زنگ ميزنم به سيمين. عصباني گوشي را برميدارد: بله. از بله گفتناش پيداست که شماره نيافتاده و اين يعني که داشته با کسي حرف ميزده و سيمين با چه کسي جز محمد حرف ميزند که بعدش آنطور عصباني باشد؟ ازش ميپرسم چهات شده و ميگويد هيچ، همهشان نشستهاند دور هم معرکه گرفتهاند، شوخي ميکنند، اعصابم خورد شد. من ته ِ دلم –راستش را بگويم- حرصام ميگيرد که آنطور نشستهاند ميخندند. کفرم بالا ميآيد، سيمين هم بو ميبرد شايد. شايد هم نه، نميدانم. راستش ديگر بدم ميآيد با سيمين حرف ميزنم و آنقدر حرف زدناش، عباراتش و لحن ِ کلامش شبيه محمد باشد. (هنوز يادم هست که رفتار بنيامين را اينطور توجيه ميکند که: خب دوستت دارد خب) جور ِ عجيبي از همهشان بدم ميآيد و ميدانم با اين بدآمدن فقط خودم را عذاب ميدهم، وگرنه که آنها –بنيامين و کريم و محمد- توي مغازه مينشينند، گل ميگويند و ميخندند و لابد زن گرفتن بنيامين را هم مسخره ميکنند. به گوش ِ من هم رسيده که آقايان بهاشان ميخندند که همهاش توي اتاقاند و به گوش ِ من هم رسيده که دوستدخترهاي بنيامين زنگ ميزنند به گوشياش که دست خانم است و بنيامين همهشان را ميگويد دوست ِ محمد است.
راستش نميدانم چه چيزش اينقدر براي من سخت است. من ميدانم که ازش بدم ميآمد و هرچه نگاه ِ عقب ميکنم، همهاش يا جمع ِ چهارتايي ِ خوبمان بوده، يا آن لحظههايي که با هم بوديم و من ازش خوشم نميآمد يا حس خاصي بهاش نداشتم و اين آخريها هم که مطمئنم ازش بدم ميآمد. تمام ِ خاطرههاي روزهاي آخر را که نگاه ميکنم، بدآمدنام بود و يک کمي هم غرور که کسي اينطور دوستم دارد. حالا که با چشم ِ باز ميتوانم نگاه کنم، ميفهمم که چقدر احمق بودم و شايد به خاطر اين حماقت است که حتي به اسمشان هم حساس شدهام و حتي به صداي سيمين که اينطور بوي صداي محمد را ميدهد. شايد هم زن گرفتن ِ بنيامين، تمرين ِ زن گرفتن ِ علي باشد. آها. نگاه کن، آدم بايد اينطور مبهوت بشود و اينطور بغض کند و اينطور دور ِ خانه راه برود که صداهاي توي ذهناش را فراموش کند. ببين، من شبها که کاري ندارم از زور ِ فرياد ِ توي سينه، هي دور ِ خانه راه ميروم و هي راه ميروم و هي راه ميروم. اينطور که پيش ميرود، من شبها تا خود ِ صبح بايد قدم بزنم، که خستگياش هم فرقي نميکند که صبحها انگار تمام ِ شب را دويده باشم، هنوز خستهام.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home