Saturday

سپيد ِ سپيد، عينهو برف ِ خدا: نفس مي‌کشم. از صبح سرم درد مي‌کرد. از دعواهاي سيمين و مولود و ثمينه و افروز، از بداخلاقياي سيمين و نصيحت کردناي خودم، از منصور، حامد، محمد، ابوذر. خسته شدم از اين چهارتا. از لوس بازياي راضيه. خيلي تحملم اومده پايين. تا حدود ِ صفر. گمونم مختصري سکوت ِ مطلق بتونه يه کاري کنه اين سردرد ِ لعنتي خوب بشه.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home