همهي اتفاقاي جورواجور ِ امروز با ديدن ِ مجيد کمرنگ ميشه.
صبح از «يعني چي» گفتنش خندهام گرفت، ده حدود ِ سينما ساحل خندهام گرفت. زن ِ آقاي کمايي خندهام انداخت. از بدشانسياي توي دانشگاه رد شديم. از خنديدن ِ اون دختره که استاد معرفي کرده بود و نميفهميد، حرصام گرفت. رفتيم خونهي نارسيس و پسره دوباره ايستاده بود و از کنارش که رد شديم زدم زير خنده. يه عالمه روي پروژه کاراي خوب خوب کرديم و ديگه برامون مهم نيست که کار ِ خوب و به درد بخوري از آب دربياد، فقط قراره يه چيزي تحويل بديم و نمرهمون خوب بشه. يه عالمه چاي خورديم، يه عالمه توي خونهي نارسيساينا راه رفتم و عصبي بودم و نميخواستم هيچي بگم. راضيه از پنجره پفک ميريخت روي سر مردم! نارسيس خنگول بازي درميآورد. ماکاروني براش درست کردم، کلي ايدههاي خوب خوب براي فرمهاي پروژه به ذهنم رسيد، بعد از کلي تلفني با هاني حرف زدم و اين هوا بغضام گرفت از دلتنگي. بعد سيم ِ تلفن دراومد و قطع شد و بعد مشغول بود و دوباره زنگ نزدم و هنوز هم نه. بعد راه افتاديم بيام خونه و باز هم دلمون خوش بود.
سر ِ نادري مجيد رو ديدم. راضيه و نارسيس قرار ميذاشتن فردا کجا همديگه رو ببينن که بيان خونهي ما و من ايستادم به حرف زدن با مجيد. چقدر داغون بود. گفت مريضم. توي اتوبوس نميدونم چرا به ذهنم رسيد که لابد ايدز گرفته و از اون موقع کلي حالم گرفتهاس.
همهي خاطرههايي که از بچگيام يادم مياد با مجيده. خيلي از چيزايي که يادم نمياد با مجيده.
وقتي من به دنيا اومده بودم هاني و مجيد دعوا ميکردن سر ِ اين که من خواهر ِ کدومشونم. حالا اون پسر کوچولوئه بزرگ و مريض و غصهداره و من يه جورايي ترسيدهام براش.
ميدوني، جواب ِ نامهات يه جورايي توي ذهنم داره نوشته ميشه. طول نميکشه که بياد روي کيبورد.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home