Sunday

امروز بيست سالم تمام شد. علي توي شرکت کيک گرفت و جشن کوچکي داشتيم. همه به‌ام تبريک مي‌گفتند و آن وسط من مثل مرغي که نصف سرش را چاقو کشيده باشند، پرپر مي‌زدم، از صبح منتظر بودم، نمي‌دانم منتظر ِ چه. فقط خدا مي‌داند اين روزها چه حال سگي ِ وحشتناکي دارم. گند بزند به اين زندگي. دلم مي‌خواهد بميرم. هيچ مشکلي هم ندارم ها، مامان خيلي خوش اخلاق است و فردا قرار است جشن مفصلي بگيرم، اما دلم مي‌خواهد بميرم.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home