Monday

نمي‌دانم بدترين لحظه‌اش کدام است، يعني راستش را بخواهي، هنوز تصميم نگرفته‌ام: آن لحظه‌اي که وسط ِ جشن يک‌هو رفتم توي اتاقم و حس مي‌کردم بين اين همه آدم، يکي که بايد باشد، جايش خيلي خيلي خالي است و نشستم به گريه کردن، يا .. يا شايد لحظه‌اي که همه مي‌روند بيرون، خانه خالي مي‌شود با يک عالمه ظرف کثيف و کارهاي مانده و تو که خسته‌اي و صبح که بايد رفت شرکت و ديروقت ِ شب و .. و يک‌هو بي‌هوا توي دلت مي‌گويي: ارزشش را نداشت. آره، روز مزخرف ِ گندي بود. دلم نمي‌خواهد که ديگر تکرار شود. يک‌وقت‌هايي توي زندگي‌ام حس مي‌کنم که بدجوري تنها هستم.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home