Friday

من طاقت ندارم، طاقت ِ اين همه آدمايي که تو ديده‌ان، تو رو شنيده‌ان، حضورتو حس کرده‌ن. همين جوري اين‌قدر راه مي‌رم که دچار يه چيزي مي‌شم شبيه سرگيجه. آخه گيجم، آخه منگم، آخه درست حالي‌ام نمي‌شه شنيدن اسم‌ات از زبون ِ يکي ديگه، بعد از اين همه مدت، چجوريه. بعد از اين همه مدت، اين همه اتفاق، اين همه آدم، يهويي از خودم مي‌پرسم: چي شد که اين‌جوري شد؟ يهويي سر خودم داد مي‌زنم: چي شد که اين‌جوري شد؟ يهويي جيغ مي‌کشم: چي شد که اين‌جوري شد؟ اصلاً چرا بايد يه آشناي مشترک بياد از تو اين‌جوري حرف بزنه؟ خدا با توام، ميشه دست از سرم برداري؟ ديگه خسته شده‌ام ازت. خ س ت ه

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home