Friday

انگار کن قصه‌اي باشه که هر شب قبل از خواب براي خودم تعريف کنم و هر بار همون قدر بترسم که از بار ِ اول. قصه‌اش از کجا شروع مي‌شه؟ نمي‌دونم. قصه‌ها انگار خيلي وقته اول و آخر ندارن. هميشه هستن، هميشه ناتمام و هميشه دردناک، مثل ِ روز اول.

شبيه همان ماجراهاي عبرت‌آْموزي که هر روز به گوش ِ آدم مي‌خورد و هر بار آدم فکر مي‌کند که: نه، اين‌ها براي من اتفاق نمي‌افتند. و بعد يک روز، مي‌بيني زندگي شده همان ماجراها که عبرت هم ازشان نگرفتي.

آره، شبيه ِ همان ماجراها بود. يک‌هو با نوازش ِ دست‌اش روي صورتم، چشم‌هام را باز کردم و از جايم پريدم و ديدم که نشسته کنارم. چند لحظه يا چند دقيقه يا چند سال نگاهش کردم، بعد ..

بعد پرسيدم: نوبت توئه؟

انگار هنوز جاي دست‌هاش مونده باشه به تنم، که هي من بلرزم و هي با هر حرکت دست‌اش، از جا بپرم و هي دلم بخواد جيغ بزنم و بدونم که فايده‌اي هم نداره؛ که پاهام سست بشه از حرفش و بيافتم توي دست‌هاي ر. و جرات نداشته باشم که بلند شم حتي از ترس ِ اين که بعدش چي مي‌شه، که کز کنم اون کنج و براي دلداري هي بخواد نوازش کنه و من هي بلرزم و آخرش بگه حس ِ عجيبي به‌ات دارم و من فکر کنم: مگه يه نفر، چقدر خر مي‌شه؟ که ديگه تاب نداشته باشم، تاب نداشته باشم و بس نکنه. که بيافتم به التماس و دلم بخواد بگم: خدا .. و ديگه خدا هم نتونم بگم که نه اعتباري مونده و نه اميدي و نه هيچ چيز ديگه‌اي. که ته ِ دلم عجز رو باور کنم و پستي و يک‌هو همه‌چي توي دلم بميره و بي‌تفاوت بشم و ديگه حس کنم رسيده باشم به جايي که فرق نکنه بعدش چي. که حس کنم چقدر همه‌چيز دوره، همه‌‌ي آدم‌ها، رنگ‌ها، صداها، باورها، که گريه هم بخوام و نتونم، که هي بلرزم، هي بلرزم، هي بلرزم که بپرسه: سردته مگه؟ که چنگ بزنم به دست‌هاش از عجز. که ديگه نتونم ته ِ دلم تو رو دوست داشته باشم حتي، که دوست‌داشتن‌ات پاکي مي‌خواد که من ندارم، که همه‌ي تنم پر شده باشه از نگاه، پر شده باشه از شهوت، و من هي بلرزم، هي بلرزم، هي جيغ بزنم توي دلم و هي التماس کنم توي دلم و هيچي نگم اما محض ِ غرور لعنتي، که هزار بار بميرم و هزار بار بميرم و هزار بار بميرم و ديگه زنده شدني هم در کار نباشه.

انگار که ديگه زنده شدني هم در کار نباشه.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home