هاه. سيمين بالاخره آمد. من از صبح سرحال بودم، شرکت نرفتم (خدا متلکهاي فرداي رئيس را به خير بگذراند!)، کلي با بچهها سر و کله زدم تا مامان رفت براي خانه خريد کند و نهار هم درست کردم. بعد وقتي سيمين زنگ زد گفت اميد ديشب احوالت را ميپرسيد، نگران بود، بد نيست تماس بگيري، زنگ زدم و کلي هم خنديدم، به حرفهايش –مثلاً وقتي جريان ِ کليد مجتبي را برايش تعريف کردم و اين که مامان چه حرفي بهام زده بود و اميد گفت رفتي توي کار پانزده شانزده سالهها و من زدم زير خنده و گفتم اول و آخرش توي همين فکرها هستيد- و آن آهنگ ِ جوادي که گذاشته بود و هي فکر کردم من کجا و با چه کسي به اين آهنگ خنديده بودم –الان يادم آمد توي اتوبوس، مسيرهاي طولاني را با مانا با اين آهنگ طي ميکرديم- و وقتي ميخواند: ناز نکن، که ناز تو ديگه خريدار نداره .. من بلند ميخنديدم و ميپرسيدم: از اين آهنگي که گذاشتي منظور خاصي داري؟ و وقتي حوصلهام سر رفت و گفتم: غذايم روي اجاق است –عينهو زنهاي خانهدار- و خداحافظي کرديم، همهاش خنديدم و انبوه ِ خاطرههاي بد را به روي خودم نياوردم. جلوي مامان –با اين که پدرم در ميآيد- اما به روي خودم نميآورم که اتفاقي افتاده و معمولي ِ معموليام. با بيخوابي ِ شبهايم اينطور کنار ميآيم که ظهر دراز ميکشم، ناآرام کمي غلت ميزنم و جلوي ِ باد ِ کولر عرق ميکنم و نميدانم چرا باز هم خوابم نميبرد. عصرها ميروم پايين و کمي مينشينم تا بابا هم ببيند که من توي خانه وجود دارم.
امروز عصر وقتي سيمين آمد، اميررضا از بغل بابا نيامد پيش ِ من که بيايد طبقهي بالا. من و سيمين آمديم، حرف زديم و خنديدم. من به روي خودم نياوردم هربار که سيمين اسم محمد يا بنيامين را ميبرد چه حالي ميشوم و حتي با خنده قرار گذاشتيم که برويم عروسي ِ بنيامين و وقتي سيمين پرسيد چه لباسي بپوشيم، گفتم لباسهاي عروسي ِ هيلا و هلن که اينجاست، هردومان لباس عروس ميپوشيم و کلي خنديدم. من سعي کردم حتي هيچ چيزي از اين که محمد لابد با اين کارهايش خيلي آدم کثافتي است، نگويم که مبادا سيمين فکر کند من حسادت ميکنم به دوستيشان يا هر چيز ديگر.
آره من امروز خيلي حالم بد بود، پست ِ آخر ِ آنطرف را نبايد مينوشتم. شايد هم نه، گاهي وقتها فکر ميکنم آدم هر حرفي را نبايد بگويد. بعضي چيزها را حتي نبايد save کني اما شايد هم اينطور نباشد. آدم دلش ميترکد از غصه. عروسک سنگ صبور .. عروسک سنگ صبور .. عروسک سنگ صبور .. چرا کسي از پشت ِ پرده نميآيد بغلم کند که تو بترکي؟ عروسک س ن گ ..
امروز عصر وقتي سيمين آمد، اميررضا از بغل بابا نيامد پيش ِ من که بيايد طبقهي بالا. من و سيمين آمديم، حرف زديم و خنديدم. من به روي خودم نياوردم هربار که سيمين اسم محمد يا بنيامين را ميبرد چه حالي ميشوم و حتي با خنده قرار گذاشتيم که برويم عروسي ِ بنيامين و وقتي سيمين پرسيد چه لباسي بپوشيم، گفتم لباسهاي عروسي ِ هيلا و هلن که اينجاست، هردومان لباس عروس ميپوشيم و کلي خنديدم. من سعي کردم حتي هيچ چيزي از اين که محمد لابد با اين کارهايش خيلي آدم کثافتي است، نگويم که مبادا سيمين فکر کند من حسادت ميکنم به دوستيشان يا هر چيز ديگر.
آره من امروز خيلي حالم بد بود، پست ِ آخر ِ آنطرف را نبايد مينوشتم. شايد هم نه، گاهي وقتها فکر ميکنم آدم هر حرفي را نبايد بگويد. بعضي چيزها را حتي نبايد save کني اما شايد هم اينطور نباشد. آدم دلش ميترکد از غصه. عروسک سنگ صبور .. عروسک سنگ صبور .. عروسک سنگ صبور .. چرا کسي از پشت ِ پرده نميآيد بغلم کند که تو بترکي؟ عروسک س ن گ ..

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home