آخ آخ آخ! گوشي رو که گذاشتم اصلا نميتونستم جلوي خنديدنم رو بگيرم! فکرشو بکن، زنگ زدهام دفتر ِ فلان رئيس ِ فلان قسمت ِ شهرداري، خيلي شيک سراغش رو ميگيرم، آقاي منشي، خيلي شيکتر از من ميگه تشريف ندارن و ميپرسه: پيغامي چيزي نداريد؟ ميگم: نخير، زنگ ميزنم خدمت ِ موبايلشون!
احتمالاً توي ذهنم، زنگ ميزنم خدمتشون و زنگ ميزنم به موبايلشون رو قاطي کرده بودم!
مهندس گ. امروز اومد دفتر واسه اين ليستهاي برآورد قيمت آسفالت ميرزا کوچکخان. اتود نازنينم از توي جيبش داشت چشمک ميزد. عين خلا زل زده بودم به جيب ِ پيرهن ِ مهندس و بعدتر به اين نتيجه رسيدم که چقدر خوبه جيب آقايون روي خشتک شلوارشون نيست، وگرنه احتمالاً مهندس گ. خيال ميکرد به ناموسش نظر دارم!
هفتهي ديگه ميان ترم ذخيرهاس.
رفتم يه سارافون ِ مامان خريدهام واسه راضيه. همينجوري به خاطر عيد و به خاطر حقوق و به خاطر تاثيرات ِ مثبتي که دوست داره روي من بذاره و به راه راست هدايتم کنه. از اون لباساس که هيچجا نميتونه بپوشه الا خونهي شوور! و در راستاي اين که بهمن حسابي از شيوهي کتاب کادو دادن ِ من جا خورده بود و احتمالاً خيال ميکرد: اين بچه دهاتي رو نيگا کن که فرهنگ ِ رمانس بازي نداره، بايد اضافه کنم که خيلي شيک، برنامه دارم که بکوبمش توي سرش و بگم: بيا نکبت! اين مال توئه!
بعد، نه که خيلي وضع چشمام خوبه، اصولاً فيوز ِ روشنايي ميپره و همهاش توي تاريکي نشسته بودم کتابمو ميخوندم (!) و ته ِ تهاش ديگه چشمام داشت از درد ميمرد .. !
والله من به اين نتيجه رسيدهام که پرويز بايد مدل چشماش اينجوري باشه! يه جور بامزهاي به طور متوالي زل ميزنه به آدم که انگار بخواد يه چيزي اون تهمههاي ذهنام رو بخونه و من يه جوري خونسرد و حتي خوشحالم که زهنم رو روش قفل کردهام. :)
دم غروب، اون آقاهه با پسر کوچيکهاش افشين و اون يکي پسرش محمد، با چهار پنجتا مار گنده و من که يه بار واسه دل ِ خودم ايستادم به وقت تلف کردن و کلي هم عکس گرفتم .. خوب بود، خوب ِ ملس.
احتمالاً توي ذهنم، زنگ ميزنم خدمتشون و زنگ ميزنم به موبايلشون رو قاطي کرده بودم!
مهندس گ. امروز اومد دفتر واسه اين ليستهاي برآورد قيمت آسفالت ميرزا کوچکخان. اتود نازنينم از توي جيبش داشت چشمک ميزد. عين خلا زل زده بودم به جيب ِ پيرهن ِ مهندس و بعدتر به اين نتيجه رسيدم که چقدر خوبه جيب آقايون روي خشتک شلوارشون نيست، وگرنه احتمالاً مهندس گ. خيال ميکرد به ناموسش نظر دارم!
هفتهي ديگه ميان ترم ذخيرهاس.
رفتم يه سارافون ِ مامان خريدهام واسه راضيه. همينجوري به خاطر عيد و به خاطر حقوق و به خاطر تاثيرات ِ مثبتي که دوست داره روي من بذاره و به راه راست هدايتم کنه. از اون لباساس که هيچجا نميتونه بپوشه الا خونهي شوور! و در راستاي اين که بهمن حسابي از شيوهي کتاب کادو دادن ِ من جا خورده بود و احتمالاً خيال ميکرد: اين بچه دهاتي رو نيگا کن که فرهنگ ِ رمانس بازي نداره، بايد اضافه کنم که خيلي شيک، برنامه دارم که بکوبمش توي سرش و بگم: بيا نکبت! اين مال توئه!
بعد، نه که خيلي وضع چشمام خوبه، اصولاً فيوز ِ روشنايي ميپره و همهاش توي تاريکي نشسته بودم کتابمو ميخوندم (!) و ته ِ تهاش ديگه چشمام داشت از درد ميمرد .. !
والله من به اين نتيجه رسيدهام که پرويز بايد مدل چشماش اينجوري باشه! يه جور بامزهاي به طور متوالي زل ميزنه به آدم که انگار بخواد يه چيزي اون تهمههاي ذهنام رو بخونه و من يه جوري خونسرد و حتي خوشحالم که زهنم رو روش قفل کردهام. :)
دم غروب، اون آقاهه با پسر کوچيکهاش افشين و اون يکي پسرش محمد، با چهار پنجتا مار گنده و من که يه بار واسه دل ِ خودم ايستادم به وقت تلف کردن و کلي هم عکس گرفتم .. خوب بود، خوب ِ ملس.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home