Tuesday

اول. رفتن‌ات خوب بود. کلي کيف کردم. يعني راستشو بخواي، وقتي به‌ات سلام کردم و اين زير نوشت که تو رفته‌اي، خنديدم.
دوم. اين از اون سوال‌هاست که آدم هيچ وقت نمي‌پرسه، يعني نبايد بپرسه.
سوم. خواب بود، با زنگ تلفن بيدار شد. خمار و خواب‌آلود پرسيد: امروز چندشنبه‌اس؟ جواب دادم: سه‌شنبه. بعد پرسيدم: از چند شنبه تا حالا خوابي؟
چهارم. جريان رضايت‌نامه‌هه راستي. يکي از معدود دفعاتي که با مامان حال کردم. يه سمينار قرار بود بريم، مدرسه زنگ زده بود به خونواده‌ها که ما مسئوليت قبول نمي‌کنيم. رضايت‌نامه مي‌خواستن و ما هم طبق معمول، خودمون نوشته بوديم. بعداً مامان ازم پرسيد رضايت نامه رو چيکار کردين؟ گفتم خودمون نوشتيم. پرسيد چي نوشتين؟ گفتم چطور؟ گفت که اگه يه وقت پرسيدن، من بدونم چي نوشته‌ام!
پنجم. ديروز هم خيلي حال داد! توي خونه داشتم غر مي‌زدم که آقاي ر. سر کار خيلي تنبله. آقاي ر. مستخدم ماست و وقتي من دقيقاً واژه‌ي ک..گشاد رو در موردش به کار بدم، مامان زد زير خنده: معاينه‌اش کرده‌اي؟!
ششم. يه آدمايي اين پشت هستن، که نبايد باشن. يه آدمايي هم نبايد باشن، ولي هستن. (!) يه آدمايي هم هستن، که بايد باشن. واسه هموناست که آدم سرک مي‌کشه اون پشت رو ببينه :)
هفتم. مهندس شين از دفتر ط. زنگ مي‌زند با رئيس کار دارد که شرکت نيست. به من مي‌گويد: کار جديد مبارک، جاتون اين‌جا خيلي خاليه. توي دلم مي‌گم: ارواح عمه‌ات (!) جاي من خاليه که چهار زانو بشينم روي مبل کتاب بخونم لابد!
هشتم. در راستي بعضي چيزها، دارم دوباره ابله مي‌خونم.
نه‌ام. نداشته باشد، بهتر است.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home