Sunday

کم‌کم دارد از شرکت خوشم مي‌آيد. عين ِ خانه است و ما خانواده‌ايم. کارهاي امروزم را که مرور مي‌کنم، مي‌ميرم از خنده. صبح سه‌تا نامه تايپ کردم و چهارتا سي‌دي، کپي. بعد يک‌هو ويرمان گرفت دکوراسيون اتاق را عوض کنيم و بعد رفتيم سر بايگاني ِ اطلاعات توي کمد مهندس لبيبي. و از آن‌جا که به من ربطي نداشت، من روي تخت ِ لبيبي چرت زدم تا بچه‌ها پوشه‌ها را مرتب کردند و اضافه‌ها را ريختند دور. براي نهار سيب‌زميني سرخ کرديم همان وقت مهندس شين طرز پخت ِ ميگو را براي من و هدا توضيح مي‌داد. علي از بيرون که آمد ساندويچ گرفته بود. مهندس شين ظهرها مي‌رود خانه، ما سه‌تايي، نشسته‌ بوديم پشت ِ ميز کنفرانس و نهار مي‌خورديم. بعدش منشي شرکت آمد درد دل مسائل عشقي‌ ِ شکست خورده‌اش را پيش من کرد و من که مرده بودم از خنده، هي خدا خدا مي‌کردم زودتر حرف‌هايش تمام بشود.
آره امروز آن‌جا خيلي حس ِ خانواده داشت. بعد هم جالب اين‌جاست که هيچ روزي آدم را دست ِ خالي نمي‌فرستند خانه! روز اول شاخه گل ِ علي بود که ديگر روي ميز پژمرده. بعد سررسيد ِ همسان کارون بود که مامان تا به‌اش گفتم، گفت که چقدر بد است، کاش چيز ديگري مي‌دادند، مثلاً روسري. بعد من تصور کردم توي خيابان با روسري‌اي راه بروم که رويش درشت طلاکوبي شده باشد شرکت فلان با آدرس و باقي مخلفات! امروز هم علي چندتا دفترچه يادداشت ِ کوچک گرفته بود و يکي‌اش را داد به من. رنگ ِ صورتي ِ زشتي را برداشتم. ديگر از هرچه دفتريادداشت است بدم مي‌آيد. اين را هم نمي‌خواستم، اما هدا اصرار کرد و علي گفت اين‌جا طازند است، بايد يکي برداري.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home