Wednesday

مي‌پرسه: چه‌ات شده؟
من همين‌جوري بي‌قرارم و نه مي‌تونم بشينم، نه مي‌تونم راه برم.
مي‌‌شينم کنارش.
مي‌گم هيچي.
بعد يهو وسوسه مي‌شم بگم: ديروز سه نفر به زور به‌ام تجاوز کرده‌ان.
مي‌خندم.

کم‌کم مي‌تونم گريه هم بکنم.

هيشکي باورش نمي‌شه،
خودم هم.

با سيمين حرف بزنم؟
آره درسته
من جاي يه دوست خوب رو توي زندگي‌ام کم دارم
يه دوست ِ خوب.
واسه همين نرفتم با سيمين حرف بزنم.

نمي‌خوام فکر کنم

ولي فايده نداره.
هي يهو چشمام پر اشک مي‌شه و دلم مي‌خواد جيغ بزنم.

اتوبوسه داشت تند مي‌اومد
درست جلوش بودم
يادم افتاد، استاد نون برگه‌هاي کوئيز ِ بچه‌هاي ترم سه رو داده من صحيح کنم،
توي کيفم‌ان.
مسئوليت دارم.
يه قدم اومدم عقب.

کي بود مي‌گفت: وقتي راستش رو بگي کسي باور نمي‌کنه

بعد ديگه هيچي هم برام مهم نيست
هيچي ِ هيچي

يعني اگه قبلا يه چيزايي بود که دلم مي‌خواست برسم به‌اشون،
يا يه چيزايي بود که دلم مي‌خواست تجربه‌شون کنم،
ديگه دلم نمي‌خواد
نه که بخواد يا نخواد،
من ديگه دل ندارم

حالا چي مي‌شه؟
چي قراره بشه؟

حالم خيلي بده
خيلي بد

بعد،
دم ِ غروب،
همينجوري که از دانشگاه تا نمي‌دونم کجا،
تنهايي پياده مي‌رفتم
ته ِ دلم داد مي‌زدم:
اي خدايي که مي‌گي: مرا بخوانيد تا اجابت کنم
کدوم گوري هستي تو؟
کدوم گوري بودي تو
وقتي من
من
..

گفته‌ام که
اسمشو بذار سقوط
يا هرچي
ولي دلم مي‌خواد بميرم
بذار بميرم لعنتي ديگه تاب نمونده

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home