Tuesday

سيمين زنگ زده، مي‌گه فردا چهارشنبه‌اس. من حساب ِ روزها از دستم رفته و تا سيمين يادآوري نمي‌کنه، يادم رفته که فردا حنابندان ِ بنيامين است. کلي مي‌خنديم که الان اگر من به‌اش زنگ بزنم مي‌افته مي‌ميره! سيمين تيتر روزنامه رو هم رديف مي‌کنه: دامادي در شب عروسي ِ خود پس از يک تماس تلفني جان باخت!
سيمين مي‌گه بنيامين بچه بود. من ديگه برام مهم نيست که کي بچه بود، کي منطقي بود، کي کثيف بود، کي چي بود يا دنبال ِ چي بود. فقط داره از اين نبودن ِ بنيامين خوش‌ام مياد. دارم لذت مي‌برم که نصفه شب کسي زنگ نمي‌زنه از خواب بيدارم کنه که بخواد در مورد زندگي‌اش حرف بزنه-زندگي ِ کسي به من ربطي نداره. حتي دلم نمي‌خواد به اکانت‌هاي شبانه‌ي کال ويت مي هم فکر کنم که از يک ِ شب شروع مي‌شدن. من دارم با اين خلائه کنار ميام. با اين که هر کي مي‌ره پي ِ زندگي ِ خودش. با اين که خودم هم بايد توي اين مسيري که افتادم توش، راه برم. نمي‌دونم مي‌خوام چيکار کنم. ولي گمونم الان بيشتر از هر چيزي دلم مي‌خواد تنهايي يه زندگي ِ تنهايي واسه خودم بسازم. اينم سخته و زمان مي‌بره. لااقل پنج شش سال طول مي‌کشه تا من توي کارم جا بيافتم و بتونم يه خونه بگيرم. واي خدا چي دارم مي‌گم. چقدر زود بزرگ شدم.

پ.ن: نصفه شبه همه دارن مي‌رن بخوابن من تازه کارمو شروع کردم.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home