Sunday

راستش را گفته باشم، آن لحظه‌اي که اين پايين ِ مسنجر يک‌هو نوشت که تو آمده‌اي، قلبم درد گرفت. بعد که رفتي، انگار سنگيني ِ فشار ِ بودن‌ات برداشته شده باشد و يک چيز ِ تازه، يک زخم ِ نو، گذاشته باشند رويش. مدت‌ها بود چنين حسي نداشتم. انگار قلبم مرده بود و حالا يک‌باره با درد گرفتن، نشان مي‌دهد که هنوز زنده است.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home