Tuesday

اومدم پاي ميز ِ کامپيوتر که يه جمله رو بنويسم روي ِ کاغذ ِ اين گوشه. تلفن که زنگ مي‌زنه اول‌اش مي‌گم به من چه. بعد فکر مي‌کنم شايد راضيه باشه و برمي‌دارم. هداست. از ديشب که گفت شب به خير و رفت توي اتاق صداش رو نشنيدم. احوال پرسي مي‌کنه و بعد مي‌گه من زنگ زدم يه چيزي بهت بگم. فکرم مي‌ره طرف ِ ساسان و مي‌پرسم چي شده؟ مي‌گه يه موي سفيد دارم، جلوي سرم. مي‌گم ديگه بايد موهاتو رنگ کني. بعد مي‌گم ديده (ديگه) خانوم شدي. درست با همون لحن ِ بچه‌گونه‌اي که يه وقتايي با راضيه باهاش سربه‌سر هم مي‌‌ذاريم. مي‌گه پير شدم. من براي مي‌گم که نارسيس همه‌اش بيست و يه سالشه و هفت هشت‌تا موي سفيد داره. بعد خداحافظي مي‌کنيم و من همين‌جوري بي‌بهانه بغض‌ام مي‌گيره واسه آدمايي که زندگي‌شون بدون ِ معني، بدون ِ دلخوشي، بدون ِ عشق ِ با سرانجام تلف مي‌شه.
اين اسمش عدالت ِ آقاي خداست که من خيلي وقت است نفرت‌اش را به دل گرفته‌ام.
مي‌آيم پاي کامپيوتر، بعد از مدت‌ها play list 1 را باز مي‌کنم و اولين آهنگي که پخش مي‌شود، همان ور ايز ماي جيپس وايف ِ قديمي ِ عزيز ِ نوستالژيک ِ لعنتي ‌است.
مي‌بيني چقدر خوب بلد شده‌ام يک عالم صفت رديف کنم؟

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home