فرقي نميکنه که من چند سال زندگي کنم يا توي اين چند سال ِ عمرم قراره با کي باشم. سايهي دوست داشتنات هميشهي خدا همراه ِ تفکيکناپذير ِ منه. امروز صبح توي تاکسي چشمم ميافته به دستهاي پسري که نشسته جلو و آروم به سيمين ميگم دستهاش شبيه دستاي عليه و بغض ميکنم. مدرسي ديگه گمونم خودش هم فهميده چقدر هر وقت ميبينمش يه جوري ميشم. مولود هم ميدونه که چرا وقتي مدرسي رو ميبينم با بغض ميگم: قوز نکن پدرسگ. اون روز که ايستاده بود با موبايلش حرف ميزد کابوس بود. براي ِ مخاطباش، هر کي که بود، خنديد و من يه لحظه قلبم ايستاد و سيمين نفهميد چرا اونطوري چنگ زدم به دستهاش: خندهاش هم شبيه ِ تو بود حتي. فکرش رو بکن، من تا آخر ِ درس خوندن توي اين دانشگاه هر هفتهي خدا ميبينمش و هر هفتهي خدا ياد ِ نبودن ِ تو ميافتم و تو يه جايي نشستي زندگيتو ميکني بدون ِ اين که برات مهم باشه.
ميدوني، برام مهم نيست که برات اهميت نداره.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home