Saturday

تجسم مي‌کنم که بعد از کلاس دو نخ وينستون لايت بگيرم و با کبريت ِ روي ميز ِ کنار ِ تخت روشن کنم. فندکم پيش ِ حامده. بعد فکر مي‌کنم که تو لابد فکر مي‌کني حامد دوست ِ جديدمه و نمي‌دوني حامد دوست ِ سيمينه و من دوست ِ هيشکي نيستم. دلم بهمن مي‌خواد. از اين بهمناي خشکي که سينه‌ي آدمو به سوزش مي‌اندازه و سرفه‌هات امونت نمي‌دن بعد از کشيدنش. خيلي حالم خرابه. گمون نکنم بهمن هم افاقه کنه.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home