Wednesday

گوشي رو مي‌ذارم و به خودم مي‌گم: ديوونه.
با سيمين حرف مي‌زنم. حرف ِ بي‌حوصلگيه. مي‌گم دلم تنگ شده واسه اون روزا که چهارتايي توي سر و کله‌ي هم مي‌زديم، خطبه‌ي عقد خونديم، نوشابه خورديم! يه خورده تعجب مي‌کنه و در مورد محمد مي‌گه: تو که مي‌خواستي بزنيش! مي‌گم: هنوز هم مي‌خوام. مي‌پرسه تقصير اون بود؟ مي‌گم آره و توضيح مي‌دم. بعد صفت براي محمد رديف مي‌کنم. صفت‌هاي کش‌دار. ته‌اش هم مي‌گويم پاانداز. سيمين نمي‌دونه يعني چي، توضيح مي‌دم، مي‌گه: زيرانداز و روانداز شنيده بوديم، اين رو نه!

مانا راست مي‌گفت که بايد يه دعواي اساسي با بنيامين راه بندازم. ولي حقيقت‌اش اينه که با يه همچين آدمي –و با تعداد معدودي آدماي ديگه- نه حرفي دارم که بزنم، و نه دلم مي‌خواد صداشون رو بشنوم.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home