Wednesday

نمي‌دونم قراره بشه جزو کارهايي که خيلي براشون برنامه‌ريزي مي‌کنم و آخرش همه‌چي خراب مي‌شه، يا .. پاک قاط زدم. نمي‌دونم چي‌کار کنم. کاش الان شنبه شب بود، يه جوري گذشته بود، تموم شده بود. يه کم خوابم مياد. يا نه، حالم خوبه و دلم مي‌خواد بخوابم که گذشتن ِ لحظه‌ها رو حس نکنم. صبح مي‌تونستم برم، قشنگ مي‌تونستم. نمي‌دونم چرا، اصلاً وقتي بخواد واقعي بشه من کم ميارم. شايدم مست ِ کابوس ِ دي‌شب‌اش بودم. مي‌تزسم، از خوابيدن و خواب ديدن مي‌ترسم. ابريشم قشنگ بود، با يه عالمه فکر. توي اتوبوس شروغ شد و شب نشده رسيدم به صفحه‌ي آخر. مي‌دوني، از صفحه‌اي که ليست کتاباي انتشارات رو توش مي‌نويسن خوشم مياد. خوندنشو دوست دارم. چقدر کتاب هست که دلم مي‌خواد بخونم.

بعداً: ديوونه‌ي روز ِ ابري ِ محشرم با هواي دوست داشتني ِ سرد و عاشق ِ استاد ِ Cام و کشته مرده‌ي اون انيميشني که به زبون ِ C نوشت و «بغل ِ لاستيک ِ عقب» گفتن ِ مجيد و «کجا بايستم» ِ محمد و سجاد که اين روزا دلبر شده و نازي کشته مرده‌شه! آره من ديوونه‌ي اين روزايي‌ام که تو آخرش شيطنت‌ات رو قاطي ِ نگراني واسه درساي من بکني و من ديوونه‌ات باشم بدون ِ اين که بهت بگم و گفتنشم فرقي نمي‌کنه اما. ديوونه‌ي اين روزام با شونصدتا دوربين توي حياط ِ دانشگاه. ديوونه‌ي نواربهداشتني دادن به سيمين‌ام جلوي محمد. ديوونه‌ي روزاي محشر ِخدام. دارم از خوشي مي‌ترکم. همه چي خوشگله. همه‌چي قشنگه. پسر کوچولوئه با هفت‌تير ِ اسباب‌بازي افتاده بود دنبالمون و هي تير مي‌زد. با نارسيس و راضيه کلي نشستيم روي پروژه کار کرديم و ننه باباهه خرکيفن الان. کلي به آفلايناي جواد ِ نارسيس خنديديم. کلي به مجيد و ماشين عروس گفتنش خنديديم. کلي استاد جيگر بود و عاشقشم الان. عاشق ِ قايمکي عکس گرفتن‌ام ازش. عاشق ِ کلاس گذاشتن‌ام که نشستم با غرغراي راضيه يه فايل ِ اچ‌تي‌ام‌ال درست کردم واسه ليست نمره‌ها که بفرستم براش و بعد ايميل ِ اشتباهي داده باشه. واي خدا داري ديوونه‌ام مي‌کني از خوشي. وقت ِ سرما هميشه مست‌ام. محشره. وحي ِ خدا رو مي‌بيني روي کارون ِ اون بالا؟ من همه‌ي اين لحظه‌ها رو مي‌بلعم. همه‌ي بي‌تو بودن‌ها رو مي‌بلعم. همه‌ي زندگي رو مي‌بلعم. هي، با يه تهوع ِ شديد چطوري؟

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home