Sunday

واي يه چيزي شده که نبايد. نمي‌دونم چرا گاهي هنوز دست‌هام تند تند مي‌لرزه و چرا موقع حرف زدن با رئيس دوباره لکنت مي‌گيردم و حرف‌هام را بد مي‌گويم. شايد براي اين باشد که از بچگي بدم مي‌آمد معلم بشوم، وگرنه اين روزها، عالي‌ام، -عالي از بد- آن وقت‌هايي که مي‌نشينيم با علي به حرف زدن، کلي از هم ديگر چيز ياد مي‌گيريم و من کيف مي‌کنم از حرف زدن باهاش و يک کمي هم –البته- عصبي مي‌شوم که آن‌قدر پرحرف است که وقتي من چيزي را لازم است بگويم، وقت‌ام نمي‌شود. زنگ مي‌زنم به اين دمسان رايانه که قيمت بگيرم، صد و هشتاد و شش تومان کله‌ام را دود مي‌دهد و –نه که ک..خلي مسري است- به سرم مي‌زند به‌اش بگويم شريکي بخريم، نفري نود و سه بگذاريم و با هم استفاده کنيم، بعد مي‌گويد توي مملکت خارجه هشتاد و اندي دلار است و کلي به اين آدم‌هاي بي‌وجدان فحش مي‌دهد. و مثل گربه دست‌اش به گوشت نمي‌رسيد، به هم مي‌گوييم که حالا چيز ِ مالي هم نبود و اصلا مي‌گذاريم يک دفعه ويستا مي‌خريم! بعد کلي مجله‌هايش را نشان‌ام مي‌دهد و يک کمي درسش مي‌دهم و برايش جزوه هم مي‌نويسم، بعد ساعت و سه و نيم مي‌نشينيم نهار بخوريم: ماست و خيار و فلفل و علي هم طبق معمول کنار غذايش بايد پياز باشد و –آخ فکرش را بکن، آن اتاق کارفرماها آمده‌اند صورت‌وضعيت‌ها را چک و امضا کنند، اين ور ما نشسته‌ايم نان و پياز مي‌خوريم با ماست و خيار و زور مي‌زنيم اسم فيلم روز فرشته يادمان بيايد و علي باز هم از وبلاگ نويسي مي‌گويد و من دوباره فکر مي‌کنم بايد وبلاگ بزند عقده‌هايش برود و بعد فکر مي‌کنم با اين اطلاعاتي که دارد، خيلي هم عالي مي‌شود. مي‌گويم که، خوب است. اگر بعضي وقت‌ها بعضي چيزها بگذراند که من ديگر به دست‌هاي تو فکر ن ک ن م.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home