Thursday

ظهر با حرف‌هاي کريم و محمد چنان حالي شدم که نزديک بود حتي به سيمين زنگ بزنم و فاتحه‌ي دوستي‌مان را بخوانم. دارند اذيتم مي‌‌کنند. جلوي خودشان به روي خودم نمي‌آورم که چقدر تحقير مي‌شوم. ولي يک چيزي را به خودم قول داده‌ام. ترم ديگر که بروم دانشگاه، اگر محمد بيايد بايستد جلوي روي من و سلام کند، مي‌زنم توي گوشش.
نه دارم بهانه مي‌آورم. راستش اين است که اين روزها فهميده‌ام حتي يک دوست ِ واقعي هم ندارم که وقت ِ سختي‌ها کنارم باشد. هي دارم به خودم غر مي‌زنم: همين سيمين! وقتي تهران بودم خوب توانست سي‌دي ِ پروژه‌اش را به دستم برساند –همه‌ي دنيا را بسيج کرد- که کارش را انجام بدهم. وقت‌هايي که مي‌خواست برود پيش محمد و تنها بود همراهش مي‌رفتم –وقتي با مولود بود که سراغي از من نمي‌گرفت، بعدش آمد با من- وقتي مشکلي داشته باشد، کنارش هستم، حالا گذاشته رفته، حالم را که نمي‌پرسد هيچ، هي حس مي‌کنم .. حس مي‌کنم ..
مزخرف مي‌گويم. خودم مي‌دانم نتوانسته بماند و نمي‌تواند کمک کند. مشکل اين‌جاست که حساس و زودرنج شده‌ام. به بقيه چه مربوط که من الان چه‌ام شده است. بايد ياد بگيرم اين «نياز به اجتماعي بودن» که توي اجتماعي ِ دبيرستان خوانديم را از وجودم جدا کنم و دور بياندازم. ياد بگيرم نه کنار کسي باشم و نه روي ِ بودن ِ کسي در کنارم حساب کنم. آن‌طور، در چنين روزهاي که پرپر مي‌زنم يک کسي کنارم باشد و به حرف‌هايم گوش بدهد و يک جوري، فقط کاري کند که همه چيز درست شود، ديگر چيزي نمي‌خواهم.
بايد هميشه يادم بيايد که در بدترين روزهاي زندگي‌ام تنها بوده‌ام و از اين به بعد هم اوضاع هيچ تغييري نخواهد کرد.

بعداً
سيمين تلفن زد و هي حق را به من داد و هي حق را به من داد اين‌قدر که ته‌اش زدم زير گريه. الان همين‌طور منتظر فردا شب هستم که سيمين بيايد پيش‌ام؛ عينهو عاشقي منتظر معشوقه.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home