ميدوني، اين دقيقاً اسمش وقت گذرونيه. من دارم دچار تهوع ميشم از خودم ديگه. امروز رفتم شرکت، بهانه پيدا کردم که فردا نرم، دوشنبه و چهارشنبه و پنجشنبه هم نخجوان و لبيبي هستن و بعدش تمام. تمام شد و هنوز کار ِ همسان کارون معلوم نيست که جور بشه. يه جورايي اين بلاتکليفي خوبه، فاصلهس بين مرز ِ دوتا .. دوتا .. دوتا شخصيت. دوتا آدم. يه بچهي بدون ِ مسئوليت، يه بالغ ِ مسئول. ولي وسط ِ ايم دوتا، من بيشتر از هر چيز ِ ديگهاي فقط خستهام و اين اذيتم ميکنه. دلم ميخواد بايستم و نفس تازه کنم اما مجال نيست. انگار کسي با چوب دنبالام کرده باشه و من از ايستادن و نفس تازه کردن، بترسم.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home