يه عيبي اين وسط نميبيني؟
چرا دختره توي زندگي ِ واقعياش بايد اينقدر فرق کنه که وقتي ميشينه کنار ِ يه نفر، اگه اون حرف نزنه عمراً چيزي نگه و دوستاش فقط اونايي باشن که شرايط پيش آورده که باهاشون دوست بشه و انتخابي در کار نبوده و حالا يهو چي شده که اينقدر راحت ملت تحويل ميگيرن و خوششون مياد؟
عيب از اينه که کم حرفام يا خودم نيستم يا زيادي خودمم جوري که واقعاً نيستم يا شايدم دارم مردم رو بازي ميدم و دروغ ميگم و اوه لابد يه عالمه ديوار کشيدم دور تا دور ِ خودم که معلوم نيست اون دختره که ايستاده وسط ِ ديوارا چه ريختيه. نه. دختره نايستاده.
ميدوني، دختر بچهها يه بازي دارن. دست همديگه رو ميگيرن و يه دايره ميزنن و يکي ميشينه اون وسط و دستاشو ميگيره جلوي صورتش که يعني داره گريه ميکنه و بقيه ميچرخن و ميخونن: دختره اينجا نشسته گريه ميکنه ... آخرشم ميگن هر کي رو ميخواي، بردار و برو.. اون که وسط بوده هم پا ميشه همونجوري که چشماش بسته است ميچرخه و دستش رو دراز ميکنه و اشاره ميکنه و هر کي که دست ِ دختره بهش اشاره ميکرد بايد بياد وسط بشينه گريه کنه.
چي داشتم ميگفتم که اينا رو گفتم؟
آهان
دختره وسط ِ ديوارا نايستاده، نشسته و منتظره که نوبتش بشه که بره بچرخه و بخنده.
من از اين خداي تو بدم مياد. خدايي که اينقدر راحت ميشينه ميذاره تو اشتباه کني و به درک که زندگي ِ خودت نابود ميشه، زندگي ِ بقيه رو هم خطخطي کني و بعد بايستي بگي که من اشتباه کردم و خدايا لطفاً ببخش و اون هم ببخشه يا فوقش اينجوري تنبيهات کنه که دستت بمونه لاي در و کبود بشه
اين خداي ِ مسخرهاي که اينجوري بشه راجع بهش گفت «خدا» نيست. متوجهاي؟ نميدونم چجوري توضيح بدم ولي فرق ميکنه. خدايي که من ميخوام به عنوان خدا قبولش کنم ايني نيست که تو ميگي ولي نميدونم کجا بايد دنبالش بگردم. اصلا نميدونم هست يا نه. يه چيزي توي ذهنمه که انگاري توي دنياي واقعي اصلا نيست و يه جورايي هم .. اه ببين من نميتونم توضيح بدم.
فقط اون خدائه است که من دلم ميخواد توي زندگيم بهش تکيه کنم.
يه وقتي ديدم تو اينقدر خوبي که يه جنبههايي از خدايي که دوست دارم قبولش کنم توي وجودت هست جلبات شدم و بعد ياد گرفتم چطور تو رو از خدا جدا کنم و ياد گرفتم دوستت داشته باشم: خودت رو. فکر نکردم با کسي فرق داري يا هرچي. شناختم و دوستت داشتم و همين. سادهتر هم ميشه؟ من معموليام. من فرق ندارم. من عينهو بقيه دلم خواست اعتماد کنم و دوست داشته باشم و تکيه کنم و آرامش ِ دوست داشتنات اون وقتايي بود که خيال ميکردم دوستم داري و خبري از پستهاي شخصي و اون حس ِ خندهدارت که خودت رو از همه جدا ميدونستي و –هنوز هم ميدوني و- دلت نميخواست مثل ِ بقيه عاشق بشي حتي يا کسي رو دوست داشته باشي يا اينجوري بسته بشي به دستاي کسي و وقتايي که ميزدي زير ِ همهچي و
لعنتي من قبل از تو بلد بودم ليوان بشکنم يا برم دنبال ِ وقت گذروني با يه آشغالي عينهو فرهاد که يادم بره روزا رو بشمارم و بازم يادم نره که الان دوشنبهي هفتمين هفتهي بعد از توئه؟
من خواستني بودم، قابل اعتماد بودم، قابل تکيه بودم، حتي يه وقتايي دوست داشتني بودم، ارزش سرمايهگذاري داشتم، فقط تا پشت ِ اين شيشهي لعنتي: «تا پشت ِ شيشهي مانيتور خوبه، نزديکتر نياد لطفاً» وقتي اين نوشتهها شدن عکس و عکسه شد يه آدمي که نفس ميکشيد و راه ميرفت و حرف ميزد و توي بيست و چند درجهاي که کنار ِ چهل درجهي خوزستان هيچه، خيس ِ عرق ميشد و نفسش بالا نمياومد، ارزشش رفت پايين. همينه ديگه. توجيه نکن. اينا رو همه رو قبلاً گفتي. توي سابجکت ِ اون نامهاي که بعد از عکسه فرستادي و گفتي ديگه نميخواي ادامه بدي. لابهلاي همون سکوتاي احمقانهاي که اون روز ِ تابستون پيش مياومد توي چشمات داد ميزد. توي نامهي سيات که ديگه خدا بود.
اه
لعنت
يه جاي نامهات گفتي اون عشقي که بشه نفرت عشق نيست
هست
ميخواي بدوني؟ عشق ميتونه بشه نفرت ميدوني چجوري؟
آدم يکيو دوست داره و همهي وجودش دوست داشتن ِ اون طرفه. بعد يه جوري ميشه که اينجوري شد. بعد از خودش بدش مياد که چرا اينقدر يکي رو دوست داشته بعدتر بيشتر از خودش بدش مياد که چرا هنوز دوستش داره و نميتونه فراموشش کنه
ميفهمي؟
هي نفرت از خودش توي وجودش بيشتر ميشه.
منتظرم ببينم آخرش چي ميشه.
يعني ميشه آخرش اين نفرته اينقدر بزرگ بشه که همهي اون عشقه رو توي خودش غرق کنه؟
بايد بشه
لعنتي بايد بشه.
تو گفتي وقتي من اينقدر دوستت داشتم که دور بودنت برام غصه شد ديگه نتونستي اعتماد کني
هي ترسو
مسئوليت ميدوني يعني چي؟
يعني اگه ميخواي تکيه کني، تکيه کن.
چه دور باشم، چه نزديک.
اگه ميخواي بموني، هم پشت ِ اين شيشهها بايد باشي هم توي تولد ِ مجتبي.
آره مهمترين دغدغهي من اين بود که بتونم بيبهانه دوست داشته باشم. بيبهانه يعني کسي ازت دليل نخواد. کسي محکومت نکنه. کسي نگه گناهه.
به نظر ِ تو اين خيلي معمولي و احمقانه و بدون ِ هيجان مياد لابد.
من همينم که هميشه بودم
يه آدمي معمولي که دلش ميخواد يکي رو معمولي ِ معمولي دوست داشته باشه.
نه هيچ شکل ِ خاصي،
نه يه جور ِ متفاوت
همونجوري که همه دوست دارن
هرچند
عاشق ِ همين بياعتناييتم. عاشق ِ بوي دستاتم حتي اگه هيچ وقت بو نکرده باشم.
يه آهنگه هست اينروزا يه وقتايي گوشاش ميدم: شکستن ِ غرورم، به داشتنات ميارزه.
پوففففففف
چي دارم ميگم بهت؟
برام مهم نيست که بخونيش
مشکلي با تو ندارم
بخون که کنجکاويت ارضا بشه يا اون حس ِ خودخواهي ِ مزخرفت که بهبه اين دختره با اين قلمش داره از دوري ِ من مينويسه و من اينقدر خوبم که اين ديوونه اينجوري دوسم داره آره لعنتي تو همينقدر خوبي که من بعد ِ هفت هفته هنوز وقتي اسمتو ميشنوم ديوونه ميشم ميفهمي؟
ديوونه ميشم
الان به زور جلوي خودمو گرفتم که گريه نکنم
واسه اين که نيستي که بودنت آرومم کنه
ميفهمي؟
وقتي برگشتم اهواز اون تلفنه واسه اين نبود که دستهگل به آب دادم
گيج شده بودم
نميفهميدم دوستت دارم يا دوستتام.
فقط ميدونستم همهي لحظههاي با تو بودن و همهي لحظههاي با تو نبودن –منظورم اون وقتاييه که بودي و نبودي اما- آره همهي اون لحظهها از بودنات لذت بردم اونجوري که از بودن با خيلي از دوستام لذت ميبرم و نميفهميدم اين واسه اينه که توي real world خيلي باهات راحتم يا فقط واسه اينه که دوست داشتنات يه دوستي ِ معموليه و خودت هم هيچ کمکي نميکردي و اون لحظهي آخر که ايستاده بودي زير بارون و ميخواستي خداحافظي کني انگار هيچ برات مهم نبود که ديگه قرار نيست همديگه رو ببينيم و اينقدر برات مهم نيستم که بموني.
چه ميدونم
مهمه؟
ميدوني بروجرد يه ميدون ِ گنده داره که دور تا دورش مغازه هست با يه نمازخونه و طبيعتاً دستشويي
اتوبوسا وقتي ميرسن اونجا حتماً ميايستن واسه نماز
وقتي برميگشتيم با هدا نشستيم اونجا چاي خورديم و ديوونهي اين بودم که بهت زنگ بزنم
ميفهمي؟
ديوونهي اينم که همهي لحظههاي خوبام رو با تو قسمت کنم
يه ترس ِ مبهم و يه اميد ِ مبهم که با هم قاطي ميشن و ته ِ دل ِ آدمو ميلرزونن.
ترس ِ اين که هيچ وقت برنگردي و اميد ِ اين که يه وقتي دوباره باشي...
اينا رو نميدونم چرا اينجا نوشتم که يادم نره.
چرا دختره توي زندگي ِ واقعياش بايد اينقدر فرق کنه که وقتي ميشينه کنار ِ يه نفر، اگه اون حرف نزنه عمراً چيزي نگه و دوستاش فقط اونايي باشن که شرايط پيش آورده که باهاشون دوست بشه و انتخابي در کار نبوده و حالا يهو چي شده که اينقدر راحت ملت تحويل ميگيرن و خوششون مياد؟
عيب از اينه که کم حرفام يا خودم نيستم يا زيادي خودمم جوري که واقعاً نيستم يا شايدم دارم مردم رو بازي ميدم و دروغ ميگم و اوه لابد يه عالمه ديوار کشيدم دور تا دور ِ خودم که معلوم نيست اون دختره که ايستاده وسط ِ ديوارا چه ريختيه. نه. دختره نايستاده.
ميدوني، دختر بچهها يه بازي دارن. دست همديگه رو ميگيرن و يه دايره ميزنن و يکي ميشينه اون وسط و دستاشو ميگيره جلوي صورتش که يعني داره گريه ميکنه و بقيه ميچرخن و ميخونن: دختره اينجا نشسته گريه ميکنه ... آخرشم ميگن هر کي رو ميخواي، بردار و برو.. اون که وسط بوده هم پا ميشه همونجوري که چشماش بسته است ميچرخه و دستش رو دراز ميکنه و اشاره ميکنه و هر کي که دست ِ دختره بهش اشاره ميکرد بايد بياد وسط بشينه گريه کنه.
چي داشتم ميگفتم که اينا رو گفتم؟
آهان
دختره وسط ِ ديوارا نايستاده، نشسته و منتظره که نوبتش بشه که بره بچرخه و بخنده.
من از اين خداي تو بدم مياد. خدايي که اينقدر راحت ميشينه ميذاره تو اشتباه کني و به درک که زندگي ِ خودت نابود ميشه، زندگي ِ بقيه رو هم خطخطي کني و بعد بايستي بگي که من اشتباه کردم و خدايا لطفاً ببخش و اون هم ببخشه يا فوقش اينجوري تنبيهات کنه که دستت بمونه لاي در و کبود بشه
اين خداي ِ مسخرهاي که اينجوري بشه راجع بهش گفت «خدا» نيست. متوجهاي؟ نميدونم چجوري توضيح بدم ولي فرق ميکنه. خدايي که من ميخوام به عنوان خدا قبولش کنم ايني نيست که تو ميگي ولي نميدونم کجا بايد دنبالش بگردم. اصلا نميدونم هست يا نه. يه چيزي توي ذهنمه که انگاري توي دنياي واقعي اصلا نيست و يه جورايي هم .. اه ببين من نميتونم توضيح بدم.
فقط اون خدائه است که من دلم ميخواد توي زندگيم بهش تکيه کنم.
يه وقتي ديدم تو اينقدر خوبي که يه جنبههايي از خدايي که دوست دارم قبولش کنم توي وجودت هست جلبات شدم و بعد ياد گرفتم چطور تو رو از خدا جدا کنم و ياد گرفتم دوستت داشته باشم: خودت رو. فکر نکردم با کسي فرق داري يا هرچي. شناختم و دوستت داشتم و همين. سادهتر هم ميشه؟ من معموليام. من فرق ندارم. من عينهو بقيه دلم خواست اعتماد کنم و دوست داشته باشم و تکيه کنم و آرامش ِ دوست داشتنات اون وقتايي بود که خيال ميکردم دوستم داري و خبري از پستهاي شخصي و اون حس ِ خندهدارت که خودت رو از همه جدا ميدونستي و –هنوز هم ميدوني و- دلت نميخواست مثل ِ بقيه عاشق بشي حتي يا کسي رو دوست داشته باشي يا اينجوري بسته بشي به دستاي کسي و وقتايي که ميزدي زير ِ همهچي و
لعنتي من قبل از تو بلد بودم ليوان بشکنم يا برم دنبال ِ وقت گذروني با يه آشغالي عينهو فرهاد که يادم بره روزا رو بشمارم و بازم يادم نره که الان دوشنبهي هفتمين هفتهي بعد از توئه؟
من خواستني بودم، قابل اعتماد بودم، قابل تکيه بودم، حتي يه وقتايي دوست داشتني بودم، ارزش سرمايهگذاري داشتم، فقط تا پشت ِ اين شيشهي لعنتي: «تا پشت ِ شيشهي مانيتور خوبه، نزديکتر نياد لطفاً» وقتي اين نوشتهها شدن عکس و عکسه شد يه آدمي که نفس ميکشيد و راه ميرفت و حرف ميزد و توي بيست و چند درجهاي که کنار ِ چهل درجهي خوزستان هيچه، خيس ِ عرق ميشد و نفسش بالا نمياومد، ارزشش رفت پايين. همينه ديگه. توجيه نکن. اينا رو همه رو قبلاً گفتي. توي سابجکت ِ اون نامهاي که بعد از عکسه فرستادي و گفتي ديگه نميخواي ادامه بدي. لابهلاي همون سکوتاي احمقانهاي که اون روز ِ تابستون پيش مياومد توي چشمات داد ميزد. توي نامهي سيات که ديگه خدا بود.
اه
لعنت
يه جاي نامهات گفتي اون عشقي که بشه نفرت عشق نيست
هست
ميخواي بدوني؟ عشق ميتونه بشه نفرت ميدوني چجوري؟
آدم يکيو دوست داره و همهي وجودش دوست داشتن ِ اون طرفه. بعد يه جوري ميشه که اينجوري شد. بعد از خودش بدش مياد که چرا اينقدر يکي رو دوست داشته بعدتر بيشتر از خودش بدش مياد که چرا هنوز دوستش داره و نميتونه فراموشش کنه
ميفهمي؟
هي نفرت از خودش توي وجودش بيشتر ميشه.
منتظرم ببينم آخرش چي ميشه.
يعني ميشه آخرش اين نفرته اينقدر بزرگ بشه که همهي اون عشقه رو توي خودش غرق کنه؟
بايد بشه
لعنتي بايد بشه.
تو گفتي وقتي من اينقدر دوستت داشتم که دور بودنت برام غصه شد ديگه نتونستي اعتماد کني
هي ترسو
مسئوليت ميدوني يعني چي؟
يعني اگه ميخواي تکيه کني، تکيه کن.
چه دور باشم، چه نزديک.
اگه ميخواي بموني، هم پشت ِ اين شيشهها بايد باشي هم توي تولد ِ مجتبي.
آره مهمترين دغدغهي من اين بود که بتونم بيبهانه دوست داشته باشم. بيبهانه يعني کسي ازت دليل نخواد. کسي محکومت نکنه. کسي نگه گناهه.
به نظر ِ تو اين خيلي معمولي و احمقانه و بدون ِ هيجان مياد لابد.
من همينم که هميشه بودم
يه آدمي معمولي که دلش ميخواد يکي رو معمولي ِ معمولي دوست داشته باشه.
نه هيچ شکل ِ خاصي،
نه يه جور ِ متفاوت
همونجوري که همه دوست دارن
هرچند
عاشق ِ همين بياعتناييتم. عاشق ِ بوي دستاتم حتي اگه هيچ وقت بو نکرده باشم.
يه آهنگه هست اينروزا يه وقتايي گوشاش ميدم: شکستن ِ غرورم، به داشتنات ميارزه.
پوففففففف
چي دارم ميگم بهت؟
برام مهم نيست که بخونيش
مشکلي با تو ندارم
بخون که کنجکاويت ارضا بشه يا اون حس ِ خودخواهي ِ مزخرفت که بهبه اين دختره با اين قلمش داره از دوري ِ من مينويسه و من اينقدر خوبم که اين ديوونه اينجوري دوسم داره آره لعنتي تو همينقدر خوبي که من بعد ِ هفت هفته هنوز وقتي اسمتو ميشنوم ديوونه ميشم ميفهمي؟
ديوونه ميشم
الان به زور جلوي خودمو گرفتم که گريه نکنم
واسه اين که نيستي که بودنت آرومم کنه
ميفهمي؟
وقتي برگشتم اهواز اون تلفنه واسه اين نبود که دستهگل به آب دادم
گيج شده بودم
نميفهميدم دوستت دارم يا دوستتام.
فقط ميدونستم همهي لحظههاي با تو بودن و همهي لحظههاي با تو نبودن –منظورم اون وقتاييه که بودي و نبودي اما- آره همهي اون لحظهها از بودنات لذت بردم اونجوري که از بودن با خيلي از دوستام لذت ميبرم و نميفهميدم اين واسه اينه که توي real world خيلي باهات راحتم يا فقط واسه اينه که دوست داشتنات يه دوستي ِ معموليه و خودت هم هيچ کمکي نميکردي و اون لحظهي آخر که ايستاده بودي زير بارون و ميخواستي خداحافظي کني انگار هيچ برات مهم نبود که ديگه قرار نيست همديگه رو ببينيم و اينقدر برات مهم نيستم که بموني.
چه ميدونم
مهمه؟
ميدوني بروجرد يه ميدون ِ گنده داره که دور تا دورش مغازه هست با يه نمازخونه و طبيعتاً دستشويي
اتوبوسا وقتي ميرسن اونجا حتماً ميايستن واسه نماز
وقتي برميگشتيم با هدا نشستيم اونجا چاي خورديم و ديوونهي اين بودم که بهت زنگ بزنم
ميفهمي؟
ديوونهي اينم که همهي لحظههاي خوبام رو با تو قسمت کنم
يه ترس ِ مبهم و يه اميد ِ مبهم که با هم قاطي ميشن و ته ِ دل ِ آدمو ميلرزونن.
ترس ِ اين که هيچ وقت برنگردي و اميد ِ اين که يه وقتي دوباره باشي...
اينا رو نميدونم چرا اينجا نوشتم که يادم نره.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home