Sunday

آخ که چقدر دلم تنگ شده. اين روزها توي پرسه‌ي گنگ ِ شرکت-دانشگاه-خانه هي حس مي‌کنم انگار که چيزي يا کسي را گم کرده باشم و هي توي صورت ِ آدم‌ها دقيق خيره مي‌شوم که نکند آن چيز يا کس از کنارم بگذرد و من نديده بگذارمش که برود. وقت‌هايي که ذ. شروع مي‌کند به پرحرفي، اول گوش مي‌دهم که نکند حرفي، چيزي توي کلام‌اش باشد که بايد، بعدتر که مي‌گذرد، هي بي‌حواس مي‌شوم و فکر مي‌کنم به چيزهاي ديگر. همه‌اش ملتهب‌ام، همه‌اش منتظرم. عصرهاي تنهايي، بي‌هوا از دانشگاه راه مي‌افتم و يک‌هو خودم را مي‌بينم يک عالمه دورتر و ساعت را مي‌بينم يک عالمه عقب‌تر و هيچ يادم نمي‌آيد خيابان‌ها چه رنگي بوده‌اند. با ح. حرف مي‌زنم، مي‌دانم که آن آدمي نيست که بايد، اما مانده‌ام که چرا مانده و نمي‌دانم چه وقت مي‌رود و هيچ مهم‌ام نيست که بعدش چه کسي مي‌آيد. چشم‌هام مي‌سوزد هميشه. يک‌هو حالي‌ام مي‌شود که چه چيزهايي، چه حرف‌هايي، چه خاطره‌هايي را از دست داده‌ام. نمي‌دانم پي ِ چه مي‌گردم: توي نمازهاي اول وقت، لاي افطارهاي از موعد گذشته، جاي همه‌ي خواب‌هاي وقت ِ سحر. پاي سجاده، دعا هم ندارم. مي‌بيني؟ هردفعه دلم مي‌خواهد پيشاني‌ام را بگذارم روي خاک و براي چيزي، کسي، لااقل براي خودم، دعا کنم، هيچ‌ام نمي‌آيد. هيچ ِ هيچ.
در شبان غم تنهايي خويش ..

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home