Thursday

ديشب با اين کتاب‌هام به زور خوابيدم. اين رولد دال عجب قلمي دارد. فکرش را بکن آدمي که چارلي و کارخانه‌ي شکلات‌سازي را نوشته، اين داستان‌هاي کوتاه را هم بنويسد که نفس آدم را بند مي‌آورند. هرچند من کتاب ِ مهيج هيچ لازمم نيست. کتاب ِ لايت و آرامي مي‌خواهم توي مايه‌هاي تابلوي نقاشي ِ باغي که زير آفتاب، پر از رنگ‌هاي سبز و قرمز و آبي ِ ملايم باشد و توي آسمان‌اش لکه‌ي ابر هم به چشم بيايد. حالا چشم‌هام از خستگي دارد مي‌سوزد و بايد حاضر شوم بروم کنکور بدهم. عمه‌ي پدرش! من که نه خوشم مي‌آيد بروم دانشگاه بيرجند و نه آن دانشکده فني دخترانه‌اي که تهران است. آدم اين همه بزند توي سرش برود درس بخواند که آخرش توي دانشگاه همه‌ي هم‌کلاسي‌هايش دختر باشند؟!

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home