شب
پست فطرت، پست فطرت، پست فطرت. هاه. مردهاي اين دوره و زمانه با همديگر کورس ِ پستي گذاشتهاند. بهتام زده و عصبانيام. سيمين رفته ماهشهر پيش خواهرش، يک سري هم ميزند مغازه به بنيامين و محمد. از آنجا زنگ ميزند که بنيامين شاکي شده چرا مامان اسمش را ميداند. بعد سيمين ميگويد بني مشکلي دارد که اگر مادرش اينها بفهمند خيلي برايش بد ميشود. با هزار قسم و آيه ازش ميخواهم بگويد. بنيامين را از مغازه ميکند بيرون که بگويد بنيامين رفته خواستگاري و جمعه عقد ميکند. من دنيا هوار ميشود سرم. بنيامين بهام گفته بود پنجشنبه ميرود تهران يا شيراز يا نميدانم کدام جهنمي که رودهاش را عمل کند که سرطاناش خوب بشود. از اين طرف گريه ميکرد که وقتي چشمم را عمل کردم، ميآيي ملاقات ِ من؟ از آن طرف گريه ميکرد که دوستم دارد و التماس ميکرد تا پنجشنبه بمانم باهاش. گريه ميکرد گريه ميکرد گريه ميکرد. لعنتي حرمت اشکهاي آدم اينقدر کم است؟
اگر بازي را شروع نميکرد، شايد مامان امروز اينطور نگاه ِ من نميکرد. توي دلم دارم جيغ ميزنم. هيلا و هورمهر صدا ميکردند برويم بيرون. وسط راه بهانه پيدا کردم برگردم خانه. تلفن ميزنم مغازه، کريم ميگويد نيستند، ميگويد پنجشنبه عقدکنان دارند، ميگويد مغازه دست من است، کسي نميآيد.
زنگ ميزنم به گوشي بنيامين فقط که بگويم خيلي پست و نامردي. ميگويد خب اينطور پيش آمد. خندهام ميگيرد.
خوب که دوستاش نداشتم، خوب ..
از اينطرف، در به در دنبال دکتر ميگرديم براي دخترک که دوست ِ مستاش کار دستش داده، از اين طرف از همه متنفرم، از محمد، سيمين، گاهي حتي از اميد، از علي، از .. از .. گمانم بايد از خودم متنفر باشم. آدمها دارند زندگيشان را ميکنند. منم که ديوانهام.
گاهي دلم ميخواهد بميرم.
صبح
آخر شب آرام شدم و کمي هم خنديدم. راستش فهميدم مخاطب ِ حرفهايي که پشت تلفن به بنيامين گفتم، چه کسي است.
پست فطرت، پست فطرت، پست فطرت. هاه. مردهاي اين دوره و زمانه با همديگر کورس ِ پستي گذاشتهاند. بهتام زده و عصبانيام. سيمين رفته ماهشهر پيش خواهرش، يک سري هم ميزند مغازه به بنيامين و محمد. از آنجا زنگ ميزند که بنيامين شاکي شده چرا مامان اسمش را ميداند. بعد سيمين ميگويد بني مشکلي دارد که اگر مادرش اينها بفهمند خيلي برايش بد ميشود. با هزار قسم و آيه ازش ميخواهم بگويد. بنيامين را از مغازه ميکند بيرون که بگويد بنيامين رفته خواستگاري و جمعه عقد ميکند. من دنيا هوار ميشود سرم. بنيامين بهام گفته بود پنجشنبه ميرود تهران يا شيراز يا نميدانم کدام جهنمي که رودهاش را عمل کند که سرطاناش خوب بشود. از اين طرف گريه ميکرد که وقتي چشمم را عمل کردم، ميآيي ملاقات ِ من؟ از آن طرف گريه ميکرد که دوستم دارد و التماس ميکرد تا پنجشنبه بمانم باهاش. گريه ميکرد گريه ميکرد گريه ميکرد. لعنتي حرمت اشکهاي آدم اينقدر کم است؟
اگر بازي را شروع نميکرد، شايد مامان امروز اينطور نگاه ِ من نميکرد. توي دلم دارم جيغ ميزنم. هيلا و هورمهر صدا ميکردند برويم بيرون. وسط راه بهانه پيدا کردم برگردم خانه. تلفن ميزنم مغازه، کريم ميگويد نيستند، ميگويد پنجشنبه عقدکنان دارند، ميگويد مغازه دست من است، کسي نميآيد.
زنگ ميزنم به گوشي بنيامين فقط که بگويم خيلي پست و نامردي. ميگويد خب اينطور پيش آمد. خندهام ميگيرد.
خوب که دوستاش نداشتم، خوب ..
از اينطرف، در به در دنبال دکتر ميگرديم براي دخترک که دوست ِ مستاش کار دستش داده، از اين طرف از همه متنفرم، از محمد، سيمين، گاهي حتي از اميد، از علي، از .. از .. گمانم بايد از خودم متنفر باشم. آدمها دارند زندگيشان را ميکنند. منم که ديوانهام.
گاهي دلم ميخواهد بميرم.
صبح
آخر شب آرام شدم و کمي هم خنديدم. راستش فهميدم مخاطب ِ حرفهايي که پشت تلفن به بنيامين گفتم، چه کسي است.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home