ميدوني چيه؟
اولش گفتم: آخي .. نازي .. روشي بوده. لبخند ِ ماه ميشم توي دلم، بعد يهويي بغض ميکنم و ميفهمم و بعدش .. بعدش بيتفاوت ميشم و خنده و الان خوب.
آقا با انرژي ميرم دستشويي و موقع ِ برگشتن، جد ميکنم که فردا جدي ِ جدي حرف بزنيم و براش توضيح بدم که از يه رابطه چي ميخوام و چجور آدمي رو دوست دارم و آيا تو ميتوني اونجور باشي يا نه.
بهاش زنگ ميزنم، ميگه: برنامهي فردات چيه؟ ميگم دوست دارم فردا طرفاي ساعت سه بريم بيرون قدم بزنيم، صحبت کنيم، به شدت ِ هرچه تمامتر تعجب ميکنه و کلي توضيح ميده که الان هفتهي بسيجه و اصلاً از ظهر بيرون رفتن خوشاش نمياد و .. کلي سفسطه ميبافه، طوري که من يادم مياد با چه مدل آدمي طرفم.
من نميدونم، بايد عوضاش کنم که اون مدلي بشه که من خوشام بياد، يا بگردم دنبال ِ اون مدلي که دوست دارم، يا اصلاً هيچي.
گفته بودم که، يه چيزايي پاک از زندگيام محو شدهان.
ميدوني چرا الان ازت بدم مياد؟
چون اون روز، توي کوه، چشمات پاک نبوده.
پاک نبوده لعنتي بعد از اين همه ادعات.
اصلاً اين پسره قنپس خيلي ماه شده اين روزا.
بچهام راضيه هم پسنديدش،
گفت سليقهات رو قبول دارم!
بعد هاني اومده، ما همهاش داريم فيلم ميبينيم. Hide and Seek و Sin City و Le Phantom of the Opera و کلي لحظههاي خوب ِ با هم.
اين دوتا فيلم اوليه خدان. امشبم نوبت In mortal ِ. اصلا خيلي وقت بود درست ننشسته بودم فيلم ِ خوب ببينم.
فردا يادم باشه زنگ بزنم به اون آقاهه واسه صورتوضعيتاي منطقه چهار.
بعد هي ميگفت: هديه اين آدم نفوذيه.
يه جملهاش .. گفت بال بال ميزدي قشنگ براش.
اه
بدم مياد
پرسيد الان چه حسي بهاش داري؟
من فکر کردم،
ديدم هنوز خيلي دوستت دارم
ولي ضمن اين که ديگه نميخوام اثري ازت موجود باشه،
بديهات هم خيلي پررنگه.
بعد يهويي دلم خواست بشينم روبهروي روشنک
زل بزنم بهاش
همينجوري ساکت.
بعد هم البته ميريم بيرون و هرچند نفر که باشيم، با هم ميخنديم.
آخ يادم افتاد به اون روز که مجتبي فرزانه و روشنک و مانا و هورمهر و من رو تور کرده بود، برده بود چايخونه! واي خدا بود اون روز!
ميدوني چيه؟
من از اين پشت خسته شدم.
بايد خط آيندهام رو مشخص کنم،
برم توي اون شهري که دوست دارم،
اون جوري که دلم ميخواد زندگي کنم،
با خودخواهي ِ تمام: کنار آدمايي که دوست دارم
نميدونم ميشه يا نه.
يا بالاخره چه وقت
ديگه داره دير ميشه
دو روزه دارم فکر ميکنم يا خودمو ميکشم، يا شوهر ميکنم
اين زندگيه داره ديوونهام ميکنه
جدي داره ديوونهام ميکنه
-هولدن کاليفيلد-
راستي چندوقته ناتور دشتم توي کتابخونه نيست
نميدونم کي خوردهتش
دلم اون پيرمرده رو خواست
با کلي کتاب ِ خوب
با يه چيزي
که تسکينم بده
از تو