Sunday

توي شرکت، همه جور ِ بامزه‌اي نگران امتحان من بودند. سيامک که اول ِ صبح رفت توي حياط و گفت: من با شما حرف نزنم که شما درس‌تون رو بخونيد، و وقتي به‌اش گفتم آمده‌ام سر ِ کار ها، گفت کار که نبايد شما را از درس بياندازد. از آن طرف، وقتي مشخص شد کارش طول مي‌کشد، زنگ زد به پرويز هم گفت که من امتحان دارم و ازش خواست توي دفتر بماند تا من براي رفتن مشکلي نداشته باشم. پرويز هم با ذوق و شوق آمد از من پرسيد: خانم فلاني، امتحان داريد؟ من هم کلافه گفتم آره.

آره، کلافه بودم. يک ساعتي مي‌شد که همه‌ي زونکن‌ها را زير و رو کرده بودم پي ِ نامه‌اي که پرويز گفته بود دنبالش بگردم و پيدا نمي‌شد که نمي‌شد. عوض‌اش کلي ايده‌هاي به‌تر براي بايگاني نامه‌ها و اسناد به ذهنم رسيد و اختيار ِ بايگاني را کلاً از پرويز گرفتم و قرار شد همه‌اش ديگر با خودم باشد. پرويز کيف‌اش را هم خالي کرد و سه چهارتا نامه درآورد به تاريخ يکي دو ماه پيش!
شب، شنگول و مست توي خانه قر مي‌‌دادم، به هدا گفتم: پرويز خودش هم نتوانست نامه را پيدا کند. هدا گفت که نيشکر اصلاً يادشان رفته بود نامه را بفرستند براي شرکت شما و فقط يک نسخه‌اش را داده بودند به اميرکبير. کلي خنديديم.

اين‌ها عقل‌شان توي چشم‌شان است. وگرنه هيچ کس نمي‌داند وقتي من خيلي شادم و سربه‌سر همه مي‌گذارم، يک دردي توي دلم هست که مي‌ترسم بقيه بفهمند.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home