چهار پنجتا پست ِ آخر ِ اينجا را بعد از مدتها ميخوانم و تعجب ميکنم که چقدر زندگيام خالي بوده. بعد، فکر ميکنم به اين مدت و ميبينم که نه، اصلاً دلم نميخواهد پر بودن روزهايم را، جايي بنويسم به جز آن دفترچهي سيمي که نوشتههايش جوري است که بايد، بايد، بايد، وقتي تمام شد، بياندازمش توي کارون که انگار شده گور ِ همهي فريادهاي درونم. (پسفردا يه پول ِ گندهاي بياد دست ِ ملت که بخوان کارون رو لايروبي کنن، اسرار من همهشون فاش ميشه!)
دارم فکر ميکنم به اين که وقتي آخر ِ هفتهي ديگر از مسافرت بيايد، دلم ميخواهد ببينماش يا نه، و يک جواب ِ ساده و منطقي توي ذهنم هست: بله، دلم ميخواهد.
دارم روي ترازوي ذهنم وجودش را ميچينم روي دو کفه، سنگينوزنها و سنگينقيمتها را. خندههايش، شوخيهايش، بچهگياش، دروغاش، شبهايش، خاطرههايش، مستياش، همهي خيابانهاي آشنا، همهي مغازههاي آشنا، همهي آدمهاي آشنا ..
بعد، خودم توي ذهن ِ خودم جا خوش ميکنم: کم حرفيهايم، خيره شدنهايم به زمين و به ديوار و به سقف و به هرجا به جز او، کز کردنام گوشهي همهي کنجها، اين که خوشام نميآيد همراهش بيرون بروم، و يک نتيجه از همهي اينها ميگيرم: طول نميکشد که بفهمد خوشش نميآيد.
اين را هم روز اول به خودم گفتم، هم سه روز بعد، هم حالا، هنوز هم خسته نشده، ولي يک روز بالاخره ميشود.
خيلي وقت بود به خودم ميگفتم چيزي که احتياج دارم، يک رابطهي رمانتيک و آرام است با آدمي ملايم که دوستم داشته باشد و آنقدر آرام جلو بيايد که يک روز به خودم بيايم، ببينم زخمهام خوب شدهاند.
بعد ديدم وقتي خودم فکر ميکنم دوست داشتني نيستم، هيچ وقت به کسي اجازه نميدهم اينطور جلو بيايد.
آرام نيست، آرام هم نميشود. هيچ وقت هم دوستم نخواهد داشت، چون آدم توي زندگياش زياد دارد و من بين آن همه، گمام. من هم هيچوقت، هرچند ربطي به او ندارد و مال ِ اين است که از وقتي تو رفتهاي ديگر دلم به دوست داشتن ِ کسي نميرود. اين دوستي، فقط دوستي است بدون ِ تعهد، بدون ِ پايبندي، بدون ِ زنجير علاقه، بدون ِ هيچ چيز. دقيقاً براي اين که هر وقت آنيکي دلمان را زد، بياندازيماش دور و به راه خودمان برويم. از هميناش فقط بدم ميآيد. دور انداخته شدن را قبلاً تجربه کردهام: يک بار، دو بار، سه بار؟ نه، دو بار.
همين، توي ترازو خيلي سنگيني ميکند.
بدجوري منتظرم تابستان ِ لعنتي تمام بشود.
دارم فکر ميکنم به اين که وقتي آخر ِ هفتهي ديگر از مسافرت بيايد، دلم ميخواهد ببينماش يا نه، و يک جواب ِ ساده و منطقي توي ذهنم هست: بله، دلم ميخواهد.
دارم روي ترازوي ذهنم وجودش را ميچينم روي دو کفه، سنگينوزنها و سنگينقيمتها را. خندههايش، شوخيهايش، بچهگياش، دروغاش، شبهايش، خاطرههايش، مستياش، همهي خيابانهاي آشنا، همهي مغازههاي آشنا، همهي آدمهاي آشنا ..
بعد، خودم توي ذهن ِ خودم جا خوش ميکنم: کم حرفيهايم، خيره شدنهايم به زمين و به ديوار و به سقف و به هرجا به جز او، کز کردنام گوشهي همهي کنجها، اين که خوشام نميآيد همراهش بيرون بروم، و يک نتيجه از همهي اينها ميگيرم: طول نميکشد که بفهمد خوشش نميآيد.
اين را هم روز اول به خودم گفتم، هم سه روز بعد، هم حالا، هنوز هم خسته نشده، ولي يک روز بالاخره ميشود.
خيلي وقت بود به خودم ميگفتم چيزي که احتياج دارم، يک رابطهي رمانتيک و آرام است با آدمي ملايم که دوستم داشته باشد و آنقدر آرام جلو بيايد که يک روز به خودم بيايم، ببينم زخمهام خوب شدهاند.
بعد ديدم وقتي خودم فکر ميکنم دوست داشتني نيستم، هيچ وقت به کسي اجازه نميدهم اينطور جلو بيايد.
آرام نيست، آرام هم نميشود. هيچ وقت هم دوستم نخواهد داشت، چون آدم توي زندگياش زياد دارد و من بين آن همه، گمام. من هم هيچوقت، هرچند ربطي به او ندارد و مال ِ اين است که از وقتي تو رفتهاي ديگر دلم به دوست داشتن ِ کسي نميرود. اين دوستي، فقط دوستي است بدون ِ تعهد، بدون ِ پايبندي، بدون ِ زنجير علاقه، بدون ِ هيچ چيز. دقيقاً براي اين که هر وقت آنيکي دلمان را زد، بياندازيماش دور و به راه خودمان برويم. از هميناش فقط بدم ميآيد. دور انداخته شدن را قبلاً تجربه کردهام: يک بار، دو بار، سه بار؟ نه، دو بار.
همين، توي ترازو خيلي سنگيني ميکند.
بدجوري منتظرم تابستان ِ لعنتي تمام بشود.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home