Friday

از جلسه‌ي امتحان تنهايي راه مي‌افتم مي‌آيم و زنگ مي‌زنم به بابا که نمي‌خواهد بيايي. چهارشير، راضيه و مريم را مي‌بينم که ايستاده‌اند خداحافظي کنند و خوش‌حال مي‌شوم. بعد که مي‌آيم خانه، شروع کردم کتاب‌ها را جمع کردن و کاغذهاي اضافي را دور ريختن و گرد و خاک روي ميزها و مبل‌ها را تميز کردن. شب مي‌روم ظرف‌ها را مي‌آورم بالا، فردا شب مي‌روم خريد و يک‌شنبه بعد از ظهر شام را درست مي‌کنم. ديشب يک‌هو دلم خواست مهماني بگيرم و تصميم گرفتم همين‌کار را بکنم. از توي انباري مي‌گردم آويزها و بادکنک‌ها را پيدا مي‌کنم و مي‌نشينم به نگاه کردن ِ بادکنک‌هاي سفيد و زرد و قرمز و آبي. بعد مي‌روم روميزي ِ سفيد را مي‌اندازم توي وايتکس تا گرد و خاکش برود و دستمال که مي‌کشم روي ميزتحرير، نمي‌دانم چرا ياد آن داستان ِ خاله سوسکه مي‌افتم که مي‌خواست برود مهماني و لباس مخمل خاک گرفته‌اش را که نمي‌دانست چطور تميزش کند، خراب کرد.
دلم نيامد چرک‌نويس‌هاي تحقيق فارسي‌ام را بياندازم دور. نگه‌اش داشتم براي نمي‌دانم چه داخل کشوي تخت‌خوابم.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home