کمبود ِ خواب ِ بدي دارم. اينقدر که از شش صبح مجبورم بيدار باشم و سرحال، و هي توي روي آدمهايي که هرزگيشان برايم روشن است، بخندم، و تا ديرقت ِ شب ِ خدا هم پي ِ کارهايم باشم، دلم آرام نميگيرد و چشمهام هم. فکرش را بکن که ديشب وقت ِ تکزنگ بازي خوابم برده بود و با چراغ روشن هم خوابيده بودم که بعدش از زور ناراحتي چشمهام بيدار بشوم و بتوانم بقيهي کوريام را بخوانم. از صداي اساماس اميد بيدار شدم که گفته بود کارت دارم تماس بگير يا جواب بده. من قراره جواب حرفاشو ندم، وگرنه بهاش ميگفتم اين که تو با من کار داري، دليل نميشه منم با تو کار داشته باشم. زکي. ويران ميآيي را که گذاشتم زمين، کوري را برداشتم. توي گرمي ِ اين روزها يک دلخوشي پيدا شده که آدم داشته باشد.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home