Thursday

بعد از خيلي، از اون آهنگاي شاد و دلبر گذاشتم و اينقدر مي‌رقصم که پهلوم درد مي‌گيره. توي ذهنم هلهله مي‌کنم به نيت عروسي. من خيلي خوش‌حالم. يعني الان دارم هي فکر مي‌کنم مي‌ارزه همه‌ي اينا به اين که من ديگه مجبور نيستم صداشو بشنوم و هي توضيح بدم که دلم نمي‌خواد باهاش دوست باشم و اون –عين ِ اين آخريا- بگه مجبوري و تهديد کنه. دارم حس ِ خوشبختي مي‌کنم. يا دارم اينقدر خوشگل خودم رو گول مي‌زنم که حس ِ خوش‌بختي کنم. الان جزو اون لحظه‌هاست که يه چيزايي رو گذاشته‌م کنار که فکرم رو خط‌خطي نکنن. آره، تو نيستي و هيچ وقت هم برنمي‌گردي، ولي من اين دو سه روزه کلي از نامه‌هاتو خونده‌م و مي‌دونم که دوستم داشتي، يا داري، يا نداشتي و از اول دروغ مي‌گفتي .. چه فرقي مي‌کنه. من الان خوبم. فکر کنم تا آخر ِ عمرم هم بتونم خوش ِ خاطره‌هات باشم. تنهايي ِ تنهايي! دوستت دارم خوب ِ من.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home