Saturday

اول ِ صبح عوض ِ آمار مجنون ِ ليلي را باز مي‌کنم. اتاقم بوي ِ شمع ِ سوخته مي‌دهد.

# مي‌دوني، داشتم فکر مي‌کردم يه لحظه از عمرم بود که بدم نمي‌اومد اگه قراره بميرم، توي اون لحظه‌ توي اون مکان، کنار ِ اون آدم باشم.
اگه وقتي که نشسته بوديم سر دوراهي هتل اوسون، من مي‌مردم، دست‌هامو مي‌گرفتي؟ يا مي‌دويدي مانا و روشي رو خبر مي‌کردي که بيان منو ببرن پايين؟!

# بلوغ رو هم تجربه کردم: بلوغ ِ فکري.
گاهي وقتا از فکر ِ اين که چقدر بزرگ شده‌ام ترس‌ام مي‌گيره، شايد هم از فکر ِ اين باشه که چقدر هنوز جا براي بزرگ شدن هست.

# کيفور مي‌شم از خوندن نوشته‌هات، از اين که يه چيزايي رو مي‌فهمم و از اين که يه چيزايي رو نمي‌فهمم و ازت نمي‌پرسم اما. تا يا خودت بگي، يا هيچ وقت نفهمم.
بايد يه نامه برات بنويسم. خيلي دلتنگت‌ام. بايد بنويسم اما نوشتن نمياد.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home