Monday

رئيس روسا از تهران آمده‌اند، من دو روز مرخصي ِ اجباري دارم. ديروز علي شوخي مي‌کرد و مي‌گفت اين‌طور که تو يک روز درميان مي‌آيي و ظهر ها زود مي‌روي خانه، يک وقت ديدي من نمره‌ات را رد کردم 9. راست مي‌گويد، من کم مي‌روم، چون کاري ندارند کم کار مي‌کنم و اين روزها هم که حال ِ خوشي ندارم، تا همه از اتاق مي‌روند بيرون، شروع مي‌کنم به اسپايدر سوليتير بازي کردن. خب چه کار کنم؟ wolf 3d که نمي‌شود بازي کنم!

مامان صبح مي‌رود بيرون، من خلوت ِ دل‌چسبي دارم. کلي ديوانه‌وار مي‌رقصم. بعد بچه که بيدار مي‌شود، به‌اش صبحانه مي‌دهم، تلفني بعد از يک عالمه با راضيه حرف مي‌زنم که از سفر برگشته. به‌ام مي‌گويد توي مشهد برايت دعا کرده‌ام و من حس مي‌کنم دعايش مستجاب شده: من دقيقاً آن طوري که راضيه منظورش است سر عقل آمده‌ام. نمي‌دانم اصلاً ربطي به دعاي راضيه دارد يا نه. فقط صبح خنده‌ام گرفت که نوشته بودند رئيس جمهور ِ ملت مي‌خواهد وزير نفت‌اش را با استخاره انتخاب کند. خنده‌دار نيست؟ صبح همه‌ي همه‌ي کانال‌هاي ماهواره را يکي يکي رد کردم از بي‌حوصلگي. خنده‌‌ام گرفت و خنده‌ات مي‌گيرد، صحنه‌اش من را کشت! دختر برهنه دراز کشيده بود، پسر بوسيدش و دوبار گفت مرسي و دختر با لبخند و با لذت ِ تهوع‌آوري نگاهش کرد. هاه. چرا نمي‌گويد: خواهش مي‌کنم، قابلي ندارد؟ مي‌زنم mbc2 و خدا را شکر مي‌کنم که قرآن خواندن‌هاي متوالي براي ملک فهد تمام شده. بعد حوصله‌ام سر مي‌رود، مي‌آيم بالا با لباس مي‌روم زير دوش. لذت ِ مبسوطي بود. حالا هواي ِ نارنجي ِ بيرون سر ِ حال‌ام آورده –باز اين‌جا گرد و خاک دارد- و دلم مي‌خواهد چيز بنويسم. حيف که ديگر دفترچه يادداشتي ندارم. مي‌نشينم يکي يکي missionهاي ولف تري‌دي را بازي مي‌کنم و مي‌رسم به آخر. هميشه هيتلر را که آخر ِ بازي از بين مي‌برم، جور ِ عجيبي دلم مي‌گيرد. شايد براي اين است که من هميشه از مردهاي ِ بود و چشم آبي خوشم مي‌آمده.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home