Sunday

امروز خيلي خنديديم. ته ِ دلم هي با خودم پرحرفي مي‌کردم. راستي به‌ات نگفتم، ديگر اين روزها با کسي حرف نمي‌زنم. با همه مودب و سردم. –به قول ِ سيمين، تريپ ِ شخصيتي- ديگر هيچ دوستي ندارم. يا نه، همراهي ندارم. اولش سخت است، اما کم کم عادت مي‌کنم. همان‌طور که سخت بود تا عادت کنم مثل ِ حالا کم حرف بزنم.

اصلاً يادم رفت! امروز با صبحانه خوردن منشي شرکت و مشکلات عاشقانه‌اش بساطي داشتيم. بعدش از زور بيکاري آنقدر Spider Solitaire بازي کردم که ديگر حالم از صفحه‌ي سبز ِ بازي و از پيک و از دل به هم مي‌خورد. هدا و علي سربه‌سر هم مي‌گذاشتند. توي ِ راه، با راننده صحبت ِ لذت بخشي داشتم در مورد تصادف و مرگ و مير و جوان‌هايي که جشن فارغ شدن‌شان (منظور آقاي ع.ش همان فارغ‌التحصيل شده است!) را به خون مي‌کشند.

خيلي خسته‌ام و بيشتر از آن، دلم گرفته و احساس ِ تنهايي مي‌کنم.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home