تارا زنگ ميزنه بعد از اين همه سال.
عين خرا دلم ميخواد بشينم گريه کنم.
اصلاً ميدوني چيه،
دلم ميخواد بميرم.
اين به ميمنت حضور تو هم هست
وقتي حضورتو دونسته دريغ ميکني.
به ميمنت ِ عشق ِ پاک اون بچهس
وقتي هي به خودم ميگم: چي ميشد به جاي اون، تو.
به خاطر مهديه
که براي بار سوم
به خودم ميگم: اگه ميخواست، خيلي چيزا حل بود.
لااقل براي يه ماه
تا وقتي تموم بشه
(!)
چه خوب ميدونم دارم با خودم چيکار ميکنم.
توي اون دفتره، نوشتهم: نتيجهاش قابل حدسه.
نه اصلاً فايده نداره
من دلم تو رو ميخواد
نه اينجور
دلم تو رو ميخواد توي همون هفتهي کذايي ِ ارديبهشت.
اينجور نه که قشنگ بخوايم حرص هم رو دربياريم
دعوا داريم؟
نداشتيم
ولي پيدا کردهايم انگار
بدم مياد، بدم مياد، بدم مياد.
ولي بدتر ميکنم
ب د ت ر
مثه حال اين روزا
انگار که
بخواي از يه چيزي فرار کني
ولي محکم
بايستي سرجات
محکم و بياعتنا
وقتي که
ته ِ دلت
پر ِ غوغاست.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home