Wednesday

دلم گرفته. دلم گرفته. دلم گرفته. دلم گرفته. الان است که آسمان ِ خدا را در هم بشکنم. روز ِ وحشت‌ناکي بود. هنوز هم تمام نشده تازه.
پژمان مي‌گه اين آدما هر روز يه بازي دارن. من فکر مي‌کنم که راست مي‌گه. تموم ِ صبح‌ام خراب شد. کلي بغض کردم. اين آهنگه رو از بس گوش دادم سرم درد گرفته. نمي‌دونم چيکار کنم. تو خيلي وقت پيش گفته بودي راه ِ درست کدومه. ولي يه نشونه‌ي ديگه مي‌خوام. يه چيزي .. نمي‌دونم

هنوزم در پي اونم
که اشکامو روي گونه‌ام
با اون دستاي پر مهرش
گنه پاک و بگه جونم، بگه جونم نکن گريه
منم اين‌جام
بذار دستاتو تو دستام
تو احساس منو مي‌خواي
منم اي واي
تو رو مي‌خوام ..

يه بازي ِ جديد ياد گرفتم.
مي‌شينم با پژمان حرف مي‌رنم
قربون صدقه‌ي هم مي‌ريم
اينقدر بغض مي‌کنم که دلم مي‌خواد بميرم.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home