Thursday

آخ که من دل‌ام بدجوري ترسيده امشب. آخ که من دل‌ام گواه ِ بدي مي‌دهد و نمي‌دانم که چرا. آخرش هيچ به دل‌ام روشن نمي‌آيد: دست وِ دل‌ام مي‌لرزد از نديدن‌ات.

هي،
من و هدا
دوتا .. شکست‌خورده‌ي تنها
هه
باور کردني نيست
يه دوره استراحت مطلق لطفاً
دل‌ام داره م ي م ي ر ه

بعد هي مي‌رفتم توي حياط ِ شرکت و نگاه ِ ابرها مي‌کردم و دعام مي‌اومد: خدا، بارون

پياده توي اون هواي محشر، هدفون توي گوش، الحمدلله اعصاب ِ پياده‌رو رو هم ندارم و همه‌اش وسط خيابون راه مي‌رم

توي قفس‌ام
قفس ِ صدات

خب اين چيزايي که مي‌گم لزوماً معني‌اي ندارن که بخواي دنبالشون بگردي

آخ دل‌ام داره تاپ تاپ مي‌زنه

بعد هي اشک مي‌خواد که بياد بالا و دوباره مي‌ره پايين

منصور داره مي‌خونه: بساط عشق من و تو، دوباره جفت و جور بشه ..
خير سرم دارم موسيقي گوش مي‌کنم!

آخ خدا جون مي‌شه منو بکشي لطفاً؟
من نه آرزويي دارم نه هدفي نه هيچي.

چراغ خونه‌ام بشه ..
اه هديه من تا حالا هزار دفعه به‌ات گفته‌ام و گوش نکردي هيچ
يه وقتايي کاملاً لازمه خفه‌بشي، جيگر.

آسمون به زمين بياد ..
خ ف ه ش و

خدا، مي‌خواي؟

مانا، دختر، تو ديگه لازمه پاشي بياي اهواز ها

اسم‌ات رو لبامه بي‌اراده ..
يادته؟
يه وقتي برات نوشته بودم: عين، لام، ياء
تو آغاز سوره‌ي عشقي

آخ يهويي بدجور واداده‌ام

دل‌ام مي‌خواد گم و گور بشم

همون، جداً لازمه بيافتم بميرم.
خسته شده‌ام خب.

بعد، هنوز هم مي‌ترسم.

واي خدا، چه‌ام شده؟

چرا استخاره‌هه اون‌قدر خوب اومد؟
کاش مي‌فهميدم.

بايد برم پايين
اين‌جا اينقدر تنهايي هست که آدم دلش مي‌خواد جيغ بزنه

يه صدايي، يه نوري، .. چه مي‌دونم، يه انگيزه
کي بود؟
کاوه
نوشته بود: انگيزه مي‌خوام، انگيزه‌ام باش

ديگ ِ غيرتتون نجوشه لطفاً، به هيچ وجه با من نبود!

بعد توي اين کتابه،
دختره هر دو صفحه يه بار گريه مي‌گرد،
هر پنج صفحه يه بار غش مي‌کرد و هر دفعه بعد از چند روز توي بغل يکي از خاطرخواهاش به هوش مي‌اومد،
دوبار تا سرحد مرگ کتک خورد،
سه چهار بار به صورت «عاشقانه‌ي شدت‌دار» عشق‌بازي کرد،
آخرش هم خوب ِ خوب
کيف کردم از خوندن‌اش. خيلي وقت بود اين‌قدر نخنديده بودم.

آخه مي‌دوني، ديشب يکي اومده بود دم در،
مي‌گفت پسر همسايه رفته خواستگاري دختر برادرش،
اومده بود واسه تحقيق
من به مامان گوش مي‌دادم،
بهتم زده بود،
بعد ..
بعد ..
يادم رفت به مامان بگم به هدا نگه
فکر کنم خودش عقل‌اش برسه
يعني اميدوارم
آخه طفلي نيم ساعت قبل از اذون،
داشت گريه مي‌کرد
گ ر ي ه

مي‌گم که،
هر کدوم يه جور
يه جور
يه چيزي ..
نمي‌دونم چي.

د.ب گفت: چرا نمياي توي شرکت خودمون کار کني؟

شيرين شيرين اي يار
دامبولي ديشو

دلبر دلمو برد
تا هرجا دلش خواست

داشتيم سربه‌سر نازي مي‌ذاشتيم: دل سجاد رو بردي، يه دل به‌اش بده، اما ديگه دل نداري، يکي قبلاً دل‌ات رو برده، يه دل به‌ات داده‌ها، اما دل ِ مردونه به‌ات داده، سجاد دل ِ مردونه به کارش نمياد ..
نازي حلقه‌ي عروسي‌اش رو درآورده بود، به‌اش مي‌خنديديم: مي‌خواي بري پسربازي؟!

ببين، تو رو خدا، دلمو آروم کن، نگام کن، دارم گريه هم مي‌کنم، مي‌خواي غش کنم، بعد از چند روز چشمامو باز کنم و خيلي شيک ازت بپرسم: من کجام؟
اون‌وقت دوستم داري؟

پاشم برم گم‌شم بابا. شورش رو درآوردم با اين دل‌شوره‌ام.

آخ خداجون کاش تو ..

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home