سفر آروم و خوب و لذتبخشیه. از این همه وقتی که با هورمهر میگذرونم بگیر تا جمع شش نفرهی دوستداستنی دیروز و حلقههای دود قلیان امیر و مجتبی. هر روزی که میگذرد، بیشتر میبینم که چقدر خسته بودم و چقدر غمگین، حالا هر چقدر هم که میخندیدم. اینجا کمی آرام شدهام و آنقدر عوض شدهام که دیگر بین جورابهای آبی و نارنجی و قرمز، دنبال ِ سفید ِ آرام میگردم. تغییر جالبی بود که مانا کشفاش کرد. همینطور تولیپ ِ رومن گاری که هرکدام یک جلدش را گرفتیم. دیگر، برایم خاطرهی نهار اولین روز مانده و تاتانکای عجیب و غریب ِ قبیله که ماکارانی وسطاش، شد بهترین سورپرایز ِ روزمان. و «آقا، یه چیزی میگم لطفاً نخندید!» و یک عالمه راه رفتن توی خیابانهای مملکت غریب! نمیدانم چرا خاصیت ِ لحظههای خوب این است که آدم دلش میخواهد همهاش را یکجایی بنویسد تا مثل گنجینهای نگهاش دارد، مثل من که اینجا مینویسم و حفاظاش میشود یوزرنیم و پسورد وبلاگ! هاه. چقدر خنده، دیروز، مانا، مجتبی، تاکسی، قلیان، کارنامه، با کلی عکسهای مانا که قرار است بشوند جزئی از گنجینهی خاطراتم. همینطور روزهای بعدی با یک عالمه آدم که دلم میخواهد ببینمشان. بهمن و مرجان و هدا و زهرا و جمع بچههای دانشگاه. حیف که هنوز کمی خستهام.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home