روز ِ خيلي بدي بود. بعد از ديشب، با خودم عهد کرده بودم که اولين روز ِ پاييز رو به خوبي بگذرونم، ولي از صبح انگار که خدا سر ِ لجبازي باهام داشت. از اون سه ربع معطل شدن در ِ شرکت بگير با اون پسرهي الدنگ ِ گشاد و بعد خراب پيش رفتن ِ همهي کارها و اين که خيلي شيک وقتي نظرتو ابراز ميکني، روسا به تخمشون هم نباشه و جريان نهار و بعد توي خونه و اون درد ِ لعنتي ِ وحشتناک ... همهاش منتظر بودم هدا بياد يه خورده باهاش حرف بزنم! از وقتي ميرم سر ِ کار، عاشق اين لحظههايي شدهم که با هدا و هيلا، سهتايي ميشينيم در مورد کار و آدمهايي که باهاشون سروکار داريم، حرف ميزنيم. (به من بگو خر! نوشته بودم: با هدا و هيلا، چهارتايي! حالا نفر چهارم کيه، خدا ميدونه!)
به پست ِ آخر ِ اليزه، بايد اين نکته رو هم اضافه کنم، ماهايي که پدر مادرامون، گذاشتن ما مستقل بار بيايم و روي پاي خودمون، يه جايي از زندگي، خيلي جاي خاليشون رو جا گذاشتهن. ميخواستم جريان اون رضايتنامههه رو هم بنويسم، حيف عجيب حالم خوش نيست. طبق معمول، د ر د دارم.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home