ژيلا يکهو سرش رو از روي بالش بلند ميکنه و ميگه بچهها امروز نريد من خستهام. من و راضيه ميزنيم زير خنده.
نهار ِ خونهي دخترها رو برميداريم ميريم بالاي پشتبوم. خونه دوطبقه است و نسبتاً کسي ديد نداره روي ما. هوا محشره: نه گرم، نه سرد. به سرمون ميزنه عصر بريم لب ِ کارون يستني بخوريم. بعد از ور رفتن با پروژهي اکسس، من و راضيه با عجله لباس ميپوشيم که دير نرسيم خونه و هر کس دنبال ِ کار ِ خودشه، وقتي من ميگم خب ديگه پاشيد بريم لب کارون، ژيلا سرشو بلند ميکنه و ميگه امروز نه .. به قول ِ خودش تست ِ آيکيو بود!
آقاي صدا قشنگ رو تجسم کن در حال ِ غيرتمندي! شديداً جاي من خالي.
ميان ترم ِ ستم ِ آمار هم که بد نبود.
آخر ِ روز دلم ميگيره: من اگه نخوام آفلايناي تو رو ببينم، نخوام ايگنورت کنم، بايد چيکار کنم؟
هداي طفلک، مجنون ِ ليلي رو ميخواد.
ديگه .. عکسهاي ليلا هم بود.
ديگه .. از دستش عصباني ميشم و نيم ساعت بعدش دوباره داريم با هم ميخنديم. ميدوني، مهمه، با هم ميخنديديم، نه به هم.
ديگه .. گمونم از اون حضورهاي ِ «جاي من خالي» بود.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home