Thursday

آخ پرويز طفلک را حسابي از دست ِ خودم کفري کردم. ولي وقتي کفري مي‌شود و به‌ام مي‌خندد، آنقدر بانمک و دلبر مي‌شود که شروع مي‌کنم توي دلم به قربان صدقه رفتن و دوست داشتن‌اش و از آن‌جا که تازگي خيلي شده که با محبت نگاه‌ام مي‌کند و لبخند مي‌زد، خيال دارم يک وقتي نوک‌اش را بچينم. مردک ِ بي‌سليقه! آخر اين هم شد اسم که آدم بگذارد روي دخترش؟!
اين لامذهب پرينت نمي‌کند که نمي‌کند.
زد زير خنده: من کاري‌ات ندارم ديگه، اينا رو براي ساعت يازده روز شنبه مي‌خوام. خنده‌اش پخ ِ اخم‌ام رو آب کرد بالاخره.
نازنين مي‌خنده!
بگذريم حالا من باز قربون صدقه‌ي ريخت و قيافه‌ي يکي مي‌رم، بقيه خيال مي‌کنن ه ر زه ام.
هاه
دارم مي‌شم جزو قشر مرفهين بي‌درد
يه خميازه ..
نمي‌دونم اين که الان تا ساعت سه و ربع نشسته‌ام و احتمالا يه نيم ساعت-يه ساعت ديگه هم هستم که اين صورت وضعيتا رو آماده کنم، جزو اضافه‌کاري حساب مي‌شه يا نه!
خيلي دارم کار مي‌کنم!
الهي بميرم، کلي هم ضعيف و نحيف شده‌ام! اين يکي دو ماهه کلي به‌ام فشار اومده
:)
ببين،
بيا،
تو رو خدا،
بيا،
بيا بوسم کن ديگه
!!!
استغفرلله .. !

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home