Wednesday

خيلي خالي‌ام.
تقصير ِ خودمه.
يه هفته نشده که اومده، تموم.
چرا نمي‌تونم عين ِ آدم با هيچ موجودي به عنوان دوست پسر بسازم؟!
نه، واسه چي مي‌شينم با اين نامه‌ي باربد خودمو سيخ مي‌زنم؟
اصلاً مرض دارم که تا چراغ‌تو روشن مي‌کني، به‌ات پي‌ام بدم: مي‌خواي يه کاري کنم که دي‌سي شي پشت سرت رو هم نگاه نکني؟ که بعدش تو بري؟

مي‌دوني بچه‌جون، مدينه‌ي فاضله رو بنداز دور. هيچ آدمي کامل نيست. يا با ملت نساز، يا اينقدر خودتو شکنجه نده که چرا فلاني اين‌جوري رفتار مي‌کنه.

توي تاکسي نشسته‌ام، خواهره زنگ مي‌زنه: در چه حالي؟ مرتيکه‌ي راننده صندلي‌اش رو آورده تا توي دهن من. مي‌گم: در حال له شدن.

بد عادت شده‌ام. امروز نه راننده بود منو برسونه، نه مهندس! نشسته‌بودم پاي صورت وضعيت اميرکبير، ساعت از دو گذشته بود و تنبلي‌ام مي‌شد خودم برم خونه. محسن هم هي رفت اين طرف و اون طرف تا من از رو رفتم و بلند شدم: خسته نباشيد آقاي ر. طفلک با ذوق و شوق خداحافظي کرد! فکر نمي‌کردم اينقدر بار سنگيني باشم روي دوش‌اش!

ظهر از شرکت زنگ مي‌زنم به‌اش: تشريف نمياريد زيارتتون کنيم؟ -سوقاتي پيش‌کش!- به‌اش مي‌گم تا دو شرکتم که خجالت بکشه بياد دنبالم، مي‌گه زنگ مي‌زنم. الان ساعت چنده؟ يازده ِ شب!

آقاي ذ. با پرحرفياش به شدت روي اعصابمه. امروز از دوران سربازي‌اش مي‌گفت. لامصب عجب مارمولکيه، يادم باشه باهاش درگير نشم، آتو هم دسش ندم. اين از اين، اون هم از علي. من نمي‌دونم چرا مي‌گن زنا پرحرف‌ان. فکرشو بکن من و آقاي ذ. يک ساعت و نيم با هم حرف زديم، تنها عبارت‌هايي که من به کار برم، اينا بود: عجب! واي! چه جالب! جدي؟!

توي خلاء اين روزا، پياده از چهارشير به خونه، با واکمن فون ِ عزيز ِ گل‌ام خيلي فاز داد!

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home