزنم به اون آقاهه واسه صورت‌وضعيتاي منطقه چهار.

بعد هي مي‌گفت: هديه اين آدم نفوذيه.

يه جمله‌اش .. گفت بال بال مي‌‌زدي قشنگ براش.
اه
بدم مياد

پرسيد الان چه حسي به‌اش داري؟
من فکر کردم،
ديدم هنوز خيلي دوستت دارم
ولي ضمن اين که ديگه نمي‌خوام اثري ازت موجود باشه،
بدي‌هات هم خيلي پررنگه.

بعد يهويي دلم خواست بشينم روبه‌روي روشنک
زل بزنم به‌اش
همين‌جوري ساکت.

بعد هم البته مي‌ريم بيرون و هرچند نفر که باشيم، با هم مي‌خنديم.

آخ يادم افتاد به اون روز که مجتبي فرزانه و روشنک و مانا و هورمهر و من رو تور کرده بود، برده بود چايخونه! واي خدا بود اون روز!

مي‌دوني چيه؟
من از اين پشت خسته شدم.
بايد خط آينده‌ام رو مشخص کنم،
برم توي اون شهري که دوست دارم،
اون جوري که دلم مي‌خواد زندگي کنم،
با خودخواهي ِ تمام: کنار آدمايي که دوست دارم
نمي‌دونم مي‌شه يا نه.
يا بالاخره چه وقت

ديگه داره دير مي‌شه
دو روزه دارم فکر مي‌کنم يا خودمو مي‌کشم، يا شوهر مي‌کنم
اين زندگيه داره ديوونه‌ام مي‌کنه
جدي داره ديوونه‌ام مي‌کنه
-هولدن کاليفيلد-
راستي چندوقته ناتور دشتم توي کتابخونه نيست
نمي‌دونم کي خورده‌تش

دلم اون پيرمرده رو خواست
با کلي کتاب ِ خوب
با يه چيزي
که تسکينم بده
از تو

Thursday

از امروز شروع کردم به مطالعه براي پروژه‌ي آخر ترم که با اين پسرک ِ بامزه برداشته‌ام. قرار است بروم image processing ياد بگيرم و قسمتي از پروژه‌ي grading systemاش را انجام بدهم. توي شرکت هم همه چيز مرتب است. هوا هم خوب است. ديگر چه؟ ديگر اين که من ديگر دلم نمي‌خواهد اين‌جا بنويسم که تو يا دوست و آشناهاي قديم يا جديدت، يا هرکسي که تو را به من مربوط کند، همه چيزم را زير ذره‌بين بگذاريد و بگذارند. من دلم مي‌خواهد کمي تنها باشم و بعد، براي خودم زندگي کنم. باور کن حقيقت دارد که تو را از زندگي‌ام پاک کرده‌ام.
چند نفري هستند که دلم مي‌خواهد حفظ‌شان کنم. باقي، مي‌توانند خودشان را معرفي کنند، اگر دوست داشته باشم، به‌شان مي‌گويم کجا مي‌نويسم و اگر نه، اميدوارم نرنجند. هرچند اين آدمي که من شده‌ام –پر ِ نفرت- رنجيدن کسي، ديگر به هيچ کجايش نيست.

Wednesday

روز عالي و نازنيني بود. از نم‌نم ِ صبح بگير تا گپ ِ مختصر با مامان که حال‌ام را جا آورد و پياده‌روي ِ معمول ِ هر صبح و بعدش شرکت. و باران، باران، باران؛ که سيامک برود بيرون و پرويز هم با آن کت مخمل قهوه‌اي رنگ و صورت نازنين‌اش، بيايد سلامي بکند و بعد برود دنبال کار و من تنها بمانم و باران هم بيايد و برق هم برود، که من بروم توي حياط، تنهايي بنشينم روي هره‌ي پنجره و آرام آرام چاي بنوشم و نگاه باران کنم و عکس بگيرم و فکر کنم و نرم‌نرمک، حس کنم که با وجود ِ همه‌ي کابوس‌ها، هنوز خوش‌بخت‌ام.

آقاي نون زنگ مي‌زند. آقاي نون يعني يک عالم خوش و بش و يک عالم انرژي مثبت. به‌اش مي‌گويم: تشريف بياوريد اهواز و او جواب مي‌دهد که با تعريف‌هاي حاج‌آقا خيلي مشتاق ديدار من شده (و من بيش‌تر!) بعد مي‌گويد که در مورد من از حاج‌آقا پرسيده و او گفته که من خيلي عالي‌ام و مودب و مسلط و چندتا چيز ديگر هم –که يادم رفته- هستم. من مي‌گويم: ايشان لطف دارند و شما هم که باور مي‌کنيد، اما اين‌طورهام نيست، بعد يک‌هو آقاي نون زد زير خنده و گفت: حاجي در مورد نفر قبلي هم همين را مي‌گفت و بعد اخراج‌اش کرد. من هم خنديدم و گفتم: پس فهميدم بايد منتظر چه چيزي باشم. خنده‌هاش را دوست دارم. صدايش، شاد ِ شاد توي گوشم مي‌پيچد. خنده‌ي آدمي که خنديدن را خوب مي‌داند و لابد گريستن را هم.

نهار مفصل، استاد نون، يک عالمه خنده و حرف و باران و سرماي نفس‌گير و سيرک رفتن ِ دخترک ِ نازنينم و I dream of rain .. و يک عالمه خدا.

روز نازنيني بود. کم پيش مي‌آيد توي اين روزها، روزي که سايه‌ها تيره‌اش نکنند.

Sunday

توي شرکت، همه جور ِ بامزه‌اي نگران امتحان من بودند. سيامک که اول ِ صبح رفت توي حياط و گفت: من با شما حرف نزنم که شما درس‌تون رو بخونيد، و وقتي به‌اش گفتم آمده‌ام سر ِ کار ها، گفت کار که نبايد شما را از درس بياندازد. از آن طرف، وقتي مشخص شد کارش طول مي‌کشد، زنگ زد به پرويز هم گفت که من امتحان دارم و ازش خواست توي دفتر بماند تا من براي رفتن مشکلي نداشته باشم. پرويز هم با ذوق و شوق آمد از من پرسيد: خانم فلاني، امتحان داريد؟ من هم کلافه گفتم آره.

آره، کلافه بودم. يک ساعتي مي‌شد که همه‌ي زونکن‌ها را زير و رو کرده بودم پي ِ نامه‌اي که پرويز گفته بود دنبالش بگردم و پيدا نمي‌شد که نمي‌شد. عوض‌اش کلي ايده‌هاي به‌تر براي بايگاني نامه‌ها و اسناد به ذهنم رسيد و اختيار ِ بايگاني را کلاً از پرويز گرفتم و قرار شد همه‌اش ديگر با خودم باشد. پرويز کيف‌اش را هم خالي کرد و سه چهارتا نامه درآورد به تاريخ يکي دو ماه پيش!
شب، شنگول و مست توي خانه قر مي‌‌دادم، به هدا گفتم: پرويز خودش هم نتوانست نامه را پيدا کند. هدا گفت که نيشکر اصلاً يادشان رفته بود نامه را بفرستند براي شرکت شما و فقط يک نسخه‌اش را داده بودند به اميرکبير. کلي خنديديم.

اين‌ها عقل‌شان توي چشم‌شان است. وگرنه هيچ کس نمي‌داند وقتي من خيلي شادم و سربه‌سر همه مي‌گذارم، يک دردي توي دلم هست که مي‌ترسم بقيه بفهمند.

Friday

انگار کن قصه‌اي باشه که هر شب قبل از خواب براي خودم تعريف کنم و هر بار همون قدر بترسم که از بار ِ اول. قصه‌اش از کجا شروع مي‌شه؟ نمي‌دونم. قصه‌ها انگار خيلي وقته اول و آخر ندارن. هميشه هستن، هميشه ناتمام و هميشه دردناک، مثل ِ روز اول.

شبيه همان ماجراهاي عبرت‌آْموزي که هر روز به گوش ِ آدم مي‌خورد و هر بار آدم فکر مي‌کند که: نه، اين‌ها براي من اتفاق نمي‌افتند. و بعد يک روز، مي‌بيني زندگي شده همان ماجراها که عبرت هم ازشان نگرفتي.

آره، شبيه ِ همان ماجراها بود. يک‌هو با نوازش ِ دست‌اش روي صورتم، چشم‌هام را باز کردم و از جايم پريدم و ديدم که نشسته کنارم. چند لحظه يا چند دقيقه يا چند سال نگاهش کردم، بعد ..

بعد پرسيدم: نوبت توئه؟

انگار هنوز جاي دست‌هاش مونده باشه به تنم، که هي من بلرزم و هي با هر حرکت دست‌اش، از جا بپرم و هي دلم بخواد جيغ بزنم و بدونم که فايده‌اي هم نداره؛ که پاهام سست بشه از حرفش و بيافتم توي دست‌هاي ر. و جرات نداشته باشم که بلند شم حتي از ترس ِ اين که بعدش چي مي‌شه، که کز کنم اون کنج و براي دلداري هي بخواد نوازش کنه و من هي بلرزم و آخرش بگه حس ِ عجيبي به‌ات دارم و من فکر کنم: مگه يه نفر، چقدر خر مي‌شه؟ که ديگه تاب نداشته باشم، تاب نداشته باشم و بس نکنه. که بيافتم به التماس و دلم بخواد بگم: خدا .. و ديگه خدا هم نتونم بگم که نه اعتباري مونده و نه اميدي و نه هيچ چيز ديگه‌اي. که ته ِ دلم عجز رو باور کنم و پستي و يک‌هو همه‌چي توي دلم بميره و بي‌تفاوت بشم و ديگه حس کنم رسيده باشم به جايي که فرق نکنه بعدش چي. که حس کنم چقدر همه‌چيز دوره، همه‌‌ي آدم‌ها، رنگ‌ها، صداها، باورها، که گريه هم بخوام و نتونم، که هي بلرزم، هي بلرزم، هي بلرزم که بپرسه: سردته مگه؟ که چنگ بزنم به دست‌هاش از عجز. که ديگه نتونم ته ِ دلم تو رو دوست داشته باشم حتي، که دوست‌داشتن‌ات پاکي مي‌خواد که من ندارم، که همه‌ي تنم پر شده باشه از نگاه، پر شده باشه از شهوت، و من هي بلرزم، هي بلرزم، هي جيغ بزنم توي دلم و هي التماس کنم توي دلم و هيچي نگم اما محض ِ غرور لعنتي، که هزار بار بميرم و هزار بار بميرم و هزار بار بميرم و ديگه زنده شدني هم در کار نباشه.

انگار که ديگه زنده شدني هم در کار نباشه.

Wednesday

مي‌پرسه: چه‌ات شده؟
من همين‌جوري بي‌قرارم و نه مي‌تونم بشينم، نه مي‌تونم راه برم.
مي‌‌شينم کنارش.
مي‌گم هيچي.
بعد يهو وسوسه مي‌شم بگم: ديروز سه نفر به زور به‌ام تجاوز کرده‌ان.
مي‌خندم.

کم‌کم مي‌تونم گريه هم بکنم.

هيشکي باورش نمي‌شه،
خودم هم.

با سيمين حرف بزنم؟
آره درسته
من جاي يه دوست خوب رو توي زندگي‌ام کم دارم
يه دوست ِ خوب.
واسه همين نرفتم با سيمين حرف بزنم.

نمي‌خوام فکر کنم

ولي فايده نداره.
هي يهو چشمام پر اشک مي‌شه و دلم مي‌خواد جيغ بزنم.

اتوبوسه داشت تند مي‌اومد
درست جلوش بودم
يادم افتاد، استاد نون برگه‌هاي کوئيز ِ بچه‌هاي ترم سه رو داده من صحيح کنم،
توي کيفم‌ان.
مسئوليت دارم.
يه قدم اومدم عقب.

کي بود مي‌گفت: وقتي راستش رو بگي کسي باور نمي‌کنه

بعد ديگه هيچي هم برام مهم نيست
هيچي ِ هيچي

يعني اگه قبلا يه چيزايي بود که دلم مي‌خواست برسم به‌اشون،
يا يه چيزايي بود که دلم مي‌خواست تجربه‌شون کنم،
ديگه دلم نمي‌خواد
نه که بخواد يا نخواد،
من ديگه دل ندارم

حالا چي مي‌شه؟
چي قراره بشه؟

حالم خيلي بده
خيلي بد

بعد،
دم ِ غروب،
همينجوري که از دانشگاه تا نمي‌دونم کجا،
تنهايي پياده مي‌رفتم
ته ِ دلم داد مي‌زدم:
اي خدايي که مي‌گي: مرا بخوانيد تا اجابت کنم
کدوم گوري هستي تو؟
کدوم گوري بودي تو
وقتي من
من
..

گفته‌ام که
اسمشو بذار سقوط
يا هرچي
ولي دلم مي‌خواد بميرم
بذار بميرم لعنتي ديگه تاب نمونده

کاش اون موقع میشد جیغ بزنم، هرچند فرقی هم نمیکرد. فریادرسی نبود.

پرسید: چطور مگه؟ زدم روی end call. زانوهام سست شد. اگه ر. نبود دست هام رو بگیره و بغلم کنه، سقوط میکردم: سقوط حتمی.

مدلم این جوریه تو کارخونه مامان و بابا این طور ساختنم.

دلداری میداد. منتها به روش خودش.

من خسته بودم فقط.

بین دوتا مشکل اینجوری، فراموش کردن رو انتخاب کردم. نرگس میگفت: دیشب بهت زنگ زدم واسه سی دی. من هم یادم هست که زنگ زده و باهاش حرف زده ام، ولی یه وقتی توی بی وقتی، هیچ تصوری هم ندارم که کی.

کانت می گه: گوش کردن یک هنر است، حرف زدن یک نیاز. شدیدا: به یک غریبه متخصص گوش کردن نیازمندیم.

وای اون وقتی که از اتاق رفت بیرون، هیچ هم فکر نمی کردم که رفته باشه واسه همیشه.

وحشتناک بود خیلی.

الان یه چیزی ته گلوم گلوله شده، نه بغضه و نه تهوع، هیچ کدوم نیست و هر دو هم هست.

Monday

نه، من چرا بايد وانمود کنم که حالم خوب است؟
من هيچ هم خوب نيستم.
چرا بايد بگويم که يک روزي مي‌ايستم و قاطعانه به تو نه مي‌گويم؟
من همه آرزويم خواستن توست.
د ر و غ نگو
من از دروغ ب ي ز ا ر م
هاه
يه چيز ديگه
هميشه وقتايي که اينجوري حرف رو مي‌پيچوني،
يه جاي قضيه مي‌لنگه

Sunday

آخ آخ آخ! گوشي رو که گذاشتم اصلا نمي‌تونستم جلوي خنديدنم رو بگيرم! فکرشو بکن، زنگ زده‌ام دفتر ِ فلان رئيس ِ فلان قسمت ِ شهرداري، خيلي شيک سراغش رو مي‌گيرم، آقاي منشي، خيلي شيک‌تر از من مي‌گه تشريف ندارن و مي‌پرسه: پيغامي چيزي نداريد؟ مي‌گم: نخير، زنگ مي‌زنم خدمت ِ موبايلشون!
احتمالاً توي ذهنم، زنگ مي‌زنم خدمتشون و زنگ مي‌زنم به موبايلشون رو قاطي کرده بودم!

مهندس گ. امروز اومد دفتر واسه اين ليست‌هاي برآورد قيمت آسفالت ميرزا کوچک‌خان. اتود نازنينم از توي جيبش داشت چشمک مي‌‌زد. عين خلا زل زده بودم به جيب ِ پيرهن ِ مهندس و بعدتر به اين نتيجه رسيدم که چقدر خوبه جيب آقايون روي خشتک شلوارشون نيست، وگرنه احتمالاً مهندس گ. خيال مي‌کرد به ناموسش نظر دارم!

هفته‌ي ديگه ميان ترم ذخيره‌اس.

رفتم يه سارافون ِ مامان خريده‌ام واسه راضيه. همينجوري به خاطر عيد و به خاطر حقوق و به خاطر تاثيرات ِ مثبتي که دوست داره روي من بذاره و به راه راست هدايتم کنه. از اون لباساس که هيچ‌جا نمي‌تونه بپوشه الا خونه‌ي شوور! و در راستاي اين که بهمن حسابي از شيوه‌ي کتاب کادو دادن ِ من جا خورده بود و احتمالاً خيال مي‌کرد: اين بچه دهاتي رو نيگا کن که فرهنگ ِ رمانس بازي نداره، بايد اضافه کنم که خيلي شيک، برنامه دارم که بکوبمش توي سرش و بگم: بيا نکبت! اين مال توئه!

بعد، نه که خيلي وضع چشمام خوبه، اصولاً فيوز ِ روشنايي مي‌پره و همه‌اش توي تاريکي نشسته بودم کتابمو مي‌خوندم (!) و ته ِ ته‌اش ديگه چشمام داشت از درد مي‌مرد .. !

والله من به اين نتيجه رسيده‌ام که پرويز بايد مدل چشماش اين‌جوري باشه! يه جور بامزه‌اي به طور متوالي زل مي‌زنه به آدم که انگار بخواد يه چيزي اون ته‌مه‌هاي ذهن‌ام رو بخونه و من يه جوري خونسرد و حتي خوش‌حالم که زهنم رو روش قفل کرده‌ام. :)

دم غروب، اون آقاهه با پسر کوچيکه‌اش افشين و اون يکي پسرش محمد، با چهار پنج‌تا مار گنده و من که يه بار واسه دل ِ خودم ايستادم به وقت تلف کردن و کلي هم عکس گرفتم .. خوب بود، خوب ِ ملس.

Saturday

هدا مياد خونه، مي‌گه: رئيس‌تون صبح اومده بود شرکت ِ ما
بعدش بحث ِ رئيس و منشي ِ هدا اينا پيش مياد و اون مرتيکه‌ي الدنگ که تکليف خودش رو با اون يکي روشن نمي‌‌کنه و رئيس که آيا شده واسطه‌ي خير و آيا نشده.

يا برق مي‌رفت، يا فيوز مي‌پريد. آخرش من ديگه گريه‌ام گرفته بود از دست ِ کامپيوتر که هي خاموش مي‌شد وسط برنامه.

آقاي نون زنگ مي‌زنه، کلي تحويل و دل بده قلوه بگير! مي‌گه: چهارشنبه زنگ زدم، نبودي، تن‌ات خورده به تن اين رئيسا؟! من مي‌زنم زير خنده به حرف‌اش و مي‌گم کلاس داشتم، رفته بودم دانشگاه. مي‌گه ا؟ درس مي‌خوني؟ من مي‌شم اون اسمايليه که سوت مي‌زنه.

ده دقيقه بعد، حاجي مي‌گه شماره‌ي آقاي نون رو بگير کارش دارم. خودش گوشي رو برمي‌داره، مي‌گه: ا، تويي؟ بعد مي‌گه: ببين من تو رو مي‌شناسم، تو منو هنوز نمي‌شناسي!

رئيس دونه دونه خلاصه ماليا رو مي‌ده که وارد کنم، سر ِ پنجمي يا شيشمي برمي‌گرده خطاب به خودش از من مي‌پرسه: کدوم مونده؟ من خيلي جدي جواب مي‌دم نمي‌دونم. مي‌خنده: چطور نمي‌دوني؟ مي‌گم: خب شما به من نگفتين چيا رو مي‌خواين وارد کنين که من بدونم کدوم مونده. يه چيزي شد که امروز با رئيس خنديديم، چي بود؟

عجيبه يادم نمياد . فقط يادمه کلي از اين که بلند بلند با خودش حرف مي‌زنه و به من مي‌گه، کيف مي‌کنم.

براي هشت ثانيه، بدون دليل زل زده بود به من و من معذب شده بودم که نکنه امروز زياد آرايش کرده‌ام يا موهام ريخته بيرون يا شاخي چيزي درآوردم ..

حاجي کت ِ ماهي پوشيده بود. وقتي اومد کلي توي دلم قربان صدقه‌ي شيطنت ِ بچگانه‌اي رفتم که توي صورتش موج مي‌زد. بعد کتش را درآورد و شد يک حاجي شکم گنده‌ي گوگوري مگوري با انگشتر عقيق.

بعد .. بارون.
اولين بارون پاييز.
اولين شنبه‌ي باروني پاييز
اون هم بعد از ديشب تو

رفتي زندان يا نه؟!

اين‌جا رو هم قرار بود ببندم.
ولي اين آخرين زنجيره به اين آسونيا پاره نمي‌شه.

طبق معمول، پياده از چهارشير راه افتادم طرف خونه، هدفون توي گوش و باد ِ ملس و نم‌نم بارون ..
مي‌دوني، داشتم کيف مي‌کردم
بعد يهو به اين فکر افتادم
که آخه مگه آدم چقدر مي‌تونه دلش رو به باد و بارون خوش کنه؟

پسر کلي حالم گرفته شد.

اين خنده‌ي آخر رو داشت يادم مي‌رفت! فکرشو بکن ما ديشب نشسته‌ايم عين دوتا آدم متمدن و باشخصيت بعد از اين همه وقت پاي چت با هم حرف مي‌زنيم، بعد تو حرف مي‌زني و من گريه مي‌کنم، از اون ور اين پسره‌ي همکلاسي براي اولين بار اومده با من چت کنه و مي‌پرسه: چرا شما ترم اول خشن بودين (دعوا با عماد رو مي‌گفت لابد!) ترم دوم آروم بودين (درس‌خوني و اين حرفا) ترم سه عادي و الانم فلان! صبح يادم افتاد کلي خنديدم. نمي‌دونم چجوري جوابشو دادما! خدا کنه پرت و پلايي چيزي به‌اش نگفته باشم توي در و دانشگاه –به قول اليزه- دوزار آبرو داريم!

Friday

دارم اين فيلمه رو نگاه مي‌کنم
اسمش کلي ماهه
Knocking on heaven's door
ماه نيست؟
جون ِ من ماه نيست؟
دوست دارم اسمشو
کلي بي‌پناهي و اميد و همه‌چي توش داره

Thursday

آخ که من دل‌ام بدجوري ترسيده امشب. آخ که من دل‌ام گواه ِ بدي مي‌دهد و نمي‌دانم که چرا. آخرش هيچ به دل‌ام روشن نمي‌آيد: دست وِ دل‌ام مي‌لرزد از نديدن‌ات.

هي،
من و هدا
دوتا .. شکست‌خورده‌ي تنها
هه
باور کردني نيست
يه دوره استراحت مطلق لطفاً
دل‌ام داره م ي م ي ر ه

بعد هي مي‌رفتم توي حياط ِ شرکت و نگاه ِ ابرها مي‌کردم و دعام مي‌اومد: خدا، بارون

پياده توي اون هواي محشر، هدفون توي گوش، الحمدلله اعصاب ِ پياده‌رو رو هم ندارم و همه‌اش وسط خيابون راه مي‌رم

توي قفس‌ام
قفس ِ صدات

خب اين چيزايي که مي‌گم لزوماً معني‌اي ندارن که بخواي دنبالشون بگردي

آخ دل‌ام داره تاپ تاپ مي‌زنه

بعد هي اشک مي‌خواد که بياد بالا و دوباره مي‌ره پايين

منصور داره مي‌خونه: بساط عشق من و تو، دوباره جفت و جور بشه ..
خير سرم دارم موسيقي گوش مي‌کنم!

آخ خدا جون مي‌شه منو بکشي لطفاً؟
من نه آرزويي دارم نه هدفي نه هيچي.

چراغ خونه‌ام بشه ..
اه هديه من تا حالا هزار دفعه به‌ات گفته‌ام و گوش نکردي هيچ
يه وقتايي کاملاً لازمه خفه‌بشي، جيگر.

آسمون به زمين بياد ..
خ ف ه ش و

خدا، مي‌خواي؟

مانا، دختر، تو ديگه لازمه پاشي بياي اهواز ها

اسم‌ات رو لبامه بي‌اراده ..
يادته؟
يه وقتي برات نوشته بودم: عين، لام، ياء
تو آغاز سوره‌ي عشقي

آخ يهويي بدجور واداده‌ام

دل‌ام مي‌خواد گم و گور بشم

همون، جداً لازمه بيافتم بميرم.
خسته شده‌ام خب.

بعد، هنوز هم مي‌ترسم.

واي خدا، چه‌ام شده؟

چرا استخاره‌هه اون‌قدر خوب اومد؟
کاش مي‌فهميدم.

بايد برم پايين
اين‌جا اينقدر تنهايي هست که آدم دلش مي‌خواد جيغ بزنه

يه صدايي، يه نوري، .. چه مي‌دونم، يه انگيزه
کي بود؟
کاوه
نوشته بود: انگيزه مي‌خوام، انگيزه‌ام باش

ديگ ِ غيرتتون نجوشه لطفاً، به هيچ وجه با من نبود!

بعد توي اين کتابه،
دختره هر دو صفحه يه بار گريه مي‌گرد،
هر پنج صفحه يه بار غش مي‌کرد و هر دفعه بعد از چند روز توي بغل يکي از خاطرخواهاش به هوش مي‌اومد،
دوبار تا سرحد مرگ کتک خورد،
سه چهار بار به صورت «عاشقانه‌ي شدت‌دار» عشق‌بازي کرد،
آخرش هم خوب ِ خوب
کيف کردم از خوندن‌اش. خيلي وقت بود اين‌قدر نخنديده بودم.

آخه مي‌دوني، ديشب يکي اومده بود دم در،
مي‌گفت پسر همسايه رفته خواستگاري دختر برادرش،
اومده بود واسه تحقيق
من به مامان گوش مي‌دادم،
بهتم زده بود،
بعد ..
بعد ..
يادم رفت به مامان بگم به هدا نگه
فکر کنم خودش عقل‌اش برسه
يعني اميدوارم
آخه طفلي نيم ساعت قبل از اذون،
داشت گريه مي‌کرد
گ ر ي ه

مي‌گم که،
هر کدوم يه جور
يه جور
يه چيزي ..
نمي‌دونم چي.

د.ب گفت: چرا نمياي توي شرکت خودمون کار کني؟

شيرين شيرين اي يار
دامبولي ديشو

دلبر دلمو برد
تا هرجا دلش خواست

داشتيم سربه‌سر نازي مي‌ذاشتيم: دل سجاد رو بردي، يه دل به‌اش بده، اما ديگه دل نداري، يکي قبلاً دل‌ات رو برده، يه دل به‌ات داده‌ها، اما دل ِ مردونه به‌ات داده، سجاد دل ِ مردونه به کارش نمياد ..
نازي حلقه‌ي عروسي‌اش رو درآورده بود، به‌اش مي‌خنديديم: مي‌خواي بري پسربازي؟!

ببين، تو رو خدا، دلمو آروم کن، نگام کن، دارم گريه هم مي‌کنم، مي‌خواي غش کنم، بعد از چند روز چشمامو باز کنم و خيلي شيک ازت بپرسم: من کجام؟
اون‌وقت دوستم داري؟

پاشم برم گم‌شم بابا. شورش رو درآوردم با اين دل‌شوره‌ام.

آخ خداجون کاش تو ..

آخ پرويز طفلک را حسابي از دست ِ خودم کفري کردم. ولي وقتي کفري مي‌شود و به‌ام مي‌خندد، آنقدر بانمک و دلبر مي‌شود که شروع مي‌کنم توي دلم به قربان صدقه رفتن و دوست داشتن‌اش و از آن‌جا که تازگي خيلي شده که با محبت نگاه‌ام مي‌کند و لبخند مي‌زد، خيال دارم يک وقتي نوک‌اش را بچينم. مردک ِ بي‌سليقه! آخر اين هم شد اسم که آدم بگذارد روي دخترش؟!
اين لامذهب پرينت نمي‌کند که نمي‌کند.
زد زير خنده: من کاري‌ات ندارم ديگه، اينا رو براي ساعت يازده روز شنبه مي‌خوام. خنده‌اش پخ ِ اخم‌ام رو آب کرد بالاخره.
نازنين مي‌خنده!
بگذريم حالا من باز قربون صدقه‌ي ريخت و قيافه‌ي يکي مي‌رم، بقيه خيال مي‌کنن ه ر زه ام.
هاه
دارم مي‌شم جزو قشر مرفهين بي‌درد
يه خميازه ..
نمي‌دونم اين که الان تا ساعت سه و ربع نشسته‌ام و احتمالا يه نيم ساعت-يه ساعت ديگه هم هستم که اين صورت وضعيتا رو آماده کنم، جزو اضافه‌کاري حساب مي‌شه يا نه!
خيلي دارم کار مي‌کنم!
الهي بميرم، کلي هم ضعيف و نحيف شده‌ام! اين يکي دو ماهه کلي به‌ام فشار اومده
:)
ببين،
بيا،
تو رو خدا،
بيا،
بيا بوسم کن ديگه
!!!
استغفرلله .. !

Tuesday

دارم دعا مي‌کنم، دعا مي‌کنم، دعا مي‌کنم ..
خدا ..

هي
گفته بودم، بعد از رفتن‌ات، پي ِ شناختن‌ات، يه سري لذتايي از زندگي‌ام رفتن.
اينم بايد به‌ات مي‌گفتم و نگفتم رفيق.
شناختن‌ات به همه‌اش مي‌ارزيد.

اومدم دانشگاه. کیبورد مزخرفش نیم فاصله هم نداره. بعد از اون وقتی که یاهو مسنجرا رو از کامپیوترای سایت پاک کردن، دیگه اینجا پرنده پر نمیزنه.
الحمدلله.
زنگ زدم به آقاهه واسه استخاره.
پرسید واسه چی میخوای؟
یه خورده من و من کردم.
بعد گفتم واسه انجام یه کاری
پرسید واسه کار حرام که نمیخوای؟
گفتم نه
ولی راستش مطمئن نبودم
آقاهه رفت،
با یکی داشت در مورد گرون شدن قیمت بنزین حرف میزد،
بعد برگشت،
گفت خیلی خوب اومد
پرسیدم: یعنی اون کار رو انجام بدم؟
کلی با ناراحتی و توی ذوق خوردگی.
گفت کار حرام یا گناهه؟
گفتم نه حاج آقا، ولی خیلی هم خوب نیست
گفت خب اگه خوب نیست انجام نده
مهلت تشکر که نداد هیچی،
خداحافظی نکرده هم قطع کرد.
بعد من
دیدم نمیخواستم که کسی به ام بگوید چه کاری بکنم یا نکنم
بیشتر دلم میخواست با کسی حرف بزنم و برایش توضیح بدم و اینقدر خودم رو توجیه کنم که بگه آره عزیزم کارت خیلی درسته
ولی فکر کنم
یک بار دیگه و تمام.
بعدش خدا بزرگه
من دوباره میتونم بایستم روی جفت پاهای خودم
خدا مرسی به خاطر روزهات
نه
خدا شکرت

هوا این روزا خیلی خوبه کیف میکنم اصلا
نه سرده و نه حتی خنک
گرمای دلچسبی داره و جون میده واسه من که تا از شرکت میزنم بیرون، بعد از اون سرما، محو میشم توش و خودم رو گم میکنم
بعد تا قراره دوباره گرمم بشه
میرسم به جایی که باید
:)
راستی حقوق هم گرفتم امروز
حقوق همینجوریم خوبه
بعد امروز عیدی هم دادن بهمون
به علاوه حقوق اون چهار روز شهریور
الانه کلی پول دارم
دسترنج و این صحبتا
:)

Sunday

واي خداجون. من نمي‌تونم تصميم بگيرم. واقعاً نمي‌تونم. کاش نيومده بودي. کاش برنگشته بودي. من گيج شده‌ام. به همون خدا قسم که من گيج شده‌ام. مريض و داغون، گوشه‌ي خونه‌ي بچه‌ها، از درد تکيه داده‌ام گوشه‌ي ديوار. چشمم مي‌افته به قرآن. دلم استخاره مي‌خواد، ولي خودم نه، دلم مي‌خواد زنگ بزنم به اون آقاهه، اگه روم بشه شماره‌شو از مامان بگيرم. يه فال حافظ مي‌گيرم که دلم آروم بشه
زهــــي خجســـته زماني که يار بــــازآيد
به کـــام غـــمزدگان غمگـــــسار بازآيــــد
به پيش خيل خيالش کشيدم ابلق چشم
بـدان امـــيد که آن شهســـــوار بازآيــــد
در انتــظار خدنـــگش همي پرد دل صـيد
خـــيال آن که به رســــم شکار بـــــازآيد
مقيم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد
بدان هــــوس که بدين رهـــــگذار بـازآيـد
اگر نه در خم چــــوگان او رود ســــــر من
ز سر چه گويم و سر خود چه کار بــازآيد
دلـــــي که با سر زلفين او قـــــراري داد
گــمان مبـــــر که در آن دل قــــرار بازآيـد
سرشـک من نزند موج بر کنار چو بـــــحر
اگر مــــــيان وي‌ام در کــــنار بازآيــــــــــد
چه جـــورها که کشيدند بلبــــلان از دي
بـه بوي آن که دگر نوبـــــــهار بازآيــــــــد
ز نقشـــــبند قـضا هست اميد آن حــافظ
که هــــمچو سرو به دستم نـــــگار بازآيد
ليلي دهنش باز مي‌مونه، راضيه مي‌زنه زير خنده، نازي از اونور با تعجب نگاه مي‌کنه که ما چه‌مونه.

توي شرکت دو روزه نمي‌دونم چه‌ام شده اينقدر سوتي‌هاي خنده‌دار مي‌دم. اون از آقاي ترشکاوند (!) اينم از امروز که آقاي احمدي اومده نشسته توي سالن، من مي‌رم توي اتاق کنفرانس که پرويز و آقاي ف. نشسته‌ان، به پرويز مي‌گم: آقاي ف. اومده‌ان. مي‌پرسه: کي؟ مي‌گم آقاي ف. مي‌گه: آقاي ف. که اين‌جاست. بور مي‌شم و مي‌گم: ببخشيد، آقاي احمدي، ميام اين‌ور، غش مي‌کنم از خنده. گيج‌ام ها.

مي‌خوام راه بيافتم برم دانشگاه، آقاي ذ. مياد بدرقه‌ام. در رو باز مي‌کنه، مي‌بينم حاجي با راننده اومده‌ان. آقاي ذ. مي‌ره جلو عرض ادب، بعد من مي‌رم که برم، يه سلامي هم به حاجي عرض مي‌کنم، حاجي مي‌گه: چه خبره، دارين توي حياط قدم مي‌زنين؟!

توي دانشگاه، يه عالمه درد، يه عالمه خون، به دکتر مي‌گم: مي‌شه نيام؟ مي‌گه خب نيا. مي‌ريم خونه‌ي دخترا.

اتود Faber Castle دوهزار و خورده‌اي! تا ته‌ام سوخت، بعد راستش زورم اومد بخرم، فقط کلي خنديديم.

کاور واسه دبليو هشتصد نيست که نيست. من تعجب مي‌کنم که اصلاً مي‌دونن دبليو هشتصد چيه، کاور داشتن پيش‌کش!

با تشکر از توجهات شما، اين‌جا هيچ‌وقت پينگ نمي‌شه که نمي‌شه.

آخ کاش خودت مي‌گفتي چيکار کنم. ببين، اين دفعه چقدر تا رفتن‌ات مهلت دارم؟

بعد خيلي وحشتناکه که نه خودم مي‌تونم واسه اين سواله يه جواب درست و حسابي پيدا کنم، نه کسي رو مي‌شناسم که بتونم ازش بپرسم.

دلم مي‌خواد راه برم.

Saturday

بار اولي بود که بعد از نماز، دعا کردم. واسا خودم دعا کردم، واسه تو هم

بعد از يه عالمه اومده‌م نشسته‌ام پاي کارهاي عقب افتاده.
تازگي، يه عالمه کار عقب افتاده دارم واسه انجام دادن
فعلاً اين برنامه‌هه رو اکسپورت کنم و –هرچند که اول بايد عزمم رو جزم کنم اين آهنگه رو خفه کنم- بعد هم اون جلد سي‌دي رو طراحي کنم و بعد هم کتاب و خواب.
تازگي دارم خودم را از پا درمي‌آورم.
اميد ِ داشتن‌ات و ديدن ِ نداشتن‌ات.
هزار بار توي آينه‌کاري روي ِ ديوار، زل زدم به چهره‌ي هزارتکه‌ي خودم
خب معلومه من آويزونت نمي‌شم
نامه‌ام با اين کلمه شروع مي‌شه: ديوانه
بعد يهويي يادم افتاد اون نه، ولي تو باور مي‌کني. پا شدم راه رفتم و زدم زير گريه
الان به ذهنم رسيد. دوست دارم دوتايي با مرجان بريم يه کافه، اون سيگار بکشه، من نوشته‌هاشو بخونم، بعد چهارتايي پاشيم بريم بوف زعفرانيه و اون‌جا رو به هم بريزيم و حرکات مامان‌پسند انجام بديم و حسابي حالمون خوب بشه.
مي‌دوني مرجان، خداساله مي‌خوام يا يه ميل برات بزنم، يا تلفن بزنم، يا اين‌جا واسه‌ت بنويسم، نمي‌شه که نمي‌شه.
فردا قراره حقوق بدن :)
اوخي: من مثه شباي بي‌ستاره سرد و خالي‌ام ... هه. هاه. يه پوزخند ِ عميق و از ته ِ دل.
تو غلط کردي که از من خوش‌ات اومده که من به‌ات پا ندادم که تو هر غلطي بکني. من الانه خوبم. خ و ب :) هه. هاه. يه شيشه اسيد هم برمي‌داشتي خاله خرسه.
مثه اون دفعه. اون يارو پسره که از اون ارباب رجوع‌هاست که نبايد تحويلش گرفت، وقتي راه افتاده‌م برم خونه، سوار پرشياي مشکي‌اش جلوي پام ترمز مي‌کنه و خطاب به من که حواسم به‌اش نيست، داد مي‌زنه: خانم فلاني. برمي‌گردم با تعجب دور و برم رو نگاه مي‌کنم که اين وقت ظهر، اون هم اين‌جا کيه که منو بشناسه؟ يه آقاهه با تمسخر و حسرت نگام مي‌کنه و مي‌گه: اون پرشيا مشکيه .. من برمي‌گردم و سعي مي‌کنم مودب باشم و نزنم توي دهنش. سراغ حاجي رو ازم مي‌گيره و وقتي مي‌گم رفته، تعارف مي‌کنه برسونمت. مي‌گم مرسي و راه مي‌افتم برم، سه تا پسره اون‌ور ايستادن، همينشون مونده که سوت هم بزنن. بور مي‌شم. اينم از آبرو ريزياي شرکت!
خب امروز حالم خوش نبود. احتمالاً همه هم گذاشته‌ان به پاي جواب اون آزمايشه و خيال کرده‌ن من لابد ايدزي چيزي دارم که اينقدر بداخلاق و ناراحتم و هي راه مي‌رم. اينه که خداحافظي کردم و اومدم توي خيابون و حواسم نبود که راننده مي‌دوه دنبالم و توي خيابون بلند صدام مي‌زنه که بياد برسونه.
فکر کنم ديگه اين فرياد ِ خانم فلاني، لنگ ِ ظهر توي خيابون ِ شرکت معمولي شده باشه!
مرسي که جواب نمي‌دي، من واقعاً خوش‌حالم.
ه و س. دارم بررسي‌اش مي‌کنم. مي‌دوني، بزرگ‌ترين هوس من توي زندگي گرفتن ِ دست‌هات بوده. دوست داشتن‌ات اما هوس نيست. هوس ِ خواستن بود، با هرکسي ارضا مي‌شد. دوست‌داشتنه، خريته جونم، خريت.
مي‌دوني، اگه اين کمدي الهي راستکي بود، دانته شاعر نمي‌شد، پيغمبر مي‌شد. حيف.
سه‌تا آدم هستن که توي رستگاري ِ من نقش مهمي رو ايفا مي‌کنن. يکي هداست، يکي راضيه، يکي حاجي. ضمناً از اين که دعام مي‌کني ممنون، ولي من دوست داشتن‌ات بيشتر راضي‌ام مي‌کرد :)
آره الان مثلا دارم با تواضع و حجب و حيا لبخند مي‌زنم. از اون لبخنداي مامان‌پسند ِ باب ِ شب خواستگاري.
به قول خارجکياي خيلي عصباني، فاک!

Thursday

ببينم، خدايي‌اش اين آدماي بعد از تو چيکار کرده‌ان با من که رسماً تبديل شده‌ام به يه قاتل بالقوه؟!

راضيه مي‌خواست ريمل بخره، مارک ليرا. از اون‌جا که من جديداً با بغض نگاه ِ همه‌ي اتودها مي‌کنم، کلي مسخره‌اش کردم که ليرا مداد اتود داره، اون طفلک هم توي مغازه‌ي لوازم آرايش فروشي حواس‌اش پرت مي‌شه مي‌پرسه: اتود ليرا دارين؟ خانومه کلي با تعجب نگاهش مي‌کنه و بعد همگي مي‌زنيم زير خنده.

خب من چيکار کنم؟ ماه بود لامصب! همين‌جوري زل زده بودم بهش و نمي‌تونستم دست بردارم. فکرشو بکن، شبيه اين آقاهه بود، مممم .. رابين ويليامز ِ بازيگر. لاغر ِ لاغر با قد ِ بلند ِ نردبوني، چشم‌هاش هم سبز. خيلي خوشگل بود. محض ِ حس ِ زيباشناسي و زيباپسندي هم که شده دلم مي‌خواست برم ازش چندتا عکس ِ هنري بگيرم، بعد ديدم از نيم‌رخ خيلي دک و پوزش جلو اومده. از بانک که رفت بيرون ولي پشيمون شدم.

فکر کنم بانک ِ پارسيان تنها بانکيه که هم ميشه خيلي ازش خوش‌ات بياد، هم خيلي بدت بياد.

گند زدم امروزها، سي‌دي‌درايو کامپيوتر ِ کارخونه خراب مي‌شه، از شرکت مي‌زنم بيرون که برم يکي براش بگيرم، بعد دنبال ِ کاراي بانک ِ خودمم مي‌خوام برم. يک ساعت بعد، نزديک ِ بانک، با دست ِ پر دارم تند تند از خيابون رد مي‌شم، يهو يکي با صداي بلند مي‌گه: سلام خانم فلاني. برمي‌گردم مي‌بينم پرويز نشسته توي ماشين! مي‌پرسه خريدي؟ الان مي‌خواي بري نصب‌اش کني؟ جواب مي‌دم آره. بعد مي‌رم بانک. يک ساعت هم توي بانک معطل مي‌شم، بعد آقاي ذ. زنگ مي‌زنه: کجايي؟ مهندس توي دفتره کارت داره!

با همه‌ي آت و آشغال‌هام مي‌رم طبقه‌ي دوم و مي‌شينم پشت ِ ميز آقا زشته و کتابم و سي‌دي‌درايو ِ خراب رو مي‌ذارم روي ميز. آقاهه مسخره‌ام مي‌کنه: مي‌خواي راديو ضبط رو بذاري توي حسابت؟

ببين من تا حالا اينو بهت نگفته بودم،
نه، اصلاً الان هم نمي‌خوام بهت بگم
به قول اليزه: بذار به‌اش بگم ديوث! بذار به‌اش بگم برو گمشو .. !

خودمونيم، قاتل بالقوه بودن خيلي کيف داره.

با نازي و راضيه، پسره رد مي‌شه مي‌گه: چطوري خوشگله؟ جلوتر که مي‌ريم، مي‌گم: با من بود. راضيه مي‌گه: نخير با من بود. نازي مي‌گه: دعوا نکنين با خودم بود!

اميررضا مي‌زنه به شکم ِ مامانش، مي‌پرسه: ني‌ني دردش مياد؟
مامانش مي‌گه: مامان ِ ني‌ني بيشتر دردش مياد!

کيس رو باز مي‌کنم، توش يه‌دونه قنده. کلي هم کثيفه. خانوم مي‌شم، روي مادربورد و کارت‌هاشو دستمال مي‌کشم!

آخ ع ا ل ي بود ديروز. کلي پياده با بچه‌ها، اون بطري نوشابه‌هه، هوا، خنده، ع ا ل ي بود. بعد از کلي اين آهنگه رو توي جمع گذاشته بوديم: آهاش خوشگل عاشق .. ليلي به‌ام مي‌گه با اين آهنگه ياد ِ تو مي‌افتم.
راستش هودمم باهاش ياد ِ گوشه‌ي خونه‌ي بچه‌ها مي‌افتم و بالش ِ ليلي که توي بغلم بود و گوشه‌ي ديوار و بغض ِ و عشق و همه‌چي.

فردا اين مهموني افطاره‌اس با کلي رئيس و معاون ِ توسعه و شهرداري و کلي شرکتاي ديگه.
خودمونيم خيلي واسه‌اش زحمت کشيديم!

حالا هي من از رو نمي‌رم، به روي خودم نميارم، اينا چرا به روي خودشون نميارن حقوق ِ منو بدن؟! به قول ِ علي همه‌ي خونواده منتظرن ببينن حقوق ِ من چقدره!

ديروز خسته و کوفته با کلي وسيله از شرکت مي‌رم دانشگاه، تازگيام راننده نيستش بايد خودم برم. بچه‌ها شيريني مي‌خوان، ژيلا مي‌گه با اولين حقوقت بايد يه چيز ِ خوب برام بخري، مثلاً طلا. کلي مي‌خنديم، بعدش ..
بعدش بنيامين زنگ مي‌زنه و –بي‌ادبيه- مي‌رينه به سرتاپاي اعصاب من.

من مي‌دوني چيکار کردم؟ زنگ زدم به سيمين و گفتم به محمد بگو به اين رفيق ِ –يادم نيست چه صفتي براي اين پسره‌ي بي‌شعور گفتم- بگو دست از سر ِ من برداره. اِ اِ اِ پسره‌ي پررو بعد از دوماه زنگ زده که چي؟ زنگ زده توضيح بده و معذرت بخواد. اي توي دهن اون توضيح‌ات!

بعدش هي من مي‌لرزيدم و هي چشم‌هام پر ِ اشک مي‌شد و هي نمي‌خواستم به اين فکر کنم که آره، لابد زنش دلش رو زده و دلش دوست دختر مي‌خواد که باهاش حرف بزنه. توي دهنت. تو غلط کردي اصلاً که با من حرف مي‌زني.

قاتل بالقوه بودن تا وقتي کيف داره که تو يادت بره طرف واسه چي مستحق ِ مرگه.

اه اه شده‌ام عين اينا که تا با ننه‌شون دعوا مي‌شه ميان وبلاگ مي‌نويسن.

مي‌دوني چيه؟ هر چي مي‌گذره آروم نمي‌شم. يه جوري پر شده‌ام از نفرت. خيلي نفرت. چرا تموم نمي‌شه؟

يه سري لذتايي از زندگي‌ام پاک داره محو مي‌شه. لذت ِ سايه چشماي رنگي و رژهاي قرمز، لذت ِ مانتوي رنگ ِ روشن، لذت موهاي توي باد، اينا رو واسه خاطر ِ شرکت گذاشته‌ام کنار.
يه چيزايي هم هست، که تو باعث شدي برن کنار. لذت ِ دوست داشتن، لذت ِ دوست داشته شدن –که ديگه اگه کسي دوست‌ام هم داشته باشه، چون تو نيستي، از دوست داشتن‌اش لذتي نمي‌برم- لذت ِ آرامش ِ بودن ِ يکي کنارت، لذت ِ گرماي دستاي يکي که بخواد دستاتو بگيره، لذت ِ يه زندگي ِ آروم و بي‌دغدغه .. تو اينا رو باعث شدي از بين برن.
واسه همينه که مي‌گم پستي. نه واسه اين که بخوام توهين کنم يا هرچي، واسه اينه که تو قدم مي‌ذاري و پشت ِ سرت همه‌چي رو خراب مي‌کني و بعد هم مي‌ري و هيچ وقت نمي‌خواي بفهمي که اين خرابيا تقصير ِ توئه. خودتو مي‌کشي کنار، شايد با اين توجيه که: وزن ِ من اون‌قدرهام زياد نبود.
ميدوني، بعضي گناه‌هام هستن که با يه «خدا، ببخش» ِ ساده، پاک شدني نيستن.

Wednesday

من
مي‌دوني
من
همين‌جوري ها
يهويي وسط ِ بغض
وسط ِ اين اشکي که ته ِ چشمامو مي‌سوزونه
يهويي خنده‌ام مي‌گيره
تو باهام حرف زدي،
اون آقاهه داره واسه خودش مي‌خونه:
چرا دوباره اومدي صدا رو جون دادي ..

بنيامين دوباره زنگ مي‌زنه و دوباره و دوباره.
بار آخر، وسط دانشگاه‌ام، دعواي بدي باهاش مي‌کنم و اون دوباره تهديد مي‌کنه و مي‌گه ديگه زنگ نمي‌زنم.
من قطع مي‌کنم و ته ِ دلم هي مي‌گم خدا مگه من چيکار کرده‌ام که اينطور مي‌کني باهام.

صبح بيدار مي‌شم مي‌بينم آخر شب ميس‌کال دارم ازش.
خيلي بده آدم آرزوي مرگ کسي رو بکنه
کار من از آرزوي مرگ گذشته
خودم مي‌کشمش
اونم با کمال ميل