هدا مياد خونه، ميگه: رئيستون صبح اومده بود شرکت ِ ما
بعدش بحث ِ رئيس و منشي ِ هدا اينا پيش مياد و اون مرتيکهي الدنگ که تکليف خودش رو با اون يکي روشن نميکنه و رئيس که آيا شده واسطهي خير و آيا نشده.
يا برق ميرفت، يا فيوز ميپريد. آخرش من ديگه گريهام گرفته بود از دست ِ کامپيوتر که هي خاموش ميشد وسط برنامه.
آقاي نون زنگ ميزنه، کلي تحويل و دل بده قلوه بگير! ميگه: چهارشنبه زنگ زدم، نبودي، تنات خورده به تن اين رئيسا؟! من ميزنم زير خنده به حرفاش و ميگم کلاس داشتم، رفته بودم دانشگاه. ميگه ا؟ درس ميخوني؟ من ميشم اون اسمايليه که سوت ميزنه.
ده دقيقه بعد، حاجي ميگه شمارهي آقاي نون رو بگير کارش دارم. خودش گوشي رو برميداره، ميگه: ا، تويي؟ بعد ميگه: ببين من تو رو ميشناسم، تو منو هنوز نميشناسي!
رئيس دونه دونه خلاصه ماليا رو ميده که وارد کنم، سر ِ پنجمي يا شيشمي برميگرده خطاب به خودش از من ميپرسه: کدوم مونده؟ من خيلي جدي جواب ميدم نميدونم. ميخنده: چطور نميدوني؟ ميگم: خب شما به من نگفتين چيا رو ميخواين وارد کنين که من بدونم کدوم مونده. يه چيزي شد که امروز با رئيس خنديديم، چي بود؟
عجيبه يادم نمياد . فقط يادمه کلي از اين که بلند بلند با خودش حرف ميزنه و به من ميگه، کيف ميکنم.
براي هشت ثانيه، بدون دليل زل زده بود به من و من معذب شده بودم که نکنه امروز زياد آرايش کردهام يا موهام ريخته بيرون يا شاخي چيزي درآوردم ..
حاجي کت ِ ماهي پوشيده بود. وقتي اومد کلي توي دلم قربان صدقهي شيطنت ِ بچگانهاي رفتم که توي صورتش موج ميزد. بعد کتش را درآورد و شد يک حاجي شکم گندهي گوگوري مگوري با انگشتر عقيق.
بعد .. بارون.
اولين بارون پاييز.
اولين شنبهي باروني پاييز
اون هم بعد از ديشب تو
رفتي زندان يا نه؟!
اينجا رو هم قرار بود ببندم.
ولي اين آخرين زنجيره به اين آسونيا پاره نميشه.
طبق معمول، پياده از چهارشير راه افتادم طرف خونه، هدفون توي گوش و باد ِ ملس و نمنم بارون ..
ميدوني، داشتم کيف ميکردم
بعد يهو به اين فکر افتادم
که آخه مگه آدم چقدر ميتونه دلش رو به باد و بارون خوش کنه؟
پسر کلي حالم گرفته شد.
اين خندهي آخر رو داشت يادم ميرفت! فکرشو بکن ما ديشب نشستهايم عين دوتا آدم متمدن و باشخصيت بعد از اين همه وقت پاي چت با هم حرف ميزنيم، بعد تو حرف ميزني و من گريه ميکنم، از اون ور اين پسرهي همکلاسي براي اولين بار اومده با من چت کنه و ميپرسه: چرا شما ترم اول خشن بودين (دعوا با عماد رو ميگفت لابد!) ترم دوم آروم بودين (درسخوني و اين حرفا) ترم سه عادي و الانم فلان! صبح يادم افتاد کلي خنديدم. نميدونم چجوري جوابشو دادما! خدا کنه پرت و پلايي چيزي بهاش نگفته باشم توي در و دانشگاه –به قول اليزه- دوزار آبرو داريم!
بعدش بحث ِ رئيس و منشي ِ هدا اينا پيش مياد و اون مرتيکهي الدنگ که تکليف خودش رو با اون يکي روشن نميکنه و رئيس که آيا شده واسطهي خير و آيا نشده.
يا برق ميرفت، يا فيوز ميپريد. آخرش من ديگه گريهام گرفته بود از دست ِ کامپيوتر که هي خاموش ميشد وسط برنامه.
آقاي نون زنگ ميزنه، کلي تحويل و دل بده قلوه بگير! ميگه: چهارشنبه زنگ زدم، نبودي، تنات خورده به تن اين رئيسا؟! من ميزنم زير خنده به حرفاش و ميگم کلاس داشتم، رفته بودم دانشگاه. ميگه ا؟ درس ميخوني؟ من ميشم اون اسمايليه که سوت ميزنه.
ده دقيقه بعد، حاجي ميگه شمارهي آقاي نون رو بگير کارش دارم. خودش گوشي رو برميداره، ميگه: ا، تويي؟ بعد ميگه: ببين من تو رو ميشناسم، تو منو هنوز نميشناسي!
رئيس دونه دونه خلاصه ماليا رو ميده که وارد کنم، سر ِ پنجمي يا شيشمي برميگرده خطاب به خودش از من ميپرسه: کدوم مونده؟ من خيلي جدي جواب ميدم نميدونم. ميخنده: چطور نميدوني؟ ميگم: خب شما به من نگفتين چيا رو ميخواين وارد کنين که من بدونم کدوم مونده. يه چيزي شد که امروز با رئيس خنديديم، چي بود؟
عجيبه يادم نمياد . فقط يادمه کلي از اين که بلند بلند با خودش حرف ميزنه و به من ميگه، کيف ميکنم.
براي هشت ثانيه، بدون دليل زل زده بود به من و من معذب شده بودم که نکنه امروز زياد آرايش کردهام يا موهام ريخته بيرون يا شاخي چيزي درآوردم ..
حاجي کت ِ ماهي پوشيده بود. وقتي اومد کلي توي دلم قربان صدقهي شيطنت ِ بچگانهاي رفتم که توي صورتش موج ميزد. بعد کتش را درآورد و شد يک حاجي شکم گندهي گوگوري مگوري با انگشتر عقيق.
بعد .. بارون.
اولين بارون پاييز.
اولين شنبهي باروني پاييز
اون هم بعد از ديشب تو
رفتي زندان يا نه؟!
اينجا رو هم قرار بود ببندم.
ولي اين آخرين زنجيره به اين آسونيا پاره نميشه.
طبق معمول، پياده از چهارشير راه افتادم طرف خونه، هدفون توي گوش و باد ِ ملس و نمنم بارون ..
ميدوني، داشتم کيف ميکردم
بعد يهو به اين فکر افتادم
که آخه مگه آدم چقدر ميتونه دلش رو به باد و بارون خوش کنه؟
پسر کلي حالم گرفته شد.
اين خندهي آخر رو داشت يادم ميرفت! فکرشو بکن ما ديشب نشستهايم عين دوتا آدم متمدن و باشخصيت بعد از اين همه وقت پاي چت با هم حرف ميزنيم، بعد تو حرف ميزني و من گريه ميکنم، از اون ور اين پسرهي همکلاسي براي اولين بار اومده با من چت کنه و ميپرسه: چرا شما ترم اول خشن بودين (دعوا با عماد رو ميگفت لابد!) ترم دوم آروم بودين (درسخوني و اين حرفا) ترم سه عادي و الانم فلان! صبح يادم افتاد کلي خنديدم. نميدونم چجوري جوابشو دادما! خدا کنه پرت و پلايي چيزي بهاش نگفته باشم توي در و دانشگاه –به قول اليزه- دوزار آبرو داريم!

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home